قصه های صوتی پگاه قصه گو

بیشتر

قصه های صوتی کودکانه پگاه قصه گو، بیوگرافی پگاه رضوی قصه گو، قصه صوتی بلند، دانلود قصه های کودکانه قدیمی، قصه صوتی برای کودکان دبستانی، پگاه قصه گو جدید، قصه صوتی برای کودکان پیش دبستانی، کانال قصه صوتی کودکانه

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود . خیلی خیلی سالهای پیش توی یک مزرعه ای کوچیک یک مادری با ۱۲ تا پسر خودش زندگی می کرد . بچه ها این پسرها خیلی پر انرژی بودند بیشتر وقتها از درختها بالا میرفتند  ، از شاخه ها شون می افتادند...
یک دختر بود که توی یک روستا همراه با پدر و مادرش زندگی می کردند . مادر اون دختر به دلیل بیماری که داشت مجبور بود بره به شهر تا مداوا بشه اما توی اون سفر پدر و دختر همراه با مادرش نرفتند . دایی اون دختر با مادرش رفت . همه روستا پشت واسه اونا حرف در...
در زمانهای های خیلی خیلی قدیم ، توی دهکده ای که نه خیلی دور بود و خیلی نزدیک پادشاهی زندگی می کرد که سه تا دختر داشت . یک روز رو کرد به سه تا دختر هاش و پرسید : ببینم بنظر شما این رویه است که آستر رو نگه میداره یا آستره که رویه رو نگه میداره ؟ دختر...
قصه صوتی کودکانه پسری در طبل
,
قصه صوتی کودکانه آهوی جادو شده
,
شما در این صفحه می توانید داستان صوتی ویلن آوازه خوان را گوش کنید. ما خوشحال می شویم اگر چند خطی برای ما از داستان صوتی ای که گوش کردید بنویسید.

شما در این صفحه می توانید داستان صوتی برادر بزرگ برادر کوچک را گوش دهید.

شما در این صفحه می توانید داستان صوتی برادر بزرگ برادر کوچک را گوش دهید.

در این صفحه شما می توانید داستان صوتی آدم برفی خندان را بشنوید.

در این صفحه شما می توانید داستان صوتی آدم برفی خندان را بشنوید.

قصه صوتی آهوی لاغر شده با صدای پگاه قصه گو

قصه صوتی آهوی لاغر شده با صدای پگاه قصه گو

قصه صوتی آسمان آبی از پگاه قصه گو به مناسبت روز درختکاری

قصه صوتی آسمان آبی از پگاه قصه گو به مناسبت روز درختکاری

قصه صوتی ۱۵ دقیقه ای آرزوی خرگوش از پگاه قصه گو

قصه صوتی ۱۵ دقیقه ای آرزوی خرگوش از پگاه قصه گو

این قصه رو پگاه صوتی تعریف می کنه از جنگلی که یه عالمه حیوان توش زندگی می کنند.

مگسی دنبال یه جای خنک در تابستون می گرده که میره توی یه کوزه.

این قصه رو پگاه صوتی تعریف می کنه از جنگلی که یه عالمه حیوان توش زندگی می کنند. مگسی دنبال یه جای خنک در تابستون می گرده که میره توی یه کوزه.

این داستان رو دو پسر ۶ ساله با هم نوشته اند.

این داستان دو مردی هست که اسم هر دوی آن ها بتمن است.

کودکان آرزوهاشون رو به بتمن می گفتند که براشون برآورده کنه.

حالا در این داستان در روستایی نزدیک دیوی تمام پول های مردم را برداشته و رفته.

حالا بتمن ها باید بروند و پول ها رو پس بگیرند.

این داستان رو دو پسر ۶ ساله با هم نوشته اند. این داستان دو مردی هست که اسم هر دوی آن ها بتمن است. کودکان آرزوهاشون رو به بتمن می گفتند که براشون برآورده کنه. حالا در این داستان در روستایی نزدیک دیوی تمام پول های مردم را برداشته و رفته. حالا بتمن ها...

کفاشی در شهری بود که کارش حرف نداشت. اما هیچ وقت تبلیغ کارش رو نمی کرد و می گفت کار من نیازی به بازاریابی و تبلیغ نداره.

یه روزی ۳ تا بچه کوچولو رو دید که پا برهنه در حال بازی هستند.

از روی جای پای بچه های کوچک براشون کفش دوخت.

تا روزی بچه های کوچک بصورت معجزه آسایی به کمک پیرمرد آمدند و زندگی پیرمرد را عوض کردند.

این داستان به کودکان می آموزد که بی دلیل ببخشند و بدانند که کارهای نیک به زندگی شما نیکی و ارزش می آورند.

کفاشی در شهری بود که کارش حرف نداشت. اما هیچ وقت تبلیغ کارش رو نمی کرد و می گفت کار من نیازی به بازاریابی و تبلیغ نداره. یه روزی ۳ تا بچه کوچولو رو دید که پا برهنه در حال بازی هستند. از روی جای پای بچه های کوچک براشون کفش دوخت. تا روزی بچه های کوچک...

قصه صوتی کودکانه مهربانی

قصه صوتی کودکانه مهربانی

گلی بود. گلدونی بود. باغی بود. باغبونی بود. مادری بود. پسری بود. اسم مادر ریحانه خاتون بود. ریحانه خاتون یه مادر ساده دل بود که دلش مثل آب زلال و مثل آینه صاف بود.

اون یه پسر یه ساله داشت که خیلی دوسش داشت.

هر روز توی خونه راه می رفت و براش می خوند : یک ساله ام . گل خونه ام.

یه روز گاو حنایی باغ بغل صدای ریحانه خاتون رو موقع آواز خوندن شنید.

اومد کنار پنجره وسرش رو آورد تو و گفت ما . مبارکه ریحانه خاتون. شنیدم پسرت یه ساله شده.

ریحانه خاتون با خوشحالی گفت بله یک سالش شده

یک ساله ام

گل خونه ام

گاو گفت : ما ! حالا می تونه راه بره.

ریحانه خاتون گفت نه هنوز نمی تونه راه بره. هنوز خیلی زوده.

گاو گفت : ما! گوساله من یه روزشه اما می تونه راه بره. پسر یه روزه من از پسر یه ساله تو زرنگتره.

ریحانه خاتون وقتی که اینو شنید ناراحت شد. به پسر کوچکش نگاه کرد و با خودش گفت چرا گوساله ره میره. پسر من راه نمیره. همین موقع گوسفند و بره اش اومدند کنار پنجره و گفت : بع بع مبارکه ریحانه خاتون. می گفتی پسرت یه ساله شده ، مگه نه.

ریحانه خانون با خوشحالی گفت : بله

یک سالم

گل خونم

گوسفند گفت : بع بع حالا خودش می تونه غذا بخوره؟

ریحانه دستی به موهای پسرش کشید و گفت : نه. هنوز نه. باید یه کم دیگه صبر کنیم.

گوسفنده  گفت : بره من یه ماهشه اما خودش غذا می خوره. بره یه ماهه من از پسر یه ساله تو زرنگتره

ریحانه خاتون باز هم ناراحت شد و به خودش گفت : چرا بره گوسفند خودش غذا می خوره اما پسر من نه.

گلی بود. گلدونی بود. باغی بود. باغبونی بود. مادری بود. پسری بود. اسم مادر ریحانه خاتون بود. ریحانه خاتون یه مادر ساده دل بود که دلش مثل آب زلال و مثل آینه صاف بود. اون یه پسر یه ساله داشت که خیلی دوسش داشت. هر روز توی خونه راه می رفت و براش می خوند...

قصه صوتی کودکانه گربه کوچک داستانی مناسب برای کودکان زیر ۹ سال با صدای پگاه رضوی عزیز را می توانید در این صفحه گوش کنید.

قصه صوتی کودکانه گربه کوچک داستانی مناسب برای کودکان زیر ۹ سال با صدای پگاه رضوی عزیز را می توانید در این صفحه گوش کنید.

پیرمرد خارکنی بود که توی یه ده کوچیک زندگی میکرد. روزا میرفت توی بیابون و خار میکَند و عصرها هم خاراشو میبرد شهر میفروخت. یه شب که از شهر داشت برمیگشت خونه هوا طوفانی شد...

پیرمرد خارکنی بود که توی یه ده کوچیک زندگی میکرد. روزا میرفت توی بیابون و خار میکَند و عصرها هم خاراشو میبرد شهر میفروخت. یه شب که از شهر داشت برمیگشت خونه هوا طوفانی شد...

یک پسری بود بچه ها بنام پاتریک ، پاتریک مدرسه میرفت اما از این خیلی بدش می اومد که وقتی بیاد خونه تکلیف مدرسه اش رو انجام بده ، میدونید چرا ؟ چون اون عاشق  بدمینتون بازی کردن و فیلم نگاه کردن بود . دوست داشت وقتی از مدرسه میاد بازی کنه ، فیلم نگاه کنه و بخوابه ، بخاطر همین هیچ وقت تکالیف مدرسه اش رو انجام نمیداد  . هرچی معلمش با مهربونی باهاش صحبت میکرد ، مادرش و باباش اما نه پاتریک اصلا گوشش به این حرفها بدهکار نبود که نبود . دیگه بچه ها معلم پاتریک کم کم ناراحت شده بود و شروع کرد ناراحتیش رو به پاتریک گفتن . از اونور هم پاتریک هی میگفت اه ه ه من نمیخوام تکلیفم رو توی خونه انجام بدم . همش آرزو میکرد که کاشکی یکی می اومد تا بیاد تکلیف های منرو انجام بده و …

یک پسری بود بچه ها بنام پاتریک ، پاتریک مدرسه میرفت اما از این خیلی بدش می اومد که وقتی بیاد خونه تکلیف مدرسه اش رو انجام بده ، میدونید چرا ؟ چون اون عاشق  بدمینتون بازی کردن و فیلم نگاه کردن بود . دوست داشت وقتی از مدرسه میاد بازی کنه ، فیلم نگاه...

دو تا مرد بودند که در همسایگی همدیگه زندگی می کردند . اسم یکیشون دانا و اسم یکی دیگه نادان بود.

اونا رابطه های خیلی خوبه باهم داشتند.

خیلی موقع ها در طول روز باهم می نشستند و از آرزو هاشون برای همدیگه می گفتند.

یکروز همینجور که داشتند باهم صحبت میکردند تصمیم گرفتند راه بیافتند برند دنبال آرزو هاشون.

اونها راه افتادند و رفتند و رفتند تا رسیدند به یک دو راهی.

یکیشون گفت از اینور بریم، یکی دیگه گفت نه از اونور بریم.

چند دقیقه باهم حرف زدند و صحبت کردند که از اینور بریم و از اونور بریم که خلاصه تصمیم گرفتند هر کدومشون راهی برند که فکر میکنند درسته برند.

اینجا دیگه جاییه که هرکدومون باید بریم دنبال آرزو های خودمون.

راه ما شاید از اینجا دیگه باید از همدیگه جدا باشه.  

خلاصه بچه ها دانا یک راه رو انتخاب کرد و نادان هم یک راه و …

دو تا مرد بودند که در همسایگی همدیگه زندگی می کردند . اسم یکیشون دانا و اسم یکی دیگه نادان بود. اونا رابطه های خیلی خوبه باهم داشتند. خیلی موقع ها در طول روز باهم می نشستند و از آرزو هاشون برای همدیگه می گفتند. یکروز همینجور که داشتند باهم صحبت...

سارا خواهر نوزاد احمد است که تازه به دنیا آمده، احمد در تفکرات کودکی خود غوطه ور است و تصور می کند که با به دنیا آمدن خواهرش می تواند از ابتدایی ترین روزها با او ارتباط بگیرد. قبل از به دنیا آمدن سارا، خیلی خوشحال است ولی بلافاصله بعد از ورود او و دیدن توجه‌های اطرافیان ناراحت می‌شود و شروع می‌کند به کارهایی برای جلب توجه. این کتاب برای اولین بار سال ۶۳ توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان چاپ شده و همچنان موجود می‌باشد. راوی قصه چند مورد مرتبط با فرزندپروری دهه ۶۰ را با توجه به نیاز امروز کودکان تغییر داده است. قصه بسیار مفید و قابل استفاده برای خانواده هایی‌ است که در انتظار فرزند دوم هستند.

سارا خواهر نوزاد احمد است که تازه به دنیا آمده، احمد در تفکرات کودکی خود غوطه ور است و تصور می کند که با به دنیا آمدن خواهرش می تواند از ابتدایی ترین روزها با او ارتباط بگیرد. قبل از به دنیا آمدن سارا، خیلی خوشحال است ولی بلافاصله بعد از ورود او و...

شما می توانید قصه صوتی خروس دانا را از این قسمت مشاهده کنید.

شما می توانید قصه صوتی خروس دانا را از این قسمت مشاهده کنید.

در این صفحه شما می توانید به داستان صوتی بابا بزرگ نجار گوش دهید.

در این صفحه شما می توانید به داستان صوتی بابا بزرگ نجار گوش دهید.
-

اطلاعات تماس:

.۴۴۲۸۸۰۵۰ .۰۹۱۲۸۱۸۰۲۰۸