۱

خلاصه داستان کودکانه کوتاه

بیشتر

خلاصه داستان های کودکانه کوتاه، داستان کوتاه کودکانه، داستان خیلی کوتاه کودکانه، داستان های کوتاه کودکانه، داستان کودکانه کوتاه، داستان صوتی کودکانه، داستان کوتاه کودکانه با تصویر، داستان کودکانه صوتی، داستان کوتاه آموزنده کودکانه

یکی بود یکی نبود

یک پسربچه ای بود به اسم امیر که با پدر و مادرش در خانه شان زندگی میکردند.

یک روز که مادر امیر داشت در آشپزخانه ماکارونی درست میکرد، امیر لباس گرگی اش را پوشید و شروع کرد به شیطنت.

از پله ها بالا و پایین میرفت و صداهای عجیب و غریب درمیاورد.

همه چیز را به هم میریخت و خلاصه حسابی شلوغ کاری میکرد.

همینطور که داشت میدوید، به لیوان چایی پدرش خورد و آن را ریخت.

مادرش که حسابی عصبانی شده بود گفت: "امیر... چرا وحشی بازی درمیاری؟ زود برو به اتاقت."

امیر هم رفت به اتاقش و روی تختش دراز کشید.

او دلش نمیخواست لیوان چایی بابا را بریزد، فقط دلش میخواست کمی شیطنت کند.

همینجوری که داشت فکر میکرد، خوابش برد، و توی خوابش دید که در اتاقش جنگلی میروید.

رودخانه ای میان جنگل بود و تخت او هم تبدیل شد به قایقی که با آن در رودخانه حرکت میکرد.

همینطور که قایق حرکت میکرد رسید به جایی بین درخت ها

که پر از موجودات عجیب و غریب بود.

موجودات عجیب و غریب دور امیر جمع شدند

امیر پرسید: "اینجا کجاست؟ شما کی هستید؟"

و آنها جواب دادند: "اینجا سرزمین وحشی هاست و ما هم وحشی هستیم."

آنها به لباس گرگی امیر نگاه کردند و گفتند: "تو باید پادشاه وحشی ها بشوی."

و یک تاج بر سر او گذاشتند.

امیر که پادشاه وحشی ها شده بود فریاد زد: "حالا.... وحشی بازی را شروع میکنیم."

و شروع کردند به وحشی بازی.

انقدر وحشی بازی کردند تا خسته شدند و روی زمین دراز کشیدند.

امیر همینطور که روی زمین دراز کشیده بود احساس کرد بوی ماکارونی مادرش به دماغش میخورد.

دلش برای خانه و پدر و مادرش تنگ شده بود.

سوار قایقش شد و از وحشی ها خداحافظی کرد.

وحشی ها که از رفتن پادشاهشان ناراحت بودند برای او دست تکان دادند.

امیر چشم هایش را باز کرد و دید که مادرش یک بشقاب ماکارونی روی میز اتاقش گذاشته.

لبخند زد و با خودش گفت: "هیچ جا خانه ی آدم نمیشود، حتی سرزمین وحشی ها."

ادامه داستان را بخوانید.

یه روزی روزگاری توی یه دشت بزرگ و سرسبز یه عده اسب زندکی میکردند. اونا همه جا باهم میرفتن و همیشه پیش هم بودن. روزا میرفتن از دشت های سرسبز علف میخوردن و از چشمه ی خنکی که داشتن آب میخوردن. بچه ها باهم میدویدن و بازی میکردن.

بین این اسب ها یه کره اسب خوشگل هم بود که یه فرقی با اسب های دیگه داشت. اون روی سرش یه شاخ خیلی قشنگ داشت. اسم این کره اسب "شاخدار" بود.

بچه ها همه ی اسب ها شاخدار رو خیلی دوست داشتن، ولی خودش اصلا از شاخش خوشش نمیومد. دلش میخواست شکل اسب های دیگه باشه. احساس میکرد این شاخ مزاحمشه.

پیش خودش میگفت : آخه این شاخ به چه درد من میخوره؟ اصلنم قشنگ نیست. من دلم میخواد شکل اسب های دیگه باشم.

تا اینکه یه روز گذاشت و از پیش اسب ها رفت. رفت تا شاخشو یه جوری ببره یا از بین ببره. همینجوری که تنها به راهش ادامه میداد، یهو توی آسمون، اونور دشت، چشمش به یه رنگین کمون خیلی خوشگل افتاد. نه یکی، چند تا رنگین کمون.

انقد محو تماشای اونها شد که شاخش یادش رفت. دوید به سمت رنگین کمون ها. دوید و دوید تا یهو چشمش به یه صحنه ی خیلی عجیب و قشنگ افتاد. شاخدار خیلی تعجب کرده بود. کلی اسب اونجا بود که مثل خودش شاخ داشتن.

و تازه.... از شاخ هرکدوم از اسب ها یه رنگین کمون خیلی خوشگل بیرون اومده بود. شاخدار هاج و واج داشت نگاهشون میکرد که اسب ها اونو دیدند.

همه اومدن به سمتش و بهش سلام دادن: سلام. تو چه تک شاخ خوشگلی هستی. عجب شاخی داری!

شاخدار گفت: تک شاخ؟ تک شاخ چیه؟ من یه اسبم.

تک شاخ ها بهش گفتن که به اسب هایی که یه شاخ روی صورتشون دارن میگر تک شاخ. تک شاخ ها توی باغ وحش ها یا توی کتابای علمی نیستن. اونا فقط توی رویاها زندگی میکنن.

و تازه شاخشون یه چیز بی مصرف نیست. بلکه یه شاخ جادوییه و کمترین کارش اینه که از توش رنگین کمون دربیاد.

و بعد بهش یاد دادن چجوری از شاخش استفاده کنه.

شاخدار خیلی خیلی خوشحال بود که با اینکه شبیه اسب های دیگه نیست، ولی یه موجود رویایی منحصر بفرده. با اینحال دلش برای خونواده ی اسب ها تنگ میشد.

بخاطرهمینم برگشت پیششون تا بهشون نشون بده با شاخش چیکار میتونه بکنه

ادامه داستان را بخوانید.

یک روز اردک کوچولو به دور و برش نگاه کرد و همه ی اردک ها را دید.

با خودش فکرکرد: "من درست شبیه اردک های دیگر هستم. هیچ فرقی باهم نداریم!"

ولی او دلش میخواست جور دیگری باشد، نه شبیه همه!

با خودش گفت:

"اگر یک پرنده بودم میتوانستم آواز بخوانم.

اگر یک پنگوئن بودم میتوانستم روی یخ ها لیز بخورم.

اگر یک خفاش بودم میتوانستم سرو ته از شاخه ها آویزان بشوم.

اگر یک لاک پشت بودم میتوانستم توی لاکم قایم بشوم.

یا اگر زرافه بودم میتوانستم با گردن درازم ببینم آن بالا بالاها چه خبر است.

حتی اگر کانگورو بودم... میتوانستم کلی بالا و پایین بپرم.

فکرشو بکن... اگر یک نهنگ بودم میتوانستم در دریا شنا کنم.

ولی.. اگر یک شیر بودم میتوانستم غرش کنم.

پس رفت پیش آقای شیر و غرش کرد :" کواک... کواک...!"

اما آقای شیر اصلا به اردک کوچولو محل نگذاشت.

اردک کوچولو رفت دم گوش شیر و بلندتر گفت: " کواک... کواک...!"

آقای شیر هم که اصلا از سروصدا خوشش نمی آمد بلند شد و به سمت اردک کوچولو آمد.

اردک کوچولو جیغ کشید و فرار کرد

ار روی بوته ها پرید

توی برکه شنا کرد

روی گل ها لیز خورد

بال بال زد و دوید

تا رسید به بقیه ی اردک ها.

و آقای شیر دیگه نتونست پیداش کنه.

با خودش فکر کرد خیلی هم بد نیست که شبیه ارک های دیگر است. شاید اینجوری بهتر باشد.

البته نه همیشه...

ادامه داستان را بخوانید.

یک روز خانوم کلاغه از لونه اش اومد بیرون تا برای بچه هاش غذا پیدا کنه.

همینجوری که داشت پرواز میکرد یک کرم رو دید که روی علف ها راه میرفت.

خیلی خوشحال شد که یه غذای خوب برای جوجه کلاغ هاش پیدا کرده. رفت و کرم رو با نوکش از روی زمین بلند کرد.

کرم کوچولو با ناراحتی به خانوم کلاغه گفت: "خانوم کلاغه، مادر من مریضه. اومدم براش غذا پیدا کنم. اگه براش غذا نبرم اون از گرسنگی میمیره."

سنجابه هم که داشت از اونجا رد میشد به خانوم کلاغه گفت: "راست میگه. من مادرشو دیدم، طفلکی خیلی مریضه. لطفا بزار اون بره."

آقا لاک پشته که روی یک تکه سنگ درحال استراحت بود گفت: "خانوم کلاغه خودش مادره. من مطمئنم کرم کوچولو رو ول میکنه تا برگرده پیش مادرش و براش غذا ببره."

خانوم کلاغه از طرفی دلش برای کرم کوچولو میسوخت، از طرفی هم فکر بچه های گرسنه ی خودش بود. کمی فکرد کرد و بعد کرم کوچولو رو روی زمین گذاشت.

بعد هم رفت و از روی درخت یه برگ کند و آورد برای کرم کوچولو و بهش گفت: "بیا کرم کوچولو این برگو ببر برای مادرت ."

کرم کوچولو خیلی خوشحال شد و از خانوم کلاغه تشکر کرد و رفت پیش مادرش.

خانوم کلاغه هم با دست خالی به خونه برگشت.

وقتی رسید به لونه، بچه کلاغ ها باهم کفتند: "مامان جون چی برامون غذا آوردی؟"

خانوم کلاغه با ناراحتی نگاهشون کرد و گفت: "ببخشید بچه ها امشب نتونستم چیزی براتون پیدا کنم. فردا صبح زود میرم و براتون غذا میارم."

دوتا از جوجه کلاغ ها ناراحت شدند و با مادرشون قهر کردند. اما جوجه کلاغ سوم گفت: "عیبی نداره مامان جون. ما تا فردا صبح صبر میکنیم."

نصفه شب شده بود ولی جوجه کلاغ ها از گرسنگی خوابشون نمیبرد. خانوم کلاغه که نگران بچه هاش بود از لونه بیرون اومد تا چیزی برای خوردن پیدا کنه.

همینجوری که توی تاریکی شب پرواز میکرد، یهو یه نوری روی علف ها دید. جلوتر رفت و دید که کرم کوچولو داره روی علف ها راه میره. نگو که کرم کوچولو، کرم شب تاب بوده.

کرم کوچولو تا خانوم کلاغه رو دید گفت: "چه خوب شد دیدمت خانوم کلاغه، داشتم دنبالت میگشتم. لطفا دنبال من بیا."

خانوم کلاغه هم دنبال کرم کوچولو رفت تا به یه درخت بزرگ و سبز رسیدند. خانوم کلاغه خوب که نگاه کرد دید یه عالمه گردوی درشت سبز از درخت آویزونه.

خیلی خوشحال شد. از کرم کوچولو تشکر کرد، یه گردوی بزرگ از درخت کند و به لونه اش رفت.

جوجه کلاغ ها وقتی گردو رو دیدند خیلی ذوق کردند و دست زدند و رقصیدند. یکی از جوجه کلاغ ها از مادرش پرسید:

"این گردو رو از کجا پیدا کردی مامان؟"

خانوم کلاغه هم همینطور که گردو رو بین بچه ها تقسیم میکرد، همه ی داستان رو براشون تعریف کرد.

ادامه داستان را بخوانید.

در یک روز بارانی لیزی، کرم کوچولوی قصه ی ما روی شاخه های درخت بالای برکه نشسته بود.

لیزی شروع کرد به خوردن قسمتی از برگ درخت که زیر بارون خیس نشده بود.

یکدفعه صدایی شنید که میگفت: "هی ... تو داری چتر منو میخوری!"

لیزی به پایین نگاه کرد و یک پرنده کوچولوی خاکستری دید. بهش گفت: "ببخشید، من تو رو ندیدم. اسمت چیه؟"

و پرنده کوچولوی خاکستری که یک بچه قو بود، گفت: "اسم من سالی هست. تا حالا تو رو ندیده بودم. چقدر بامزه ای!"

و اینطوری شد که سالی و لیزی باهم دوست شدند و شروع کردند به قایم موشک بازی.

اونها هرروز با هم بازی میکردند. سالی، لیزی رو روی پشتش سوار میکرد و میرفتند توی برکه گشت و گذار میکردند.

هرروز چیزهای جدید میدیدند و یاد میگرفتند. و هرروز بیشتر باهم دوست میشدند.

تا اینکه یک روز که داشتند باهم بازی میکردند، لیزی گفت: "احساس میکنم حالم زیاد خوب نیست، باید استراحت کنم. سالی من میرم بالای درخت تا کمی استراحت کنم."

سالی گفت: "باشه پس من منتظرت میمونم." و جایی بین علف ها نشست و منتظر موند.

هوا تاریک شده بود و سالی هنوز منتطر بود. صبح شد و هنوز خبری از لیزی نبود.

سالی چند بار لیزی رو صدا کرد: "لیزی... لیزی.... تو کجایی؟" ولی هیچ صدایی نیومد.

سالی به برکه برگشت، ولی هرروز میومد دنبال لیزی و صداش میکرد.

سالی کم کم داشت بزرگ میشد. یک روز که داشت توی برکه خودشو نگاه میکرد، تعجب کرد. با خودش گفت : "من چقدر عوض شدم!"

اما لیزی بالای درخت توی پیله ی خودش بود و منتظز بود تا به یک پروانه تبدیل بشه.

وقتی بعد از روزها از توی پیله بیرون اومد، اومد پایین درخت تا سالی رو پیدا کنه ولی هرچقدر گشت اون رو ندید. پس به سمت برکه رفت تا سالی رو پیدا کنه.

اما اونجا فقط یک قوی بزرگ زیبا رو دید.

لیزی همینجوری داشت به قوی زیبا نگاه میکرد و پیش خودش فکر میکرد چقدر قیافه ی قو بنظرش آشناست.

قو هم همینطوری که توی برکه شنا میکرد پروانه ی خیلی خوشگل رو، که همون لیزی دوست قدیمیش بود، دید. همینجوری که داشت نگاهش میکرد احساس کرد خیلی وقته اونو میشناسه.

پروانه رفت و نشست روی پشت سالی و بهش گفت: "تو چه چشم های مهربونی داری. میشه باهم دوست باشیم؟"

سالی هم که خیلی خوشحال شده بود گفت: "بله حتما. تو هم خیلی خوشگلی. اسمت چیه؟"

و پروانه جواب داد: "اسم من لیزیه! اسم تو چیه؟"

سالی که خیلی تعجب کرده بود بلاخره فهمید چرا احساس میکرد خیلی وقته قو رو میشناسه بهش گفت: "لیزی تویی؟ همون کرمی که من باهاش دوست بودم؟ من سالی هستم."

لیزی که از پیدا کردن سالی خیلی خوشحال شده بود همه ی داستان را برای سالی تعریف کردند. 

و آنها دوباره هرروز با هم بازی میکردند و روی برکه باهم گشت میزدند.

تا اینکه پاییز شد و هردو باهم تصمیم گرفتند به سمت سرزمین های گرم بروند.

هردوباهم.

ادامه داستان را بخوانید.

 یه روزی روزگاری توی یه جنگل سرسبز حیوونای مختلفی زندگی میکردند. خونواده ی خرگوش ها، خونواده ی خرس ها، خونواده ی آقای شیر و خلاصه همه ی حیوانات. و البته خونواده ی خانوم و آقای زرافه با زرافه کوچولو که پسرشون بود.

زرافه کوچولو دوست های زیادی داشت، یه روز که توی جنگل با دوستاش میدویدن و بازی میکردن، زرافه کوچولو یهو چشمش افتاد به یه موجود خیلی کوچولو که از این گل به اون گل پرواز میکرد.

این حیوون کوچولو خیلی خوشگل بود و زرافه کوچولو وایساد تو خوب ببیندش. زرافه کوچولو نمیدونست اون چه حیوونیه بخاطر همینم ازش پرسید: تو کی هستی؟ اسمت چیه؟ چقدر خوشگلی.

اون حیوون بالدار کوچولو گفت: اسم من پروانه است. من جزو حشرات هستم و غذام هم شیره ی گل هاست.

زرافه کوچولو انقدر از این موجود کوچولو و بامزه خوشش اومد که دلش میخواست شکل اون باشه. فکر میکرد اگر شبیه پروانه بشه میتونه باهاش دوست بشه و روزا بین گل ها باهم بازی کنند.

بخاطر همینم دوید رفت به سمت خونه شون. نشست بین درختا و شروع کرد با برگ درخت ها برای خودش بال درست کرد. دوتا بال خیلی خوشگل. از شاخه های خشک توی جنگل هم دوتا شاخک برای خودش درست کرد. همه ی اینارو پوشید که بره پیش پروانه که یهو مامانش اونو دید.

بهش گفت: اینا چیه به خودت چسبوندی زرافه کوچولو؟ و زرافه کوچولو براش توضیح داد که میخواد شبیه پروانه ها بشه تا بتونه با پروانه کوچولو دوست بشه.

مامانش خندید و گفت: ولی تو که نمیتونی با اینا پرواز کنی! زرافه کوچولو ناراحت شد و گفت: نخیرم. میتونم پرواز کنم. اگه نتونم پرواز کنم که پروانه کوچولو با من دوست نمیشه.

مامانش بازم خندید و گفت: کی اینو بهت گفته زرافه کوچولو؟ تو برای اینکه بتونی با پروانه کوچولو دوست بشی لازم نیست شبیه اون بشی. همونطور که اون لازم نیست شبیه تو بشه. تو یه زرافه ای، گردنت بلنده و به جای پرواز کردن بلدی بدوی. اونم به جای گردن دراز دوتا بال داره و بلده پرواز کنه. ولی شما میتونین باهم دوست باشین، میتونی وقتی پروانه کوچولو پرواز میکنه تو هم بدوی و باهم بازی کنین.

زرافه کوچولو خوشحال شد و بال هایی رو که به خودش چسبونده کند و دوید تا پروانه کوجولو را پیدا کنه و باهم بازی کنن.

ادامه داستان را بخوانید.

یه روزی روزگاری یه موش کوچولو بود که با خونواده اش توی یه دشت بزرگ و سرسبز زندگی میکردند.

موش کوچولو ده تا خواهر و برادر دیگه هم داشت و با مامان موشه و بابا موشه خوشحال و راضی زندگی میکردند.

اما موش کوچولو یه مشکل کوچیک داشت، اونم این بود که شب ها به موقع نمیخوابید. تا دیروقت بیدار موند. بخاطر همینم صبح ها نمیتونست مثل خواهر و برادرهاش به موقع بیدار بشه.

موش کوچولو تازه لنگ ظهر از خواب بیدار میشد و خواهر برادراش که از صبح توی دشت کلی بازی و شادی کرده بودند دیگه خسته بودند و با موش کوچولو به بازی نمیومدند. واسه همینم موش کوچولو تنها میموند و حوصله ش سر میرفت.

هرچی مامان موشه و بابا موشه بهش میگفتن به موقع مثل خواهر و برادراش بگیره بخوابه گوش نمیداد.

آخر یه روز موش کوچولو گفت اصلا من نمیخوام با شما زندگی کنم، میخوام برم با خانوم جغده زندگی کنم و شب ها تا صبح بیدار بمونم.

هرچی خونواده ش ازش خواستن اینکارو نکنه و بهش گفتن کارش اشتباهه قبول نکرد.

وسایلشو جمع کرد و رفت پیش خانوم جغده.

خانوم جغده میدونست که قضیه چیه چون مامان موشی زودتر اومده بود و باهاش صحبت کرده بود. بخاطر همینم گفت: "باشه این یک شب رو اجازه میدم پیش من بمونی، ولی یادت باشه تا صبح نباید بخوابی."

نزذیکای نصقه شب بود که موش کوچولو گرسنه اش شد. گفت خانوم جغده من گرسنه مه، غذا میخوام.

ولی خانوم جغده گفت: "نه، ما اینجا تا نصفه شب هیچی نمیخوریم."

موش کوچولو گفت: "ولی من موشم عادت دارم سرشب غذا بخورم."

خانوم جغده گفت: "ولی تو اومدی که با ما زندگی کنی پس باید مثل ما غذا بخوری، تازه باید کل روز رو هم بخوابی."

موش کوچولو که هم گرسنه اش شده بود هم دلش برای پدر مادر و خواهر برادراش تنگ شده بود گفت: "من نمیخوام جغد باشم، میخوام موش باشم." بعدم برگشت پیش خونواده ش و ازشون معدرت خواهی کرد و قول داد دیگه شب ها زود بخوابه.

ادامه داستان را بخوانید.

ونوس كوچولو در شیراز بدنیا آمده بود اما چونکه پدر ونوس یك پزشك بود

برای كمك به مردم نیازمند به بندرعباس رفته بودند تا پدرش بتواند به انها كمك كند.

از زمانی كه ونوس كوچك بود انها همیشه زمستانها در جنوب كشور بودند و در انجا زندگی می کردند

جنوب كشور همیشه هوا آفتابی است و هیچ وقت باران و برف نمی بارد.

در زمستان كه هوای همه جای كشور سرد می شد

تازه هوای بعضی از قسمتهای جنوب كشور خوب و قابل تحمل می شد.

تابستان گذشته، وقتی ونوس پنج ساله شده بود همراه پدر و مادرش با هواپیما به تهران آمدند

در آنجا به منزل عمویشان رفتند و تصمیم گرفتند چند ماهی مهمان انها باشند.

 بعد از چند روز تصمیم گرفتند  با ماشین عمو همگی به شمال بروند.

آنها همگی به شمال رفتند و چون دختر عموی ونوس، هم سن او بود

ونوس یک هم بازی داشت خیلی به آنها خوش می گذشت.

 با هم در كنار رودخانه سنگ جمع می كردند و بازی می كردند

در كنار ساحل خانه های شنی می ساختند

شنا می كردند و از مسافرتشان لذت می بردند.

یك روز غروب هنگامی كه از جنگل بر می گشتند

هوا ابری شد و باران بارید

چون هوای شمال همیشه غیرقابل پیش بینی است و

حتی وسط تابستان هم باران می بارد

عموی ونوس كه در حال رانندگی بود

برای اینكه جلوی خودش را بهتر ببیند برف پاك كن ماشین را روشن كرد.

همه در ماشین مشغول گفتگو بودند

كه یكدفعه ونوس از مادرش پرسید : مادر اون چیه ؟

مادرش گفت : چی ؟

ونوس با دستهایش به شیشه جلوی ماشین اشاره كرد

و با تعجب پرسید : اونی كه جلوی شیشه ماشین تكان می خورد

یكدفعه توجه همه به شیشه پاك كن ماشین جلب شد

و همه از این سوال ونوس خنده اشان گرفت.

مادر ونوس با لبخند گفت: خنده نداره ، خوب دختر من تا حالا برف پاك كن ندیده .

آخه در بندر عباس تا حالا باران نباریده و ما هیچوقت از برف پاك كن ماشین استفاده نمی كنیم 

آن روز همه چیز برای ونوس خیلی جالب بود .

خیس شدن زیر باران

جاری شدن آب باران در خیابان

صدای چیك چیك باران كه روی سقف سفالی  می خورد

چترهای رنگانگی كه مردم در دستشان داشتند.

ونوس هم خیلی دلش می خواست یكی از این چترهای قشنگ داشته باشد

و از مادرش خواهش كرد تا یك چتر برای او بخرد.

مامان ونوس یك چتر قشنگ صورتی با خالهای سفید برای او خرید.

مسافرت تمام شد و آنها به شهرشان برگشتند

وقتی ونوس چترش را از چمدان در آورد،

به مامانش گفت : آخه اگه اینجا باران نباره من كی چترم را استفاده كنم؟

مادرش گفت : عزیزم تو اینجا هم می توانی چترت را استفاده كنی

چون آفتاب این جا خیلی شدید است

اگر تو از چتر استفاده كنی ، آفتاب تو را كمتر اذیت می كند

فردای آنروز ونوس با چتر قشنگش در خیابانهای آفتابی بندرعباس قدم می زد

و همه از  دیدن این دختر كوچولوی خوشگل با چترش قشنگش لذت می بردند.

ادامه داستان را بخوانید.

ابگیر کوچکی در میانه راه سبز و دلپذیری وجود داشت که در ان سه ماهی زندگی می کردند.

ماهی سبز، باهوش و زرنگ بود ، ماهی نارنجی ، هوش كمتری داشت و ماهی قرمز ، كم عقل بود.

روزی دو ماهیگیر که به قصد تفریح  به فضای سبز رفته بودند

تصمیم گرفتند که فردا برای ماهیگیری به اینجا بیایند

بنابراین تصمیم گرفتند که تور ماهیگیری خود را برای فردا اماده کنند.

ماهی ها صحبت های ماهیگیران را شنیدند

و با نگرانی خواستند که چاره ای بیندیشند.

ماهی سبز ، كه زرنگ و باهوش بود

بدون این كه وقت را از دست بدهد

از راه باریكی كه آبگیر را به جوی آبی وصل می كرد ، فرار كرد.

بعد از این که ماهی سبز باهوش از جوی فرار کرد

ماهیگیران رسیدند و راه ابگیر را بستند.

ماهی نارنجی كه تازه متوجه خطر شد

پیش خودش گفت

اگر زودتر فكر عاقلانه ای نكنم بدست ماهیگیران اسیر می شوم

پس خودش را به مردن زد و روی سطح آب آمد.

یکی از ماهیگیران وقتی او را در چنین وضعیتی دید از اب بلندش کرد

به سمت جوی اب پرتابش کرد و وقتی به انجا رسید سریع فرار کرد.

ماهی قرمز كه از عقل و فكر خود به موقع استفاده نكرد

آنقدر به این طرف و آنطرف رفت تا در دام ماهیگیران افتاد.

ادامه داستان را بخوانید.

در کنار جنگلی سبز و پر درخت مزرعه ای زیبا بود

که داخل ان پر از مرغ و خروس بود .

یك روز صبح روباهی گرسنه تصمیم گرفت که راهی پیدا کند

و وارد ان مزرعه بشود و مرغ و خروسی شكار كند.

او ارام ارام رفت تا به پشت نرده های مزرعه رسید .

مرغ ها با دیدن روباه از ترس فرار كردند

و هر کدام به گوشه ای امن پناه بردند و خروس هم روی شاخه درختی پرید.

روباه با مهربانی سلام کرد و گفت: صدای قشنگ شما را شنیدم

برای همین نزدیك تر آمدم تا بهتر بشنوم، حالا چرا بالای درخت رفتی ؟

خروس گفت: از تو می ترسم و بالای درخت احساس امنیت می كنم.

روباه گفت: تو مگر نشنیده ای كه سلطان حیوانات جناب شیر دستور دادند

كه از امروز به بعد هیچ حیوانی نباید به حیوان دیگر آسیب برساند.

خروس گردنش را دراز كرد و به دور نگاه كرد.

روباه پرسید: به كجا نگاه می كنی ؟

خروس گفت: از دور حیوانی به این سو می دود

و گوش های بزرگ و دم دراز دارد .

نمی دانم سگ است یا گرگ؟

روباه گفت: با این نشانی ها كه تو می دهی ،

چهره ی یک سگ بزرگ است که به این جا می آید

و من باید هر چه زودتر از اینجا دور بشوم.

خروس گفت: مگر تو نگفتی كه سلطان حیوانات دستور داده

كه حیوانات همدیگر را اذیت نكنند ، پس چرا ناراحتی ؟

روباه گفت: می ترسم كه این سگه دستور را نشنیده باشد! 

و بعد از ترس شکار شدن پا به فرار گذاشت.

و بدین ترتیب خروس از دست روباه خلاص شد.

ادامه داستان را بخوانید.

روزی سوفیا تصمیم گرفت که با دوستش به پیاده روی بروند،

او یک ساندویچ و یک سیب را درون کیفش قرار داد و کلاهش را گذاشت

دست دوستش را گرفت و با هم به سمت جنگل رفتند.

در راه بودند که ناگهان باد تندی شروع به وزیدن کرد به طوری که باعث شد

کلاه سوفیا از سرش بیرون آمده و به شاخه ی بلند درختی آویزان بشود.

سوفیا از این اتفاق ناراحت بود با خودش فکر کرد

که چکار کند که بتواند کلاهش را از روی شاخه بردارد

و وقتی دید نمی تواند کاری کند ناامید و ناراحت شده بود،

در همین هنگام بود که ناگهان پرنده ای آمد و روی شاخه ای که کلاه سوفیا آویزانش بود

نشست و سعی کرد کلاه را به او بدهد،

سوفیا که از این اتفاق بسیار خوشحال بود سعی کرد از پرنده تشکر بکند

و او برای این کار از ساندویچش به او داد

و به این صورت بود که هم سوفیا و دوستش و هم پرنده هر دو خوشحال بودند.

ادامه داستان را بخوانید.

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود،

پیرزنی  تنها در گوشه ای از جنگل زندگی می کرد که آن طرف جنگل دخترش بود

یک روز خیلی دلش برای دختر و دامادش که در آن طرف جنگل بودند تنگ شد و تصمیم گرفت به دیدن آن ها برود

راه جنگل سبز و پردرخت، طولانی و پر از حیوانات خطرناک و درنده بود.

خاله پیرزن با خودش کلی فکر کرد اما بالاخره صبح روز بعد تصمیم به رفتن گرفت و بقچه اش را بست و به راه افتاد.

خاله که هنوز راه زیادی را نرفته بود ناگهان یک گرگ بزرگ را سر راه خود دید

که در دلش می گفت « به به عجب غذایی، عجب غذای ماهی»

پیرزن اولش ترسید ولی خودش را نباخت و

گفت «سلام، سلام آی گرگه، حال شما چطوره تو خوب و مهربونی،

تمیز و خوش زبونی برو کنار، برو کنار، میخوام برم پیش داماد و پیش دخترم ».

گرگ گفت: اصلا نمیذارم از این جا تکون بخوری

چون الان چند روزه هیچی نخوردم و واسه بچه هام هیچ غذایی نبردم.

پیرزن که همچنان خونسرد و با آرامش بود با خودش فکر کرد که چطوری از دست گرگ خلاص بشه

و گفت «من لاغر و نحیفم، ببین چقدر ضعیفم، بگذار برم مهمونی، دلیلش رو نمیدونی،

میخوام برم مرغ و فسنجون بخورم ، خورش بادمجان بخورم، چاق بشم، چله بشم، بعد میام تو منو بخور»

گرگ که با شنیدن این حرف ها رضایت داد که خاله پیرزن به راه خودش ادامه بدهد

و او رفت جلو تر تا یک دفعه یک پلنگ بزرگ از بالای درخت پرید جلوی پیرزن!

او در حالی که خاله پیرزن را میدید در دلش می گفت «به به عجب غذایی، عجب غذای ماهی».

پیرزن که این بار خیلی ترسیده بود سعی کرد که خونسرد باشه

و آرامش خودش را حفظ کند

و به پلنگ گفت « سلام سلام پلنگم، ای پلنگ قشنگم میدونم که مهربونی، بگذار برم مهمونی»

پلنگ بعد از شنیدن حرف های پیرزن گفت: من گشنمه پیرزن، پیرزن دغل زن.

پیرزن با ناله گفت: «من به چه دردت می خورم، یه پوست و استخوان دارم،

بگذار برم مهمونی، دلیلش رو نمیدونی؟ میخوام برم مرغ و فسنجون بخورم

خورش بادمجان بخورم، چاق بشم، چله بشم، بعد میام تو منو بخور»

پلنگ با شنیدن این حرف ها راضی شد

و کنار رفت تا پیرزن به راه خودش ادامه بدهد و به او گفت برو، ولی زود برگرد.

پیرزن از اینکه از دست آن ها جان سالم به در برده بود خوشحال بود

و با شادی به راهش ادامه داد نزدیک غروب بود که نعره ی یک شیر او را در جای خود میخکوب کرد.

پیرزن در حالی که ترسیده بود اما با چرب زبانی

گفت: «سلام سلام شیربزرگ، رئیس پلنگ و آقا گرگ، تو شاه هر وحوشی،

سلطان فیل و موشی، دیرم شده بذار برم، چون خیلی خیلی کار دارم»

شیر بعد از شنیدن صحبت های خاله پیرزن گفت که محاله بذارم بری، راه بسته است نمیذارم بری

پیرزن هم با زیرکی جواب داد: «به به چه افتخاری، ولی من لاغر و نحیفم، ببین چقدر ضعیفم،

بگذار برم مهمونی، دلیلش رو نمیدونی، میخوام برم مرغ و فسنجون بخورم ،

خورش بادمجان بخورم، چاق بشم، چله بشم، بعد میام تو منو بخور»

خاله پیرزن با این حرف شیر را هم راضی کرد و گذاشت که به راهش ادامه بدهد

شب شد و پیرزن بالاخره به خانه دخترش رسید. آن ها از دیدن مادرشان بسیارخوشحال شدند

و برای او غذاهای خوشمزه درست کردند، پیرزن بعد از اینکه کمی استراحت کرد

ماجرا را برای دختر و دامادش تعریف کرد آنها بسیار تعجب کردند

چند روز که گذشت پیرزن تصمیم گرفت که برگردد او به دخترش

گفت: « دختر مهربونم، درد و بلات به جونم، کدوی گنده داری، برای من بیاری؟»

وقتی دختر برای مادرش کدو را آورد درون آن را خالی کرد

و پیرزن رفت داخل کدو و دختر سر کدو را گذاشت و آن را قل داد.

کدو قل خورد و قل خورد تا به شیر رسید و وقتی شیر کدو را دید داد زد

آی کدوی قلقله زن، ندیدی تو راه یه پیرزن؟ پیرزنی چاق و گنده، لپاش مثال دنبه

پیرزن با صدایی تغییر کرده و لرزان گفت:

والا ندیدم، بلاندیدم، بی خبر از پیرزنم، هولم بده، قلم بده، بزار برم. شیر که گول خورده بود کدو را قل داد .

کدو قل خورد و قل خورد تا رفت و به پلنگ رسید او فریاد زد

آی کدوی قلقله زن، ندیدی تو راه یه پیرزن؟ پیرزنی چاق و گنده، لپاش مثال دنبه

پیرزن با صدایی تغییر کرده و لرزان گفت:

والا ندیدم، بلاندیدم، بی خبر از پیرزنم، هولم بده، قلم بده، بزار برم. شیر که گول خورده بود کدو را قل داد .

پلنگ هم مثل شیر گول خورد و او را هول داد

کدو قل خورد تا بالاخره به گرگ رسید

وقتی گرگ از کدو قلقله زن پیگیر پیرزن شد صدای خاله را شناخت و گفت:

پیرزنه تو هستی، می گیرمت دو دستی  وبه طرف کدو حمله کرد.

اما پیر زن با هوش که از قبل با دختر و دامادش فکر این کار را کرده بودند

از سر دیگر کدو بیرون پرید و آن را به سمت دره قل داد و گرگ به دنبال کدو به دره افتاد

و خاله پیرزن سالم و خوشحال به خانه اش رفت.

ادامه داستان را بخوانید.

روزی دو قورباغه با هم کنار برکه مشغول صحبت بودند قورباغه کوچک به قورباغه بزرگ می گفت: وای پدر، من دیروز یک هیولای وحشتناک دیدم. او به بزرگی یک کوه بود و روی سرش هم شاخ داشت. دم درازی داشت و پاهایش هم سم داشت.

قورباغه پیر که در دلش به صحبت های پسرش می خندید گفت: بچه جان اونی که تو دیدی هیولا نبود فقط یک گاو نر بوده که خیلی هم بزرگ نیست و شاید فقط یک کمی از من بزرگ تر باشد!

پسر از این حرف تعجب کرده بود، پدرش به ا وگفت: من می توانم خودم را به همان انداره کنم و تو ببینی. سپس او خودش را باد کرد و کمی بزرگ شد و از قورباغه کوچکش پرسید: از این هم بزرگ تر بود؟

پسرک که از دیدن آن صحنه هیجان زده شده بود گفت: از این خیلی بزرگ تر بود. قورباغه پیر دوباره خودش را باد کرد و سپس دوباره سوال پرسید و مجدد جواب شنید که گاو نر از این هم بزرگ تر بوده و دوباره قورباغه پیر نفس عمیقی کشید و خودش را تا جایی که امکان داشت باد کرد سپس رو به پسرش کرد و گفت: من مطمئن هستم که منالان از گاو نر بزرگ تر شدم.

اما در یک لحظه قورباغه پیر که خودش را خیلی باد کرده بود ترکید.

بچه های عزیز همیشه یادتون باشه که کسانی که خیلی خودخواه هستند و خودشان را از همه بالاتر و برتر می دانند باعث از بین رفتن خودشان می شود

ادامه داستان را بخوانید.

حسن پسر قصه ی ما پسر تنبل و چاقی بود که از قضا کچل هم بود.

حسن با مادرش زندگی می کرد اصلا کاری انجام نمی داد، دراز میکشید کنار تنور، میخورد و میخوابید

حتی برای خودش نمیرفت آب بیاره، مادرش رو صدا می کرد

همه ی مردم شهر حسن رو هم به خاطر کچل بودنش هم به خاطر تنبلی می شناختند

مادر حسن از تنبلی او دیگه خسته شده بود

خیلی فکرد کرد که برای این مشکلش چکار کنه و یک روزی فکر خوب به ذهنش رسید

صبح زود به بازار رفت و دو کیلو سیب سرخ و خوشمزه خرید و به خونه برگشت

سیب ها رو دونه دونه از لب تنور تا پشت در حیاط به فاصله، چند قدمی گذاشت

حسن که کنار تنور خوابیده بود بیدار شد و دید کمی اون طرف تر یه سیب قرمز خوشگل روی زمین افتاده

حسن که سیب خیلی دوست داشت دلش خواست که سیب رو بخوره

داد زد ننه حسن بیا این سیب رو به من بده

ننه حسن گفت که نمیتونه بیاد وخودت باید بری برش داری

حسن که هم گرسنه بود هم سیب خیلی دوست داشت، سینه خیز رفت جلو وسیب رو برداشت

همون جور که دراز کشیده بود، خورد وقتی داشت سیب رو میخورد دید کمی اون طرفتر یه سیب دیگه روی زمینه

با خودش گفت آخ جون یه سیب دیگه چون سیب اولی سیرش نکرده بود بازم ننه حسن رو صدا کرد ولی ننه نیامد مجبور شد که خودش بره و سیب رو برداره

تا غروب این کار ادامه داشت حسن یه سیب دیگه پیدا میکرد و ننه اش را صدا میکرد و نمیامد و مجبور میشد خودش بره برداره

ننه حسن هم از دور مراقب کارهای حسن بود تا اینکه حسن به پشت در حیاط رسید وسیبی که بیرون حیاط بود را برداشت

مادرش فورا در حیاط رو بست وحسن بیرون خونه مونده بود

حسن که دید مادرش در رو به روی اون بسته شوکه شد به در کوبید و التماس مادرش رو کرد که در رو براش باز کنه ولی ننه حسن گفت که دیگه باید خودت بری و کار کنی من تو رو به خونه راه نمیدم

تا کی میخوای پیش من بمونی وبیکار و بی عار باشی

باید بری و کاری پیدا کنی و خودت مراقب خودت باشی

حسن پشت در حیاط نشست و پیش خودش فکر کرد یه کم که بگذره ننه در رو برام باز میکنه ولی فایده نداشت

وقتی دید که در رو براش باز نمیکنه گفت پس کمی غذا بهم بده تا برم مادرش هم تخم مرغ ونون وکرنا گذاشت تو خورجین در رو کمی باز کرد وخورجین رو به حسن داد و سریع در رو بست

حسن هم خورجین رو برداشت و به راه افتاد رفت و رفت تا از شهر خارج شد

همین جور که داشت توی صحرای خارج شهر پیش میرفت یه لاکپشت رو دید اونو برداشت و گذاشت توی خورجینش و به راحش ادامه داد

کمی جلوتر که رفت یه پرنده لای شاخه های درخت گیر کرده بود و نمیتونست پرواز کنه حسن پرنده را نجات داد و گذاشتش تو خورجینش

هوا ابری بود و معلوم بود که به زودی باران گفت ببین من چه جوری از سنگ آب می گیرم و تخم مرغ رو تو دستش شکست وفرستاد تو قلعه دیو دیگه خیلی ترسیده بود 

با خودش فکر کرد خوبه بگم نعره بکشیم اینو دیگه نمیتونه و گفت ببینیم نعره ی کی قوی تره و بعد یه نعره کشید

حسن از صدای نعره دیو داشت سکته می کرد ولی خودش رو جمع وجور کرد و گفت باشه خودت خواستی حالا من نعره میکشم و با تمام نیروش تو کرنایی که مادرش تو خورجین گذاشته بود دمید

آنچنان صدایی از کرنا بلند شد که گوش خود حسن هم درد گرفت

از صدای بلند کرنا باران شروع به باریدن کرد 

حسن هم فوری لباسهاش رو از تنش در آورد و گذاشت زیرش و نشت روی لباسها

بارون اومد ولی چون حسن روی لباسهاش نشسته بود لباسها خشک بودند وبعد از بارون تنش کرد وبه راهش ادامه داد

همینجور که داشت میرفت به یه دیو رسید دیوه به حسن نگاه کرد و گفت چرا تو لباسهات خیس نشده تا همیتن چند دقیقه پیش داشت بارون میبارید

حسن گفت مگه نمیدونی که بارون نمیتونه شیطان رو خیس کنه

دیو گفت یعنی تو شیطانی پس بیا با هم زور آزمایی کنیم

دیو اینو گفت و یه سنگ از روی زمین برداشت و تو دستش گرفت و فشار داد وخوردش کرد سنگ چند تیکه شد

حسن هم دستش رو تو خورجینش کرد و کمی آرد رو تو دستش گرفت و مثلا فشترش داد وبه دیو نشون داد

دیو ترسیده بود فکر کرد حسن سنگ رو اینقدر تونسته خوردش کنه و پودر بشه

دیوه گفت بیا سنگ پرتاب کنیم ببینیم سنگ کی دورتر میره و یه سنگ برداشت وبا تمام نیروش پرتاب کرد سنگ رفت و خیلی خیلی دور شد 

حسن هم دستش رو تو خورجینش کرد و پرنده رو برداشت و به سرعت پرتابش کرد

پرنده هم با سرعت پرید و رفت تا دیگه دیده نمیشد دیو که اینو دید با خودش گفت راست میگه این خود شیطانه و فرار کرد و رفت

وقتی دیو رفت حسن هم راه افتاد و رفت تا اینکه به یه قلعه بزرگی رسید

در قلعه رو زد و منتظر شد

صدای کلفتی از داخل قلعه گفت کیه داره در میزنه

حسن از شنیدن این صدا جا خورد ولی به خودش مسلط شد و با صدای کلفتی گفت: من شیطانم تو کی هستی صدا از داخل قلعه گفت من پادشاه دیوها هستم.

حسن با همون صدای کلفت گفت خوب شد پیدات کردم

مدتهاست که دارم دنبالت میگردم دیو ترسیده بود ولی به روی خودش نیاورد

گفت برو پی کارت من اصلا حوصله ندارم و میزنم ناقصت می کنم و یه شپش کنده از سرش رو به حسن نشون داد و گفت ببین این شپش سره منه، ببین چقدر بزرگه

حسن کچل گفت اگه راست میگی بیا زور آزمایی کنیم بعد دستش رو کرد تو خورجینش و لاکپشت رو از توی خورجین بیرون آورد و گفت ببین این شپش سره منه و لاک پشت را فرستاد تو قلعه دیو که لاکپشت رو دید با خودش گفت وقتی شپش سرش به این بزرگیه خودش چقدره

دیو برای اینکه کم نیاره گفت ببین من چه جوری این سنگ رو تو دستم خورد می کنم و سنگی رو تو دستش خاک کرد

حسن هم گفت ببین من چه جوری از سنگ آب میگیرم وتخم مرغ رو شکست و از زیر در فرستاد تو قلعه

دیو که اینو دید خیلی ترسید با خودش فکر کرد بزار نعره بکشم شاید اینو دیگه نتونه و گفت ببین من چه نعره ای میتونم بکشم و بعد آنچنان نعره ایی کشید که حسن داشت سکته میکرد ولی خودش رو جمع وجورد کرد

گفت حالا به نعره ی من گوش کن وبا تمام نیروش توی کرنایی که مامانش براش تو خورجین گذاشته بود

دمید آنچنان صدایی از کرنا بلند شد که خود حسن هم ترسیده بود

پادشاه قولها هم باشنیدن این صدا پا به فرار گذاشت و با تمام توانش شروع به دویدن کرد و از اونجا دور شد ودیگه هم برنگشت حسن وقتی دید دیو فرار کرد رفت تو قلعه

قلعه بسار زیبا بود باغ زیبایی داشت وسط باغ قصر زیباتری بود توشم پر بود از طلا و جواهرات و غذاهای خوشمزه

حسن برای خودش صاحب قصر پر از جواهر وطلا شده بود باغ قشنگی داشت

غذاهای رنگ وبارنگ حسن برای خودش خانی شده بود یه چند وقتی برای خودش تو این قصر خورد و خوابید

بعد یه روز رفت برای ننه ش تعریف کرد که چی شده و الان کجا زندگی میکنه بعد دست ننه اش رو گرفت

اون رو به قصرش برد وقصر رو به مادرش نشون داد

ننه حسن وقتی قصر رو دید و فهمید که حسن دیگه میتواند از پس خودش بربیاد

به حسن گفت باید زن بگیری و برای خودت خانواده داشته باشی

ننه حسن به زودی برای حسن زن گرفت و یه عروسی مفصل هم تو قصرشون گرفتند و به خوبی وخوشی کنار هم تو اون قصر زیبا زندگی کردند 

ادامه داستان را بخوانید.

باغ گل زیبایی در کنار شهر بود تو باغ از هرنوع گلی پیدا میشد،

گل رز، گل نرگس، گل نسترن، گلهای با رنگ و خوشبو و قشنگ

کنار این باغ، دختری زندگی می کرد،

دختری بسیار مهربون ودوست داشتنی که عاشق گلها بود

او همیشه به این باغ گل سر می زد و برای گل ها آواز می خواند

نوازششون میکرد

بهشون گلها رسیدگی می کرد

و تازه نگهشون می داشت

مردم، اسم این دختر رو ملکه ی گلها گذاشته بودند

چون تمام وقتش رو با گل ها می گذراند

ازشون مراقبت می کرد

آبیاریشان می کرد

براشان شعر میخواند،

نوازششان میکرد

باهاشون حرف میزد

آره اون دختر واقعا ملکه ی گلها بود

بعد از مدتی ملکه بیمار شد ودیگه نمیتونست به باغ گل بره و تو رختخوابش دراز کشیده بود

دلش برای گلها تنگ شده بود واز این دلتنگی گریه اش میگرفت

گلها هم وقتی دیدند ملکه به دیدنشون نمیاد خیلی نگران شدند ودلتنگ ملکه بودند.

نمیدونستند که چرا ملکه به دیدنشون نمیاد

مدتی گذشت روزی از همین روزها کبوتر سفیدی که همیشه توی باغ گلها پرواز میکرد لب پنجره اتاق ملکه نشت و دید که ملکه بیماره توی تخت خوابیده

فورا پرواز کرد، رفت و به گلها خبر بیماریه ملکه را داد

گلها خیلی ناراحت شدند و فهمیدند که چون ملکه بیمار شده بوده به دیدنشون نمیرفته

خیلی فکر کردند که چه کاری میتوانند 

برای ملکه انجام بدن یکی از گلها گفت کاش میتوانستیم به دیدن ملکه بریم ولی این امکان نداره

کبوتر که این حرف گل را شنید گفت من میتونم هر روز یکی از شما رو با نوکم بچینم و به دیدن ملکه ببرم گلها خوشحال شدند

از اون روز کبوتر یک گل رو به دیدن ملکه می برد

ملکه از دیدن گلی که کبوتر با نوکش کنار پنجره میگذاشت خیلی خوشحال میشد و کمی حالش بهتر میشد

گلهایی که کبوتر براش کنار پنجره میگذاشت رو توی گلدون آب میگذاشت بوشون میکرد ونوازششون میکرد

ملکه یه کم حالش بهتر شده بود

یکی از همون شبها که ملکه توی تختش خوابیده بود صدای گریه ایی شنید به آرومی از تختش بیرون اومد ودستش رو به دیوار گرفت وآهسه آهسته به باغ رفته

آخه ملکه هنوز خوبه خوب نشده بود

وقتی وارد باغ شد

نسیم ملایمی به صورتش خورد وبوی گل به بینیش خورد واین حالش رو خیلی بهتر کرد

دنبال صدای گریه گشت و فهمید گریه از طرف غنچه های باغ هست اونا برای این گریه میکردند که نتونسته بودند به دیدن ملکه برن

اگه کبوتر اونها رو میچید واز ساقه جدا میکرد دیگه نمیتونستند باز بشکفند تازه اونا تنها شده بودند

آخه همه ی گلها به دیدن ملکه رفته بودند

ملکه غنچه ها رو نوازش کرد و به اونها قول داد که گلها رو به باغ برگردونه تا دیگه غنچه ها تنها نباشند

ملکه آروم آروم به تختش برگشت واستراحت کرد فردا صبح گلها رو به باغ برد و توی خاک گذاشت

ملکه با این کار حالش خیلی بهتر شده بود وقتی داشت به گلها رسیدگی میکرد و توی خاک می گذاشتشون احساس خوبی داشت

سر حال شده بود بعد از چند روز ملکه خیلی بهتر شد و دیگه میتوانست به باغ بره وبرای گلها آواز بخونه گلها هم از اینکه می دیدند ملکه حالش خوب شده خیلی خوشحال بودند

و تصمیم گرفتند که همیشه کنار هم شاد زندگی کنند وهیچ وقت همدیگر را تنها نگذارند 

ادامه داستان را بخوانید.

در فاصله ی دور از زمین، آن طرف دنیا سیاره کوچکی به نام فیلیپتون قرار داشت.

این سیاره ی کوچک بخاطر دور بودنش از خورشید خیلی سرد بود و چون یک سیاره بزرگ هم جلوی نور خورشید را گرفته بود فیلیپتون تاریک بود.

اهالی  این سیاره همگی موجودات سبز رنگی بودند که کنار هم زندگی می کردند، آن ها برای این که بتوانند دور و اطراف خود را ببینند و زندگی کنند از چراغ قوه استفاده می کردند.

یک روز یکی از موجودات سیاره که اسمش نیلا بود اتقاق عجیبی را در سیاره رقم زد او با خودش فکر می کرد که اگر باطری را جور دیگری در چراغ قوه قرار دهیم چه اتفاقی می افتد.

آن روز نیلا باطری چراغ قوه اش را برعکس درون چراغ قوه گذاشت که ناگهان نور خیره کننده ای تابید و به آسمان رفت. نور از کنار خورشید گذشت و به سیاره زمین برخورد کرد.

نور در روی زمین به یک مزرعه که داخلش بیلی و سگش مشغول بازی کردن بودند تابید. نیلا که از این اتفاق شوکه شده بود بلافاصله چراغ قوه اش را خاموش کرد ولی آن دو موجود زمینی به وسیله آن نور به سیاره فلیپتون سفر کردند.

بیلی و سگش در فضا به پرواز درآمده بودند و روی سیاره فیلیپتون فرود آمدند

آن دو به نیلا سلام کردن و او هم دستش را تکان داد 

بیلی که از شکل سیاره تعجب کرده بود گفت: وای، اینجا همه چیز از بستنی درست شده و سگ بیلی هم پاهایش را که به بستنی آغشته شده بود، لیس می زد. 

نیلا با ناراحتی گفت: ولی هیچ کس اینجا بخاطر سرد بودن هوا بستنی نمی خورد. او خیلی غمگین به نظر می رسید و پرسید: شما می توانید به ما کمک کنید که در سیاره ما هم نور بتابد؟ ما برای این که گیاهانمان رشد کند نیاز به نور خورشید داریم

بیلی گفت: نیلا من یک فکری دارم، تو میتوانی ما را به سیاره زمین و خانه امان برگردانی؟

نیلا گفت: یک دقیقه صبر کن. سپس او باطری چراغش را دوباره برعکس قرار داد و ...

بوووووووووووووووووم

بیلی و سگش دوباره به پرواز درآمدن و به کره زمین برگشتند

بیلی به محض رسیدن به خانه به حمام رفت از آن جا آینه را برداشت و به حیاط بازگشت و آیینه را طوری قرار داد که اشعه خورشید که به آیینه می خورد اشعه هایش به سیاره فیلیپتون برگردد.

با این فکری که بیلی کرد نور خورشید به سیاره فیلیپتون هم رسید و دیگر آن جا سرد و تاریک نبود 

حالا دیگر نیلا و دوستانش می توانستند در زیر نور خورشید از خوردن بستنی لذت ببرند 

ادامه داستان را بخوانید.

هوا ابری بود و باد می وزید. باران و باد هر دو با هم مسابقه می داند

ابرها بیشتر می شدند و باران ها سریع تر می باریدند

طوفان سهمگین شدت گرفت و صاعقه ای به کوه برخورد کرد که باعث شد سنگ بزرگی از کوه جدا شود و به روی ریل راه آهن بیافتد

پرنده دریایی افتادن سنگ روی ریل قطار را دید

سریع پیش دوستانش، موش و روباه و خرگوش رفت و ماجرا را برایشان تعریف کرد

خرگوش گفت: حتما تا یک ساعت دیگر قطار سریع السیر به این جا می رسد ما باید سنگ را هر چه سریع تر از روی ریل کنار ببریم

آن ها سعی کردند که صخره را تکان بدهند و بیشتر و بیشتر آن را هل دادند اما صخره اصلا تکان نخورد

روباه گفت: ما باید به لوکوموتیو قرمز خبر بدهیم، او خیلی قوی است و فقط او می تواند این صخره را بردارد

موش گفت: آخه دیگه وقتی برایمان نمانده

پرنده دریایی گفت: من سریع بال میزنم و میروم و به لوکومتیو خبر میدهم و او را می آورم تا این سنگ را بردارد

مرغ دریایی در حالی که پرواز می کرد و لکومتیو را صدا می کرد وقتی رسید از او درخواست کمک کرد و به او توضیح داد که سنگ بزرگی روی ریل های راه آهن افتاده و قطار سریع السیر تا چند دقیقه دیگر به آن جا می رسد.

لوکومتیو بعد از این که متوجه قضیه شد سوتی بلند کشید و تمام دوستانش را صدا کرد تا دور هم جمع شوند.

او با اینکه از همه بزرگ تر و قوی تر بود اما نمی توانست تند حرکت کند بخاطرهمین ماجرا را برای دوستانش تعریف کرد و گفت که آن ها جلوتر بروند و من پشت آن ها خواهم آمد

لوکومتیوها بعد از شنیدن حرف ها سریع به راه افتادند، و قطار تندرو هم هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد

لکومتیوها به صخره رسیدند و شروع به هل دادن صخره کردند، اما سنگ بزرگ اصلا تکان نخورد.

لکومتیو دیگری هم از راه رسیدند و همه باهم سنگ را هل دادند.

سنگ تکانی خورد اما متاسفانه از روی ریل کنار نرفت و ابن در حالی بود که صدای قطار تندرو به گوش می رسید

موش گفت که آن ها نمی توانند این کار را انجام دهند

لوکومتیو بزرگ از راه رسید و سوتی کشید و با تمام قدرت چهار لوکومتیو را هل داد و آن ها هم صخره ی سنگی را هل می دادند

سنگ ابتدا تکانی خورد و چرخید و چرخید تا اینکه از روی ریل کنار رفت

قطار تندرو بالاخره از راه رسید و لکومتیوها و حیوانات با شتاب به کناری رفتند و تا قطار رد شود

قطار همانطور که عبور می کرد سوت می کشید و می گفت: متشکرررررررررررررررمممممممم

ادامه داستان را بخوانید.

ساعت ۱۰شب بود و بچه ها باید می خوابیدن

آن ها شب بخیر گفتن و هر یک  به اتاق خواب خود رفتند

اما انگار اتفاقی افتاده بود و هر یک از آن ها در اتاق خوابشان ترسیده بودند

یعنی چه شده بود؟

تام که از شنیدن صدا خیلی وحشت زده شده بود، صدا را دنبال کرد تا ببیند که علت این صدا را پیدا کند

او بیرون پنجره را نگاه کرد و با دستانش شاخه درخت را کنار زد و به یک جغد برخورد کرد که در کوشه ای از درخت نشسته بود و داشت آواز می خواند

سوفی هم در اتاق خودش همین صدا را می شنید

و این صدای عجیبی مانع از خوابیدن او شده بود

او هم مانند برادر خود پنجره را باز کرد و شاخه ی درخت را کنار زد و دید 

دوتا گربه هستند که با هم در حال دعوا کردن هستند

ادامه داستان را بخوانید.

سال ها پیش کشاورزی در روستایی زندگی می کرد که برای گذران زندگی، کیسه ی بزرگی از بذر را برای فروش به شهر می برد ناگهان در راه چرخ گاری به یک سنگ بزرگ برخورد می کند

یکی از بذرها از داخل گونی به زمین خشک و گرم مسیر می افتد دانه از این که در این چنین مکانی بود ترسیده بود

مدام با خود می گفت من فقط باید زیر خاک باشم تا رشد کنم و از بین نروم

بذر کوچولو داشت از ترس به خودش می لرزید که

گاوی ناگهان پایش را روی دانه گذاشت و آن را به داخل خاک فرو برد

دانه دوباره زیرخاک نگران بود این دفعه نگرانی او از بابت آب بود

مدام می گفت من به کمی آب برای رشد در زیر این خاک احتیاج دارم وگرنه از تشنگی می میرم و نمی تونم رشد کنم

بعد از گفتن این حرف باران شروع به باریدن کرد

چند روز بعد همان بذر داخل خاک یک جوانه سبز دراورد و تمام روز با ذوق زیر نور خورشید می نشیند تا قدش بلند و بلندتر شود

یک شبانه روز از این اتفاق گذشت تا اولین برگش درامد این برگ کمک کرد تا نور خورشید بیشتری را بگیرید و بزرگ و بزرگتر بشود

در همین زمان بود که بذر از اینکه می دید رشد کرده و روز به روز بزرگ تر می شود ذوق می کرد و خوشحال می شد

پرنده ای آمد که از گرسنگی قصد داشت آن را بخورد

پرنده سعی کرد بذر کوچولو که الان بزرگ شده بود و ساقه و ریشه قوی ای داشت را از خاک بیرون بکشد

اما بذر چون ریشه ی محکمی در خاک داشت هیچ اتفاقی برایش نیوفتاد

سالهای زیادی گذشت و دانه باران زیادی خورد و مدت زیادی با اشتیاق نور خورشید را تماشا کرد تا این که اول تبدیل به یک درختچه شد

بعد یک درخت بزرگ تبدیل شد که وقتی از آن منطقه عبور می کنند درختی بزرگ را می بینند که خود صاحب تعداد زیادی دانه بود

ادامه داستان را بخوانید.

یه روز خانم بزه یه سبد خرید و اون رو به سقف خونه آویزون کرد، بزغاله هاشو صدا کرد.

بهشون گفت: اگر من خونه نبودمو، آقا گرگه اومد سریع بپرید تو سبد و  بندِ طناب رو بکشید.

همه بزغاله ها هم یاد گرفتند و به مامانشون قول دادند که وقتی آقا گرگه رسید، کاری که مامان بزی گفته بود رو سریع انجام بدن.

خلاصه گذشت و گذشت تا یه روز خانم بزه بچه هاشو صدا کرد و بهشون گفت بچه ها من باید برم ولی زود برمیگردم و براتون آش می پزند.

به دونه دونه بچه هاش یه کاری رو سپرد.

و بهشون گفت شما خونه رو تمیز کنین، این ظرفا رو هم بشورین تا من بیام.

مواظب هم دیگه هم باشی مامان بزی رفت و بچه ها مشغول بازی شدند.

ولی متاسفانه حواسشون پرت شده بود در خونه باز موند بود.

آقا گرگه دید در بازه و مامان بزی هم نیس.

پس آروم وارد خونه شود و اومد و اومد تا رسید به بچه ها

بچه ها تا آقا گرگه رو دیدن،  سریع پریدن تو سبد و طناب رو کشیدن.

بعد هم به آقا گرگه گفتند اگر می خواهی ما را از توی سبد بیرون بیان خونه رو تمیز کن.

برای ما آش خوشمزه بپر تا ما به بیرون بیاییم

آقا گرگه هم مجبور شد تمام خونه رو تمیز کنه و آش رو بار بزاره

اما دیگه انقدر خسته شده بود که روی تخت افتاد و منتظر ماند تا بزغاله ها پایین بیا

در همین وقت مامان بزه از راه رسید و آقا گرگه رو از خونه بیرون کرد

اونوقت با بزغاله ها نشستند و آش شون رو خوردند

اما خانم بزه دلش برای آقا گرگه سوخت و کمی آش هم برای او بیرون در گذاشت

ادامه داستان را بخوانید.

هر مسواکی در دنیا با دندان های یه نفر دوست که هر روز حداقل ۱ بار همدیگر رو می بینند.

مسواک و دندان ها همیشه تو طول روز با هم صحبت می کنند. مسواک ها به دندان ها از غذاهایی که صاحبشان خورده می گن و ازش میخوان که حسابی تمیزشون کنه.

اما یک مسواک بود که هیچ دوست دندانی ای نداشت.

یعنی اصلا مال کسی نبود و هیچ کس ازش استفاده نمی کرد.

همیشه صبح ها و شب ها می دید که مسواک های دیگه برای تمیز کردن دوستان دندانی شون استفاده می شدند.

اما این مسواک همیشه تنها بود.

تا یه روز دیگه خسته شد و تصمیم گرفت اونجا رو ترک کنه و دنبال یه صاحب جدید بگرده

اما وقتی خواست از جاش بیرون بیاد 

مسواک های دیگه ازش پرسیدن: کجا می خوای بری مسواک کوچولو؟

مسواک کوچولو گفت: همه شما دوست های زیادی دارید، که همشون دندان های تمیزی هستند، شما هر روز آن ها را می بینید اما من دوستی ندارم و تنها هستم

مسواک های دیگر بهش گفتند: مسواک کوچولو، تو مسواک یه نوزاد هستی، نوزاد ها که دندان ندارند، اگر کمی صبر کنی و دنیای های نوزاد تو در بیاد میتونی هر روز بری اون ها رو ببینی و تمیزشون کنی

مسواک کوچولو تازه فهمید که قراره به زودی با یه نوزاد جدید دوست بشه و دندان هاش رو تمیز کنه

بخاطر همین خیلی خوشحال و شاد برگشت سرجاش.

مسواک کوچولو روزشماری می کرد که هرچه سریع تر نی نی دندان هاش در بیاد که بتونه سریع تر دوستانش رو ببینه

ادامه داستان را بخوانید.
۱

اطلاعات تماس:

.۴۴۳۷۶۸۱۹ .۰۹۱۲۴۲۵۰۱۴۲

۱