قصه کودکانه صوتی شب + داستان کوتاه کودکانه برای پیش دبستانی و دبستانی ها

کامل ترین مرجع قصه کودکانه صوتی و داستان صوتی کودکانه شب از سن ۲ تا ۱۲ سال در اختیار شماست، در صورت علاقمندی به یک قصه صوتی لطفا بازخورد خود را نیز از آن داستان برای ما بنویسید تا خانواده های دیگر نیز بتوانند از آن داستان ها استفاده کنند. حالا اگر به دنبال داستان و کتاب کودک هستید می توانید به صفحات سری داستان کوتاه کودکانه، کتاب قصه برای کودکان دبستانی و دسته بندی کتاب های کودک براساس سن و سلیقه کودک خود رجوع کنید.

    داستان های صوتی در این صفحه بدون دسته بندی آورده شده اند اما اگر شما به دنبال داستان صوتی با محوریت خاصی مثل مسائل محیط زیستی یا تربیتی هستید می توانید از گزینه فیلتر استفاده کنید یا بر روی برچسب هر داستان صوتی کلیک کنید.

    اگر به دنبال داستان های کودکانه برای فرزند پیش دبستانی یا دبستانی خود هستید. می توانید در این صفحه آن ها را پیدا کنید.

    • داستان برای دبستانی ها
    • داستان کوتاه کودکانه
    • کتاب داستان کودکان
    • داستان کودکانه شب
    • قصه کودکانه شب
    توضیحات بیشترتوضیحات کمتر
    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۰۴
    دانلود

    بابی مدرسه هر روز صبح در مدرسه را باز می کرد. حیاط و کلاس های مدرسه هر روز تمیز بود و بچه ها خیلی خوشحال می‌شدند.

    یک روز جشنی توی مدرسه برپا شد و حیاط مدرسه کثیف شد. خانم مدیر گفت بچه ها بیایید با هم مدرسه را تمییز کنیم...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۰۸
    دانلود

    آقای کفش دوزک روز تولدش بود و برای همه کفش دوخته بود. اما روز تولدش تنها بود.

    باد ناراحتی آقای کفش دوزک را فهمید و یادش آمد سال گذشته روز تولدش کفش دوزک عطر گل یاس برایش آورده بود و پس باد دوباره همان عطر را برای حشرات...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۱۷
    دانلود

    مجید با پدر ومادرش در یک روستا زندگی می کرد. پدر ومادر مجید کشاوز بودند.

    مجید برای اولین بار قرار بود که شب با پدرش برای آب‌یاری برود. اما چون خیلی خسته بود خوابش برد و نتوانست برای آب‌یاری به مزرعه برود. مجید خیلی...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۱۷
    دانلود

    پسری بود به نام نیما، نیما کلاس کاراته می رفت و خیلی به قهرمان ها علاقه داشت.

    نیما یک روز در میان کلاس کاراته می رفت. یک روز مربی مهد کودک به مادر نیما گفت با شما کار دارم، نیما از خجالت سرش را به زیر انداخته بود. مربی...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۳:۲۸
    دانلود

    جنگل پر از هیاهو و سر و صدا بود. روی درخت ها پرنده ها لانه کرده بودند.

    آقا کلاغه یک روز به همه پرنده ها گفت نمی دانم چرا اینقدر آقا جغده تنبله و همیشه و همه روز ها در خواب بسر می بره؟ آقا کلاغه توی جنگل چرخی زد و به همه...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۲:۱۷
    دانلود

    در یک جنگل سبز و بزرگ، آقای شیر یک تصمیم مهم گرفته بود.

    شیرکه می دید از همه بزرگتره به همه زور می گفت و به همه دستور می داد و می گفت کارهای من رو انجام بدهید. حیوان ها دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند، یک مسابقه بین...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۲:۰۵
    دانلود

    وزوزی داستان ما زنبوری بود که بلد بود اعداد را بشمارد.

    یک روز گل سرخ از او خواست که گلبرگ های او را بشمرد و بعد گل صورتی از او خواهش کرد که گلبرگ هایش را بشمارد و گل های بعدی هم خواستند که گلبرگ هایشان را بشمارد.... این...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۳۷
    دانلود

    دو تا داداش دوقلو در روزهای شلوغ عید با پدرشون برای خرید رفتند. ماشین ها توی خیابون حسابی بوق می زندندو بچه ها از پدرشون خواستند که اونهم بوق بزنه اما پدر برای بچه ها توضیح داد که بوق زدن الکی کار خوبی نیست.

    در این...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۳۲
    دانلود

    خونه علی کوچولو توی ماه فروردین شلوغ بود چون دایی محمد به خونه اونها اومده بود. علی کوچولو و پسر دایی ماهان که هم سن بودند ،بدون توجه به بقیه با صدای بلند شروع به بازی می کردند.

    در این برنامه خانم نشیبا داستانی در مورد...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۱۷
    دانلود

    نرگس کوچولو دوست داشت که توی باغچه حیاطشان گل داشته باشند اما توی حیاط و توی باغچه گل نبود.

    نرگس به مادرش اصرار کرد که توی باغچه گل بکارند و نرگس کوچولو قول داد که از گیاهان و گل ها مراقبت کند.

    داستان"باغچه زیبا...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۹:۳۲
    دانلود

    آخرین روزهای فصل پاییز بود و پاییز خیلی عجله داشت تا به طرف دیگر زمین برود.

    چهار فصل، چهار برادری بودند که همدیگر را به ندرت می دیدند و هر کدام که می آمدند دیگری می رفت. صدای قطار زمان رسید و پاییز آماده رفتن شد. پاییز...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۲۵
    دانلود

    زهرای داستان ما دوست داشت به همه کمک کند و صبح ها که پدر و مادر سر کار می رفتند زهرا پیش پدر بزرگ ومادر بزرگ در طبقه پایین می رفت.

    یک روز مادربزرگ تصمیم گرفت برای زیارت به مشهد برود و پدر بزرگ تنها شد . روزها زهرا و پدر...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۹:۱۴
    دانلود

    پویا کوچولو همیشه با پدر بزرگش به پارک می رفت و با بچه ها و دوستانش بازی می کرد.

    پویا با یکی از دوست هاش به اسم علی کوچولو مشغول بازی شد. اما چیزی نگذشته بود که تشنه شدند و برای خوردن آب به سمت دیگر پارک رفتند اما موقع...

    قار قار قار یک کلاغ سیاه بیکار غمگین و غصه دار بود چون از رنگ سیاهش از ته دل بی­زار بود یک روز این کلاغ دور از دشت و باغ لا به لای خرت و پرت­های الکی چشمش افتاد به یک مرغ عروسکی .

    با حسرت به اون نگاه کرد و گفت: چه مرغ خوش آب و رنگی چه تاج...

    یکی بود یکی نبود باران تندی می­بارید از روی بام­ها و دیوارهای کند محله بوی تند کاه گل بلند می­شد زهره از پشت شیشه نگاهی به بیرون کرد و با خوشحالی گفت: بی بی جون نگاه کن هیچ آبی روی زمین نمونده. بی بی همونطور که با نخ و سوزن پای دامن زهره رو کوک...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۱۱
    دانلود

    محمد جواد و زهرا دو تا خواهر و برادر دو قلو بودند که هر دو به پدرشان قول داده بودند که در ماه رمضان کارهای خوب انجام بدهند.

    زمانی که ماه مبارک رمضان داشت تمام می شد پدر بچه ها را صدا زد و گفت "خب ببینم کارهای خوبی که در...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۹:۲۸
    دانلود

    مادر بزرگ کوکب همه ساله در روز عید فطر همه بچه ها و نوها یش را دعوت می کرد.

    مادر بزرگ اون شب برای نوه های روزه اولی و همینطور برای مهشید کوچولو جایزه گرفته بود اما مهشید کوچولو هنوز به سن تکلیف نرسیده بود.این برنامه در...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۱۸
    دانلود

    یک گونی برنج توی مغازه برنج فروشی مدتها تنها مانده بود و همه دوست هاش رفته بودند.

    روزی مردی گونی برنج را خرید و و آنرا به آسیاب برد تا آرد درست کند. و بعد آرد را به شیرینی فروشی برد و سفارش نان برنجی داد. وقتی نان برنجی...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۸:۰۳
    دانلود

    بابا محمد تازه ماشین خریده بود و وقتی بابا به خونه اومد محسن خیلی خوشحال شد.

    محسن خیلی دوست داشت رانندگی کند و از پدرش خواست که پشت فرمان بنشیند. اما پدر خندید و برای محسن توضیح داد که کسی که رانندگی می کند باید گواهی...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۲۷
    دانلود

    مریم کوچولو داستان ما، بابابزرگ پیر ومهربانی داشت و خیلی خیلی بابابزرگش را دوست داشت.

    مریم و بابا بزرگ با هم پارک و گردش می رفتند. یک روز مریم و پدر بزگش با هم به پارک رفتند. پارک خیلی شلوغ بود اما تا پدر بزرگ رسید چند...

    صفحه‌ها

    پرسش و پاسخ
    به بیش از ۶۰۰ قصه صوتی در رادیوکودک گوش کنید
    در این صفحه شما می توانید به بیش از ۶۰۰ قصه صوتی گوش کرده، ذخیره و آنها را دانلود کنید. برای راحتی بیشتر اپلیکیشن رادیو کودک را دانلود نمائید.
    اپلیکیشن قصه صوتی رادیو کودک را دانلود کنید
    شما با دانلود اپلیکیشن قصه های صوتی رادیو کودک می توانید به راحتی قصه های صوتی مورد نیاز خود را گوش کرده، ذخیره و دانلود کنید.
    لیست کامل قصه های صوتی مریم نشیبا و پگاه قصه گو
    در این صفحه می توانید لیست کاملی از قصه های مریم نشیبا و پگاه قصه گو را از این صفحه گوش کرده، ذخیره و دانلود کنید. پیشنهاد می کنیم برای این مورد حتما اپلیکیشن رادیو کودک را دانلود کنید.
    اپلیکیشن را نصب کنید