قصه کودکانه صوتی شب + داستان کوتاه کودکانه برای پیش دبستانی و دبستانی ها

کامل ترین مرجع قصه کودکانه صوتی و داستان صوتی کودکانه شب از سن ۲ تا ۱۲ سال در اختیار شماست، در صورت علاقمندی به یک قصه صوتی لطفا بازخورد خود را نیز از آن داستان برای ما بنویسید تا خانواده های دیگر نیز بتوانند از آن داستان ها استفاده کنند. حالا اگر به دنبال داستان و کتاب کودک هستید می توانید به صفحات سری داستان کوتاه کودکانه، کتاب قصه برای کودکان دبستانی و دسته بندی کتاب های کودک براساس سن و سلیقه کودک خود رجوع کنید.

    داستان های صوتی در این صفحه بدون دسته بندی آورده شده اند اما اگر شما به دنبال داستان صوتی با محوریت خاصی مثل مسائل محیط زیستی یا تربیتی هستید می توانید از گزینه فیلتر استفاده کنید یا بر روی برچسب هر داستان صوتی کلیک کنید.

    اگر به دنبال داستان های کودکانه برای فرزند پیش دبستانی یا دبستانی خود هستید. می توانید در این صفحه آن ها را پیدا کنید.

    • داستان برای دبستانی ها
    • داستان کوتاه کودکانه
    • کتاب داستان کودکان
    • داستان کودکانه شب
    • قصه کودکانه شب
    توضیحات بیشترتوضیحات کمتر
    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۰۲
    دانلود

    قلی کوچولو یه پسری بود که هر روز صبح دست و صورتش رو نمی شست و زباله ها را توی سطل نمی انداخت.

    کسی دوست نداشت با قلی بازی کند. قلی هم تصمیم گرفت که شهر را کثیف کند تا دیگه کسی به او نگوید بوی بد می دهی. اما هیچ کس به حرف...

    توپی بود که گوشه مغازه ای افتاده بود و هیچ کس برای بازی با او نمی آمد.

    توپ کوچولو تصمیم گرفت خودش راه بیفتد و کسی را برای بازی پیدا کند. توپ کوچولو پیرزنی را دید و جلو رفت و گفت خانم شما توپ نمی خواهید؟ پیرزن گفت نه....

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۵:۴۸
    دانلود

    ننه موشی مثل هرروز می رفت لب جوب دست و صورتش رو می شست و برمی گشت تا صبحونه رو آماده کنه.

    ننه موشی و دخترش با کمک هم صبحونه رو آماده کردند و خوردند و بعد به کارهای خونه رسیدند.اما...

    داستان"ننه موشی و دخترش" با...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۵:۵۴
    دانلود

    در یک جنگل سبز و قشنگ، در یک صبح زود صدای جار و جنجال سنجاب خانوم همه جا پیچید.

    سنجاب خانوم، روسرس آبی خودش رو گم کرده بود و پرنده ها فکر کردند باد روسری آبی را برداشته. کلاه آبی خرگوش هم گم شده بود. گردنبند آبی آهو...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۲:۴۴
    دانلود

    علی و ناصر و سعید سه دوست و همسایه ایی بودند که توی یک کوچه زندگی می کردند و همیشه با هم بازی می کردند.

    یک روز که سه دوست با هم برای خرید رفته بودن یک پسر هم سن خودشان توی مغازه دیدند. ناصر و علی و سعید منتظر شدند تا...

    مریم نشیبا (جدید)
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۲۰
    دانلود

    علی کوچولو می دونست که روز اول عید قراره به خونه پدربزرگ و مادربزرگ بروند. مادر بزرگ بعد از ناهار ،علی و فاطمه و محسن که بچه های خاله و دایی بودند رو جمع کرد و سه هدیه به اونها داد. مادر بزرگ برای بچه ها کتاب داستان خریده بود...

    مریم نشیبا (جدید)
    ۰۰:۰۰
    ۱۴:۲۰
    دانلود

    گلناز خانم داستان ما خیلی دوست داشت که یک عروسک داشته باشد. و آرزوی خودش را به مادرش گفت.

    مادرگفت که تا فردا تو یک عروسک خواهی داشت اما باید تا فردا صبح صبر کنی. مادر ،شب برای دوختن عروسک بیدار ماند و فردا گلناز یک...

    مریم نشیبا (جدید)
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۱۲
    دانلود

    زمستان داشت از راه می رسید و همه حیوانات داشتند برای زمستان آماده می شدند. بعضی ها به جاهای گرم می رفتند بعضی ها به لانه هاشون می رفتند بعضی ها هم به خواب زمستانی فرو می رفتند.

    بعضی ازحیوانات قبل از زمستان مهاجرت می...

    مریم نشیبا (جدید)
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۲۰
    دانلود

    مادر بزرگ برای مریم کوچولو بک لباس گل گلی دوخت و شب عید اونو به مریم هدیه داد و مزیم از داشتن این هدیه بسیار خوشحال شد.

    در این برنامه خانم مریم نشیبا داستانی در مورد صله رحم و دید و بازدید و هدیه دادن بزرگترها به بچه ها...

    مریم نشیبا (جدید)
    ۰۰:۰۰
    ۱۲:۰۱
    دانلود

    یک روز مداد قرمز تصمیم گرفت که نقاشی عجیب و غریبی با بقیه دوستانش بکشد و بعد یک آسمان قرمز کشید

    هر کدام از مدادها نقاشی های عجیب و غریب و منظره های خنده داری کشیده بودند . فردای آن روز مدادها با دیدن نقاشی خود حسابی...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۳:۱۶
    دانلود

    علی کوچولو یک شب قبل از خواب نقاشی کرد و خوابید. و یک خواب عجیب دید.

    صدای عجیبی شنیده شد. علی کوچولو از خانه بیرون آمد و به یک جنگل رسید. توی جنگل علی کوچولو برای شنیدن صدایی که شنیده بود به سراغ حیوانات رفت و از آنها...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۱:۳۴
    دانلود

    پریسا کوچولو برای تعطیلات پیش مادر بزرگش آمده بود. مادربزرگ ساعت قدیمی و بزرگی داشت که مدتی بود به خوبی کار نمی کرد.

    یک روز پریسا از مادر بزرگ پرسید ساعت چنده؟ و مادر بزرگ به ساعت نگاه کرد و با تعجب دید ساعت هنوز دوازده...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۲:۲۱
    دانلود

    حمید و اشکان دو دوست وهمسایه بودند که بیشتر وقتشان را باهم به بازی و درس خواندن می گذراندند.

    یک روز مادر حمید به مادرش گفت که دست پخت مادر اشکان خیلی خوب است و اشکان هم به مادرش گفت که دست پخت مادر حمید خیلی خوب است و...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۳:۱۷
    دانلود

    پاییز آرزو داشت که یک روز فصل بهار را ببیند. فصل تابستون هم دوست داشت که زیبایی های فصل بهار را به پاییز نشان بدهد.

    تابستون به پاییز گفت تو فصل خواب کردن گل ها و گیاهان هستی و گل ها و درختان در زمان خواب ،خواب بهار را...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۲:۲۷
    دانلود

    سوسن و سروناز دو دوست بودند که همیشه با هم بازی می کردند و نقاشی می کردند.

    یک روز که سوسن و سروناز با هم نقاشی می کشیدند. سوسن یک توپ آبی و حوض با سه تا ماهی قرمز کشید و وقتی نقاشی سروناز را دید که او هم یک توپ آبی و...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۲:۰۸
    دانلود

    توی جنگل قصه ما همه حیوانات خوشحال بودند، چون همه دور هم جمع می شدند و خوراکی می آوردند و با هم جشن می گرفتند.

    روزی که همه منتظر بهار بودند خانم گنجشکه پیش همه آمد و گفت که جیک جیکی گمشده و از شما می خوام که به من کمک...

    پگاه قصه گو
    ۰۰:۰۰
    ۳۹:۱۳
    دانلود

    سارا خواهر نوزاد احمد است که تازه به دنیا آمده، احمد در تفکرات کودکی خود غوطه ور است و تصور می کند که با به دنیا آمدن خواهرش می تواند از ابتدایی ترین روزها با او ارتباط بگیرد. قبل از به دنیا آمدن سارا، خیلی خوشحال است ولی بلافاصله بعد از ورود او...

    پگاه قصه گو
    ۰۰:۰۰
    دانلود

    در این صفحه شما می توانید به داستان صوتی بابا بزرگ نجار گوش دهید.

    پگاه قصه گو
    ۰۰:۰۰
    دانلود

    شما می توانید قصه صوتی خروس دانا را از این قسمت مشاهده کنید.

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۱۳
    دانلود

    پرتغال و سیب و نارنگی دوست های خیلی خوبی بودند. اما یک روز که پرتغال بیدار شد حوصله هیچ کاری را نداشت.

    اون روز هوا سرد بود و برف می بارید. پرتغال آنقدر کنار پنجره نشست و بیرون را نگاه کرد که سرما خورد و شروع کرد به عطسه...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۳:۲۳
    دانلود

    پرنده ایی که از راه دور آمده بود، خوب به اطرافش نگاه کرد و دید که کسی را آنجا نمی شناسد.

    پرنده ایی به دنبال مرغابی ابری به سرزمین دور رفت و خسته روی گلی نشست. ملخی که از آنجا می گذشت، گفت که مرغابی ابری را پشت کوه دیده...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۱:۳۱
    دانلود

    دختری بود به نام مینا که نقاشی کردن رو خیلی دوست داشت.

    پدر مینا برای تولدش یک جعبه مدادرنگی خرید. مینا یک نقاشی کشید و به پدر و مادرش نشون داد. مینا شب خواب مداد رنگی هاشو دید که منتظرند مینا با اونها نقاشی بکشه. این...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۳:۰۹
    دانلود

    ته یک دریای بزرگ و رنگارنگ یک ستاره دریایی بود که آرزو داشت به آسمان برود و ستاره آسمان بشود.

    ستاره دریایی به دوستش صدف گفت یک دریای آبی دیگر هم بالای دریای ما هست که ستاره های نقره ایی توی آن هست و من خیلی دلم می خواهد...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۲:۰۹
    دانلود

    توی دریای بزرگی ماهی کوچکی بود، که همیشه مشغول بازی با ماهی های دیگر بود.

    ماهی کوچولو یک روز که بیدار شد دنبال خرچنگ رفت تا با هم بازی کنند اما خرچنگ گفت هر کاری وقتی داره و الان وقت صبحانه خوردن منه و من نمی تونم بیام...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۴:۱۴
    دانلود

    لاک پشتی با ماهی کوچولویی توی دریاچه دوست شده بود و هر روز با هم بازی می کردند. لاک پشت هر روز از قشنگی های جنگل برای دوستش تعریف می کرد.

    ماهی کوچولو آرزوی دیدن جنگل را داشت و یک روز از لاک پشت خواست تا او را با خودش به...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۵:۱۰
    دانلود

    ابر و باد با هم دیگه دوست بودند و باد همیشه ابر رو سوار کالسکه خودش می کرد و همه جا می چرخوند. ابر و باد به گل ها و گیاهان پژمرده می رسیدند و به همه آب می دادند.

    ابر و باد به دشت سرسبزی رسیدند و ابر با دیدن این دشت...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۴:۱۸
    دانلود

    دشت سرسبز و قشنگی بود، پر از گل ها و درخت های زیبا.

    توی این دشت، جوانه کوچکی بود که کم کم بزرگ شد و به درخت سیب جوانی تبدیل شد. درخت سیب هر روز دوست های زیادی پیدا می کرد. کم کم درخت سیب آماده میوه دادن می شد و بعد از...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۳:۳۱
    دانلود

    باد پاییزی با سر و صدای زیادی از کنار برگ های قهوه ای رد شد و آنها را روی زمین انداخت.

    یک برگ پاییزی قهوه ای از اینکه با وزش باد از درخت جدا شده بود خیلی خوشحال شد و توی هوا چرخید و چرخید. بچه گربه ایی برگ رقصان در هوا...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۳:۱۶
    دانلود

    مادر یک دنیا لباس روی طناب انداخته بود و همه منتظر بودند که خشک بشوند. کنار همه لباس ها یک تکه پارچه گل گلی کنار ملافه بزرگی بود.

    پارچه خال خالی از ملافه پرسید تو چرا اینقدر بزرگی و ملافه به او گفت چون من خیلی مهم هستم...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۳:۰۵
    دانلود

    بچه گربه ها با پدرشان هر روز دور تا دور باغ قدم می زدند و ورزش می کردند.

    تا اینکه یک روز بچه گربه ها گل های باغ را از خاک بیرون افتاده و خراب شده و پرپر دیدند. باغبان خیلی ناراحت شد .این اتفاق هر روز ادامه داشت و باغ کم...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۳:۱۷
    دانلود

    یک خواهر و برادر با پدر ومادر و مادر بزرگشان در یک شهر بزرگ زندگی می کردند. ماه رمضان شده بود و بزرگتر ها روزه دار بودند.

    مادر بزرگ هر شب برای شیما و علیرضا داستان می گفت. یک روز که بچه ها بیدار شدند مادر بزرگ را در حال...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۳:۵۲
    دانلود

    دانا پسر خیلی خوبی بود که به پدر ومادرش کمک می کرد و آسمان را هم خیلی دوست داشت.

    دانا دلش می خواست آسمان را از نزدیک ببیند و دوست داشت توی آسمان دوستی داشته باشد. پدر بزرگ دانا مجسمه ساز بود و همیشه برای او مجسمه های...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۸:۴۶
    دانلود

    دنیای ما تازه درست شده بود و قرار بود که هر فصلی برای خودش یک فصلی انتخاب کند.

    بهار رنگ های شاد و قشنگ را انتخاب کرد، سبز و قرمز و صورتی و زرد. تابستان برای میوها و آسمان رنگ های مختلفی را برداشت. پاییز رنگ های گرم...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۴:۰۵
    دانلود

    شب که می شد اسب سیاه براقی سر و کله اش پیدا می شد.

    همه اسب سیاه را می شناختند و دوستش داشتند. درخت ها برای دیدنش برگ هایشان را بهم می زدند و ماه هم شنل طلایی اش را روی دوشش می انداخت و دنبال اسب به راه می افتاد.

    ...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۰۴
    دانلود

    بابی مدرسه هر روز صبح در مدرسه را باز می کرد. حیاط و کلاس های مدرسه هر روز تمیز بود و بچه ها خیلی خوشحال می‌شدند.

    یک روز جشنی توی مدرسه برپا شد و حیاط مدرسه کثیف شد. خانم مدیر گفت بچه ها بیایید با هم مدرسه را تمییز کنیم...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۰۸
    دانلود

    آقای کفش دوزک روز تولدش بود و برای همه کفش دوخته بود. اما روز تولدش تنها بود.

    باد ناراحتی آقای کفش دوزک را فهمید و یادش آمد سال گذشته روز تولدش کفش دوزک عطر گل یاس برایش آورده بود و پس باد دوباره همان عطر را برای حشرات...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۱۷
    دانلود

    مجید با پدر ومادرش در یک روستا زندگی می کرد. پدر ومادر مجید کشاوز بودند.

    مجید برای اولین بار قرار بود که شب با پدرش برای آب‌یاری برود. اما چون خیلی خسته بود خوابش برد و نتوانست برای آب‌یاری به مزرعه برود. مجید خیلی...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۱۷
    دانلود

    پسری بود به نام نیما، نیما کلاس کاراته می رفت و خیلی به قهرمان ها علاقه داشت.

    نیما یک روز در میان کلاس کاراته می رفت. یک روز مربی مهد کودک به مادر نیما گفت با شما کار دارم، نیما از خجالت سرش را به زیر انداخته بود. مربی...

    صفحه‌ها

    پرسش و پاسخ
    به بیش از ۶۰۰ قصه صوتی در رادیوکودک گوش کنید
    در این صفحه شما می توانید به بیش از ۶۰۰ قصه صوتی گوش کرده، ذخیره و آنها را دانلود کنید. برای راحتی بیشتر اپلیکیشن رادیو کودک را دانلود نمائید.
    اپلیکیشن قصه صوتی رادیو کودک را دانلود کنید
    شما با دانلود اپلیکیشن قصه های صوتی رادیو کودک می توانید به راحتی قصه های صوتی مورد نیاز خود را گوش کرده، ذخیره و دانلود کنید.
    لیست کامل قصه های صوتی مریم نشیبا و پگاه قصه گو
    در این صفحه می توانید لیست کاملی از قصه های مریم نشیبا و پگاه قصه گو را از این صفحه گوش کرده، ذخیره و دانلود کنید. پیشنهاد می کنیم برای این مورد حتما اپلیکیشن رادیو کودک را دانلود کنید.