قصه کودکانه صوتی شب + داستان کوتاه کودکانه برای پیش دبستانی و دبستانی ها

کامل ترین مرجع قصه کودکانه صوتی و داستان صوتی کودکانه شب از سن ۲ تا ۱۲ سال در اختیار شماست، در صورت علاقمندی به یک قصه صوتی لطفا بازخورد خود را نیز از آن داستان برای ما بنویسید تا خانواده های دیگر نیز بتوانند از آن داستان ها استفاده کنند. حالا اگر به دنبال داستان و کتاب کودک هستید می توانید به صفحات سری داستان کوتاه کودکانه، کتاب قصه برای کودکان دبستانی و دسته بندی کتاب های کودک براساس سن و سلیقه کودک خود رجوع کنید.

    داستان های صوتی در این صفحه بدون دسته بندی آورده شده اند اما اگر شما به دنبال داستان صوتی با محوریت خاصی مثل مسائل محیط زیستی یا تربیتی هستید می توانید از گزینه فیلتر استفاده کنید یا بر روی برچسب هر داستان صوتی کلیک کنید.

    اگر به دنبال داستان های کودکانه برای فرزند پیش دبستانی یا دبستانی خود هستید. می توانید در این صفحه آن ها را پیدا کنید.

    • داستان برای دبستانی ها
    • داستان کوتاه کودکانه
    • کتاب داستان کودکان
    • داستان کودکانه شب
    • قصه کودکانه شب
    توضیحات بیشترتوضیحات کمتر
    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۲:۰۹
    دانلود

    توی دریای بزرگی ماهی کوچکی بود، که همیشه مشغول بازی با ماهی های دیگر بود.

    ماهی کوچولو یک روز که بیدار شد دنبال خرچنگ رفت تا با هم بازی کنند اما خرچنگ گفت هر کاری وقتی داره و الان وقت صبحانه خوردن منه و من نمی تونم بیام...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۴:۱۴
    دانلود

    لاک پشتی با ماهی کوچولویی توی دریاچه دوست شده بود و هر روز با هم بازی می کردند. لاک پشت هر روز از قشنگی های جنگل برای دوستش تعریف می کرد.

    ماهی کوچولو آرزوی دیدن جنگل را داشت و یک روز از لاک پشت خواست تا او را با خودش به...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۵:۱۰
    دانلود

    ابر و باد با هم دیگه دوست بودند و باد همیشه ابر رو سوار کالسکه خودش می کرد و همه جا می چرخوند. ابر و باد به گل ها و گیاهان پژمرده می رسیدند و به همه آب می دادند.

    ابر و باد به دشت سرسبزی رسیدند و ابر با دیدن این دشت...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۴:۱۸
    دانلود

    دشت سرسبز و قشنگی بود، پر از گل ها و درخت های زیبا.

    توی این دشت، جوانه کوچکی بود که کم کم بزرگ شد و به درخت سیب جوانی تبدیل شد. درخت سیب هر روز دوست های زیادی پیدا می کرد. کم کم درخت سیب آماده میوه دادن می شد و بعد از...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۳:۳۱
    دانلود

    باد پاییزی با سر و صدای زیادی از کنار برگ های قهوه ای رد شد و آنها را روی زمین انداخت.

    یک برگ پاییزی قهوه ای از اینکه با وزش باد از درخت جدا شده بود خیلی خوشحال شد و توی هوا چرخید و چرخید. بچه گربه ایی برگ رقصان در هوا...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۳:۱۶
    دانلود

    مادر یک دنیا لباس روی طناب انداخته بود و همه منتظر بودند که خشک بشوند. کنار همه لباس ها یک تکه پارچه گل گلی کنار ملافه بزرگی بود.

    پارچه خال خالی از ملافه پرسید تو چرا اینقدر بزرگی و ملافه به او گفت چون من خیلی مهم هستم...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۳:۰۵
    دانلود

    بچه گربه ها با پدرشان هر روز دور تا دور باغ قدم می زدند و ورزش می کردند.

    تا اینکه یک روز بچه گربه ها گل های باغ را از خاک بیرون افتاده و خراب شده و پرپر دیدند. باغبان خیلی ناراحت شد .این اتفاق هر روز ادامه داشت و باغ کم...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۳:۱۷
    دانلود

    یک خواهر و برادر با پدر ومادر و مادر بزرگشان در یک شهر بزرگ زندگی می کردند. ماه رمضان شده بود و بزرگتر ها روزه دار بودند.

    مادر بزرگ هر شب برای شیما و علیرضا داستان می گفت. یک روز که بچه ها بیدار شدند مادر بزرگ را در حال...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۳:۵۲
    دانلود

    دانا پسر خیلی خوبی بود که به پدر ومادرش کمک می کرد و آسمان را هم خیلی دوست داشت.

    دانا دلش می خواست آسمان را از نزدیک ببیند و دوست داشت توی آسمان دوستی داشته باشد. پدر بزرگ دانا مجسمه ساز بود و همیشه برای او مجسمه های...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۸:۴۶
    دانلود

    دنیای ما تازه درست شده بود و قرار بود که هر فصلی برای خودش یک فصلی انتخاب کند.

    بهار رنگ های شاد و قشنگ را انتخاب کرد، سبز و قرمز و صورتی و زرد. تابستان برای میوها و آسمان رنگ های مختلفی را برداشت. پاییز رنگ های گرم...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۴:۰۵
    دانلود

    شب که می شد اسب سیاه براقی سر و کله اش پیدا می شد.

    همه اسب سیاه را می شناختند و دوستش داشتند. درخت ها برای دیدنش برگ هایشان را بهم می زدند و ماه هم شنل طلایی اش را روی دوشش می انداخت و دنبال اسب به راه می افتاد.

    ...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۰۴
    دانلود

    بابی مدرسه هر روز صبح در مدرسه را باز می کرد. حیاط و کلاس های مدرسه هر روز تمیز بود و بچه ها خیلی خوشحال می‌شدند.

    یک روز جشنی توی مدرسه برپا شد و حیاط مدرسه کثیف شد. خانم مدیر گفت بچه ها بیایید با هم مدرسه را تمییز کنیم...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۰۸
    دانلود

    آقای کفش دوزک روز تولدش بود و برای همه کفش دوخته بود. اما روز تولدش تنها بود.

    باد ناراحتی آقای کفش دوزک را فهمید و یادش آمد سال گذشته روز تولدش کفش دوزک عطر گل یاس برایش آورده بود و پس باد دوباره همان عطر را برای حشرات...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۱۷
    دانلود

    مجید با پدر ومادرش در یک روستا زندگی می کرد. پدر ومادر مجید کشاوز بودند.

    مجید برای اولین بار قرار بود که شب با پدرش برای آب‌یاری برود. اما چون خیلی خسته بود خوابش برد و نتوانست برای آب‌یاری به مزرعه برود. مجید خیلی...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۱۷
    دانلود

    پسری بود به نام نیما، نیما کلاس کاراته می رفت و خیلی به قهرمان ها علاقه داشت.

    نیما یک روز در میان کلاس کاراته می رفت. یک روز مربی مهد کودک به مادر نیما گفت با شما کار دارم، نیما از خجالت سرش را به زیر انداخته بود. مربی...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۳:۲۸
    دانلود

    جنگل پر از هیاهو و سر و صدا بود. روی درخت ها پرنده ها لانه کرده بودند.

    آقا کلاغه یک روز به همه پرنده ها گفت نمی دانم چرا اینقدر آقا جغده تنبله و همیشه و همه روز ها در خواب بسر می بره؟ آقا کلاغه توی جنگل چرخی زد و به همه...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۲:۱۷
    دانلود

    در یک جنگل سبز و بزرگ، آقای شیر یک تصمیم مهم گرفته بود.

    شیرکه می دید از همه بزرگتره به همه زور می گفت و به همه دستور می داد و می گفت کارهای من رو انجام بدهید. حیوان ها دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند، یک مسابقه بین...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۲:۰۵
    دانلود

    وزوزی داستان ما زنبوری بود که بلد بود اعداد را بشمارد.

    یک روز گل سرخ از او خواست که گلبرگ های او را بشمرد و بعد گل صورتی از او خواهش کرد که گلبرگ هایش را بشمارد و گل های بعدی هم خواستند که گلبرگ هایشان را بشمارد.... این...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۳۷
    دانلود

    دو تا داداش دوقلو در روزهای شلوغ عید با پدرشون برای خرید رفتند. ماشین ها توی خیابون حسابی بوق می زندندو بچه ها از پدرشون خواستند که اونهم بوق بزنه اما پدر برای بچه ها توضیح داد که بوق زدن الکی کار خوبی نیست.

    در این...

    مریم نشیبا
    ۰۰:۰۰
    ۱۰:۳۲
    دانلود

    خونه علی کوچولو توی ماه فروردین شلوغ بود چون دایی محمد به خونه اونها اومده بود. علی کوچولو و پسر دایی ماهان که هم سن بودند ،بدون توجه به بقیه با صدای بلند شروع به بازی می کردند.

    در این برنامه خانم نشیبا داستانی در مورد...

    صفحه‌ها

    پرسش و پاسخ
    به بیش از ۶۰۰ قصه صوتی در رادیوکودک گوش کنید
    در این صفحه شما می توانید به بیش از ۶۰۰ قصه صوتی گوش کرده، ذخیره و آنها را دانلود کنید. برای راحتی بیشتر اپلیکیشن رادیو کودک را دانلود نمائید.
    اپلیکیشن قصه صوتی رادیو کودک را دانلود کنید
    شما با دانلود اپلیکیشن قصه های صوتی رادیو کودک می توانید به راحتی قصه های صوتی مورد نیاز خود را گوش کرده، ذخیره و دانلود کنید.
    لیست کامل قصه های صوتی مریم نشیبا و پگاه قصه گو
    در این صفحه می توانید لیست کاملی از قصه های مریم نشیبا و پگاه قصه گو را از این صفحه گوش کرده، ذخیره و دانلود کنید. پیشنهاد می کنیم برای این مورد حتما اپلیکیشن رادیو کودک را دانلود کنید.
    اپلیکیشن را نصب کنید