۱۰۰ قصه کودکانه صوتی شب + داستان کوتاه کودکانه برای پیش دبستانی و دبستانی ها

کامل ترین مرجع قصه کودکانه صوتی و داستان صوتی کودکانه شب از سن ۲ تا ۱۲ سال در اختیار شماست، در صورت علاقمندی به یک قصه صوتی لطفا بازخورد خود را نیز از آن داستان برای ما بنویسید تا خانواده های دیگر نیز بتوانند از آن داستان ها استفاده کنند. حالا اگر به دنبال داستان و کتاب کودک هستید می توانید به صفحات سری داستان کوتاه کودکانه، کتاب قصه برای کودکان دبستانی و دسته بندی کتاب های کودک براساس سن و سلیقه کودک خود رجوع کنید.

    داستان های صوتی در این صفحه بدون دسته بندی آورده شده اند اما اگر شما به دنبال داستان صوتی با محوریت خاصی مثل مسائل محیط زیستی یا تربیتی هستید می توانید از گزینه فیلتر استفاده کنید یا بر روی برچسب هر داستان صوتی کلیک کنید.

    اگر به دنبال داستان های کودکانه برای فرزند پیش دبستانی یا دبستانی خود هستید. می توانید در این صفحه آن ها را پیدا کنید.

    • داستان برای دبستانی ها
    • داستان کوتاه کودکانه
    • کتاب داستان کودکان
    • داستان کودکانه شب
    • قصه کودکانه شب
    توضیحات بیشترتوضیحات کمتر

    توی یک جنگل بزرگ حیوانات در کنار هم با آرامش و در صلح و صفا زندگی می کردند.

    خانوم خرگوشه یک روز تصمیم گرفت مهمانی بگیرد. اما حیوانات وقتی دیدند خاله خرگوشه نمی تونه برای همه غذا درست کنه تصمیم گرفتند که به او کمک کنند و...

    روزهای آخر فصل زمستان بود و باد قصد داشت ننه سرما را با خود ببرد.

    ننه سرما اما دوست داشت که بهار را ببیند به همین خاطر به باد گفت تو برو من این بار تا بهار را نبینم نمی روم. این برنامه درفصل زمستان و روزهای پایانی سال...

    سعید کوچولو پسر خوب و مهربانی بود فقط همیشه یادش می رفت اسباب بازی هایش را جمع کند.

    یک روز که سعید نقاشی کشیده و با اسباب بازی هایش بازی کرده بود طبق معمول همه چیز را وسط اتاق پخش کرد. مادر سعید از او خواست تا اتاقش را...

    کنار برکه ایی پشه طلایی زیبایی زندگی می کرد.

    یک روز پشه، شیشه درخشانی را دید و کنارش پشه طلایی ای را تشخیص داد که عین خودش بود.پشه سریع به سراغ سنجاقک رفت و ماجرا را برایش تعریف کرد و گفت حتما این برادر من است که ایتقدر...

    در جنگلی برکه ایی بود که که مثل طلا برق می زد و می درخشید.

    کنار برکه درخت صنوبری بود که همیشه روی شاخه هایش پر از پرنده بود. برکه مدتی بود که ناراحت بود چون هر روز آب برکه کمتر وکمتر می شد.برکه ساکت بود و با کسی حرف نمی...

    اون دور دورها یک جنگل سر سبز قشنگی بود که حیوانات با آرامش کنار هم زندگی می کردند.

    خاکستری سنجاب کوچکی بود که هر روز بعد از خوردن صبحانه مشغول بازی و گردش در جنگل می شود. یک روز خاکستری دو پرنده ای را دید که به تازگی به...

    نزدیک یک جنگل، یک دشت بزرگ بود که روستای قشنگی توی این دشت قرار گرفته بود.

    چوپان دهکده گوسفندها را جمع کرد تا به صحرا ببرد و گوسفندها به دنبال چوپان به راه افتادند. چوپان که خسته شد خوابید و یک بره کوچیک بازیگوش از گله...

    دختری بود به نام عسل که با دوستش سحر هر روز صبح به مدرسه می رفت.

    اما بعد از مدتی سحر مریض شد و در بیمارستان بستری شد. بعد از اینکه سحر از بیمارستان به خانه آمد، عسل به دیدنش رفت و قرار شد در درس ها به دوستش کمک کند. این...

    توی یک جنگل بزرگ و سر سبز رودخونه زیبا و آرامی بود که از بین گل ها و درخت ها می گذشت.

    یک روز سنگ بزرگی جلوی مسیر آب را گرفته بود و همه حیوانات از این اتفاق ناراحت بودند. بنابراین جلسه ایی گذاشتند تا مشکل را حل کنند. اول...

    برگی روی درختی خودش را محکم به شاخه چشبانده بود و هر چه دوست هاش به او می گفتند روی باد سوار شو و پایین بیا.

    دوست های برگ سرخ که روی درخت افرا بودند همه به دست باد همه جا پخش شده بودند. اما فقط برگ سرخ روی شاخه محکم...

    دو برادر به نام های علی و محمد، با پدر و مادرشان در روستایی زندگی می کردند.

    علی و محمد هر دو به پدرشان در گندم زار کمک می کردند. این دو برادر همیشه با هم بودند و به همه کمک می کردند. علی و محمد یک روز در گندم زار دو کبک...

    اولین سالهای ازدواج حضرت علی و حضرت زهرا بود. این دو بزرگوار دو تا پسر داشتند امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام.

    پیامبر بزرگ اسلام با نوه هایشان خیلی بازی می کردند. یک روز پیامبر (ص) وقتی در حال نماز خواندن...

    احسان کوچولو پسر خوبی بود فقط یه عادت بدی داشت و اونم این بود که لج بازی می کرد.

    احسان کوچولو هر چیزی که پدر و مادرش به او می گفتند لج می کرد و برعکسش را انجام می داد. احسان کوچولو یک بار که با مادرش لج بازی کرد توی...

    مرجان کوچولو قرار بود برای ناهار به خانه مادربزرگ برود و مادربزگ هم گفته بود که یک غذای خوشمزه برای او خواهد پخت. دل توی دل مریم نبود تا ببیند مادربزرگ چه غذایی برای او پخته است.

    غذای مادر بزرگ آبگوشت بود و مرجان آبگوشت...

    سعید پسر خوب و با ادبی بود، سعید با مادرش در کلبه ایی کوچک زندگی می کردند و فیل کوچکی داشت.

    سعید برای فیلش زنگوله ایی تهیه کرده بود تا هیچ وقت گم نشود. اما فیل کوچولو زنگوله دوست نداشت چون هر وقت و هر جا می رفت همه...

    بالای درختی بلند دو تا کبوتر با هم زندگی می کردند. اسم مادر ،کبوتر خانم بود و دخترش به اسم سپید پر بود.

    یک روز کبوتر خانوم به دختر کوچولوش گفت من باید دنبال غذا برم و تو باید تنها توی لانه بمانی و مراقب خودت باشی و کار...

    باغ زیبا و قشنگی بود که باغبان پیر و مهربانی داشت که خیلی به گل ها رسیدگی می کرد.

    توی شاخه های درختان این باغ پرنده ها لانه کرده بودند. بین یکی ازشاخه ها گنجشک کوچولویی بود که روی یک تخم سفید و کوچولو نشسته بود. بعد از...

    توی یک جنگل زیبا، حیوانات دور هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند.

    یک روز صبح که حیوانات دور برکه جمع شده بودند، حیوان جدیدی به جنگل آمد. این حیوان جدید لاک پشت بود. روز های بعد وقتی لاک پشت برای گردش رفت خاله خرگوشه و...

    پرستو کوچولو داستان ما در دسته بزرگ پرستو ها زندگی می کرد. پرستو ها دو بار در سال مهاجرت می کنند.

    مرتضی کوچولو برای پرستو ها توی ایوان، لانه درست کرده بود. پاییز از راه رسیده بود و هوا داشت کم کم سرد می شد و پرستو ها...

    یه روزی روزگاری توی یه دشت بزرگ و سرسبز یه عده اسب زندکی میکردند. اونا همه جا باهم میرفتن و همیشه پیش هم بودن. روزا میرفتن از دشت های سرسبز علف میخوردن و از چشمه ی خنکی که داشتن آب میخوردن. بچه ها باهم میدویدن و بازی میکردن.

    بین این اسب ها...

    صفحه‌ها