ساخت کاردستی مدل های متعدد و زیبایی دارد یکی از این مدل ها کاردستی با برش کاغذ است. خانم maude_alta...
در این مطلب بصورت خاص منظوره فقط عکس و تصاویر کودک و نوزاد بصورت سیاه و سفید بارگذاری شده اند...
ویدئو کاردستی کتاب با مقوا برای کودکان پیش دبستانی 3
برای درست کردن کاردستی کتاب یا این کتاب های مینیاتوری دوست داشتنی به یک برگه ی آچار، یک ورق رنگی یا...
عکاسی از نوراد در منزل
در این صفحه شما لیستی از تصاویر مرتبط با عکاسی از نوزاد در منزل به همراه مادر، پدر و خانواده را...

فروش شلف دیواری استیکر اتاق نوزاد و دکوراسیون کودک

کتاب صوتی کودک

در این لیست شما لیستی از کتاب های صوتی کودک را می توانید مشاهده فرمائید.

داستان اول: علی کوچولو و شجاعت در گفتن اشتباه در تعطیلات آخر هفته علی کوچولو همراه خواهرش سارا و پدر مادرشون به دیدن مادربزرگشون رفتن که توی یک مزرعه زندگی میکرد. مادربزرگ علی یک تیرکمون بهش داد تا بره توی مزرعه و باهاش بازی کنه. علی کوچولو خیلی...
امشب باز قصه داریم      قصه های تازه داریم پگاه قصه گو میاد         با ساز و با شادی میاد پگاه قصه گو میاد         با ساز و با شادی میاد سلام بجها شبتون بخیر امشب میخوام قصه ی یه مورچه رو براتون بگم ه یه آرزو داره. گوش کنید ببینید که چه آرزویی داره...
کفاش ماهری بود که هر نوع کفشی رو می­دوخت و تعمیر می­کرد. اما مشتری زیادی نداشت. چون چندتا کفاش دیگه هم بودند که خیلی از کارشون تعریف می­کردند به همین دلیل مردم از اونا کفش می­خریدن. همسر کفاش از این بابت خیلی ناراحت بود و می­گفت: تو هم از کار خودت...
روزی آهویی کنار رودخونه قدم می­زد از اونجا خیلی خوشش اومد، با خودش گفت: تا کی سرگردون باشم بهتر همین­جا خونه­ای بسازم و راحت زندگی کنم. اون رفت که وسایل بیاره و خونشو بسازه. یوز پلنگ هم که از همون اطزاف می­گذشت دنبال جایی می­گشت که واسه خودش خونه­ای...
یکی بود یکی نبود پیرزنی بود تک و تنها که از همه دنیا یک خونه کوچیک داشت توی حیاط خونه یک باغچه بود و توی باغچه یک درخت نارنج دیده می­شد، یک روز از روزهای آخر اسفند خاله پیرزن خونه­اش رو تمیز و مرتب کرد سفره هفت سین رو چید و یک دونه نارنج درشت و خشبو...
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. اتاق عمه قزی خیلی گرم بود، عمه قزی پاش زیر پشتی دراز کرده بود و پشتشم به متکا تکیه داده بود. ببری، گربه عمه قزی این گوشه اتاق خوابیده بود خرخر می­کرد. قد قدا خانم که مرغه عمه قزی بود، اون گوشه اتاق چرت می­زد....
یکی بود یکی نبود. مرد مسافری به ده کوچیکی رسید. مرد مسافر خسته و گرسنه بود. چیزی برای خوردن نداشت مردم دهم همه فقیر بودن، هیچکدوم غذایی نداشتن که بهشون بدن. مردمسافر کوله بارشو به زمین گذاشت و سنگی را از روی زمین برداشت، گفت: حالا که چیزی برای خوردن...
روزی روزگاری پیرمرد و پیرزنی با دو نوه کوچیکشان توی مزرعه­ای زندگی می­کردن. پیرمرد هر سال تو مزرعه­اش توی مزرعه­اش یک چیزی کاشت. یک سال سیب زمینی، یک سال هویج، یک سال چغندر و امسال م تصمیم گرفت شلغم بکار. پیرمرد و پیرزن نوه­هاش.ن مثل هر سال زمین...
در لانه­ای کنار پیچک­های قدیمی کنار باغ گنجشک کوچلو سر از تخم در اورد و اون در روشنایی روز چهار خواهر و برادر هم شکل خودشو دید. مدتی نگذاشت که پرهای نرم گنجشک کوچلو جلو ریخت و جاش پرهای محکم قهوه­ای در اومد. اون کم کم یاد گرفت تا بال­ها شو تکون بده...
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. صبح شده بود، خورشید آرام ارام از پشت کوه­های مشرق بیرون اومد. توی باغچه از پشت بوته­هایی گل رز یکی یکی باز شدن به خورشید سلام کردند، اما یکی از غنچه­ها پشت برگ­ها پنهون شده بود، غنچه کوچلو خیال نداشت...
یکی بود یکی نبود. سارا کوچلو توی حیاط نشسته بود، روی پله­های جلوی ایوون- چشماشو بسته بود، انگشتاشو می­شمرد. یک ، دو ، سه تا؛ مورچه کوچلویی زیر پله­ها لونه داشت. سرشو از لونه بیرون اُورد، سارا را دید، پرسید: دینگ... دینگ، خانم کوچولو چی رو می­شماری....
یکی بود یکی نبود. توی یک روز ابری که بزی بابا رفته بود علف­های تازه بیاره. بزی مامان هم از اون طرف بوده تا گل­های رنگارنگ بچینه. بررسی بزغاله هم تو خونه مونده بود، تنهایی حوصلش سر رفته بود. بزی بزغاله کمی به این طرف نگاه کرد، از بزی بابا با علف­های...
روزی بود روزگاری بود یک روز گرم تابستون بود نارنجی دوستش گوش سیاه کنار جویبار بازی می­کردن، گوش سیاه به نارنجی گفت: بیا جلوی آب سد بسازیم. من که بلد نیستم. ولی من بلدم خوبم بلدم. من بهترین سدهای دنیا رو می­سازم، باشه تو سد بساز، منم قایقی می­سازم...
یکی بود یکی نبود وسط یک جنگل سر سبز چشمه زلال و زیبایی بود یک  روز خیلی گرم طاووسی کنار چشه اومد تا از آب چشمه بنوشد، اما همینکه خم شد، با تعجب به آب نگاه کرد، گثت وای خدای من عجب پری زیبایی توی آب نشسته چه چشم­های قشنگی، چه پرهای رنگارنگی از اون...
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود . سالها پیش در یک باغ بزرگ پرندهای زیادی زندگی می­کردند.توی این باغ زاغ کوچکی هم بود که آرزوهای زیادی تو سرش داشت. اون دوست داشت   پرهای زیبایی داشته باشه، اون می­خواست زیباترین پرنده­ی دنیا باشه یک روز که زاغ...
در یکی از روستاهای کوهستانی دیاربکر ترکیه آموزگار دبستانی بنام احمد در درس ریاضی به شاگردانش می‌گوید که اگر در یک کاسه ۱۰ عدد توت فرنگی باشد، در ۵ کاسه چند عدد توت فرنگی داریم. +دانش آموزان: آقا اجازه، توت فرنگی چیه؟  -معلم: شما نمیدانید توت فرنگی...
قسمت اول داستان صوتی مرغ تخم طلا امشب باز قصه داریم قصه­های تازه داریم پگاه قصه گو میاد با ساز با شادی میاد پگاه قصه گو میاد با ساز با شادی میاد با ساز با شادی میاد سلام بچه­ها شبتون بخیر مطمنم که حسابی منتظرید تا ببینیم این هفته دیگه چه قصه­ای رو...