۱۰۰ قصه کودکانه صوتی شب + داستان کوتاه کودکانه برای پیش دبستانی و دبستانی ها

کامل ترین مرجع قصه کودکانه صوتی و داستان صوتی کودکانه شب از سن ۲ تا ۱۲ سال در اختیار شماست، در صورت علاقمندی به یک قصه صوتی لطفا بازخورد خود را نیز از آن داستان برای ما بنویسید تا خانواده های دیگر نیز بتوانند از آن داستان ها استفاده کنند. حالا اگر به دنبال داستان و کتاب کودک هستید می توانید به صفحات سری داستان کوتاه کودکانه، کتاب قصه برای کودکان دبستانی و دسته بندی کتاب های کودک براساس سن و سلیقه کودک خود رجوع کنید.

    داستان های صوتی در این صفحه بدون دسته بندی آورده شده اند اما اگر شما به دنبال داستان صوتی با محوریت خاصی مثل مسائل محیط زیستی یا تربیتی هستید می توانید از گزینه فیلتر استفاده کنید یا بر روی برچسب هر داستان صوتی کلیک کنید.

    اگر به دنبال داستان های کودکانه برای فرزند پیش دبستانی یا دبستانی خود هستید. می توانید در این صفحه آن ها را پیدا کنید.

    • داستان برای دبستانی ها
    • داستان کوتاه کودکانه
    • کتاب داستان کودکان
    • داستان کودکانه شب
    • قصه کودکانه شب

    سعید کوچولو با خانواده اش زندگی می کرد. یک روز مادر سعید برای سر زدن به مادربزرگ سعید که کمی مریض بود آماده شد.

    نوید ومادرش برای مراقبت از سعید به خانه آنها آمدند. نوید و سعید داشتند بازی می کردند. بچه ها گلدانی شکستند...

    توی یک مدرسه مینا کوچولو درس می خوند. مینا مدرسه و معلم ها و دوستانش و حتی بابای مدرسه را خیلی دوست داشت.

    یک روز مینا بابای مدرسه را توی حیاط ندید و وقتی زنگ تفریح شد به دفتر مدرسه رفت و حال او راپرسید و فهمید که بابا...

    علی کوچولویی بود که هر روز به پیش دبستانی می رفت و مادر هر روز برای دوستش و علی خوراکی می گذاشت.

    یک روز علی کوچولو با سینا دوست صمیمی اش قهر کرده بود، و خیلی ناراحت و غمگین بود. پدر از علی کوچولو دلیل قهر کردنشان را...

    پارسا کوچولو یه مادر بزرگ مهربان داشت که مدتی بود مریض شده بود.

    مادر پارسا می خواست برای دیدن مادر بزرگ به بیمارستان برود و نمی توانست پارسا را با خود ببرد. مادر به پارسا سفارش کرد که از خانه بیرون نرود و در را برای کسی...

    مریم کوچولو خیلی قصه دوست داشت، مخصوصا قصه های مادر بزرگ، مامان و بابا رو...

    مریم کوچولو، هر وقت که می خواست بخوابه دوست داشت یه قصه بشنوه. مادربزرگ یک شب به مریم کوچولو گفت که می خواد براش یه قصه رنگی بگه و مریم خوشحال...

    در این صفحه شما می توانید لیست قدیمی ترین ترانه های کودک را گوش داده و آن ها را برای کودک خود پخش کنید.

    این ترانه های قدیمی به همت کانال هنر کودک آموزش جمع آوری شده اند.

    https://t.me/HonarKodakAmozesh

    در این صفحه شما می توانید لیست قدیمی ترین ترانه های کودک را گوش داده و آن ها را برای کودک خود پخش کنید.

    این ترانه های قدیمی به همت کانال هنر کودک آموزش جمع آوری شده اند.

    https://t.me/HonarKodakAmozesh

    مینا کوچولو با مادرش برای خرید می رفتند که چشم مینا به اسباب بازی و عروسک پارچه ایی سفیدی افتادو خیلی دلش می خواست که مادرش آن را برای او بخرد.

    مادر مینا به او گفت که فعلا نمی تواند آن عروسک را بخرند. مینا کمی ناراحت شد...

    پدر محمد کوچولو نویسنده بود و بیشتر وقت ها یا در حال خواندن بود یا نوشتن.

    پدر خودنویسی داشت که خیلی دوستش داشت و بیشتر مطالبش را با خودنویس می نوشت. محمد دوست داشت با خودنویس پدرش بنویسد و پدر قول داد که هر وقت خواندن و...

    کرم خاکی کوچکی بود به نام بوبو. کرم خاکی داستان ما یک دوست خیلی خوب داشت.

    گل آفتابگردان، دوست خوب بوبو بود. آنها هر دو خورشید را خیلی دوست داشتند و هر وقت خورشید توی آسمان بود هر دو آفتاب می گرفتند. یک روز که کرم خاکی...

    توی جنگل داستان ما حیوانات با هم دوست بودند و اگر مشکلی پیش می آمد همه با هم مشورت می کردند و با هم فکری مشکل را حل می کردند.

    گنجشک داستان ما تصمیم گرفت روی درخت سرو لانه بسازد، اما همان موقع گنجشک دیگری روی همان درخت و...

    بچه ها شما می دونید سایه چیه و چطور درست می شه؟

    توی یک صبح آفتابی و قشنگ همه حیوانات در جنگل مشغول کار و بازی بودندکه یک اتفاق عجیب افتاد. یک سایه بزرگ روی جنگل قرار گرفت و حیوانات با تعجب برای پیداکردن دلیل تاریکی و...

    توی باغ آلبالو کلاغ های زیادی زندگی می کردند. کلاغ پیری هم آن جا بود که همه کلاغ ها را فراری می داد.

    کلاغ پیر شب ها بیدار بود و روزها می خوابید به همین خاطر هر کسی که حرف می زد و شلوغ می کرد، کلاغ پیر او را دعوا می کرد...

    شب شده بود و خورشید خانوم رفته بود و جای خودش رو به ماه و ستاره ها داده بود.

    یکی از ستاره ها به دوستش گفت کاش همیشه شب بود و ما می تونستیم پیش هم باشیم و با هم بازی کنیم و حرف بزنیم. ستاره ها تصمیم گرفتند خورشید رو به...

    یک روز توی جنگل، بعد از اینکه خرگوش و دوستانش با هم بازی کردند، تصمیم گرفتند که فردا جای بازی کردنشان را عوض کنند.

    اما روز بعد، همه حیوانات به موقع رسیدند به جز خرگوش کوچولو که خیلی دیر کرده بود. بعضی از دوستان خرگوش...

    علی کوچولو یک روز که از خواب بیدار شد حس کرد حالش خوب نیست و به مادرش گفت حالم خوب نیست.

    علی با مادرش به دکتر رفت و دکتر با مهربانی علی را معاینه کرد و به او دارو داد. علی توی فصل تابستان سرما خورده بود. این برنامه در...

    مهدی کوچولو پسر خیلی خوب و مودبیه که با همه به خوبی و خوشرویی رفتار می کنه و همه دوستش دارند.

    یک روز صبح که مهدی از خواب بیدار شد متوجه شد خونه خیلی تغییر کرده و توی آشپزخونه پر از میوه ها و خوراکی های خوشمزه است. مهدی...

    توی شهر قصه ها ایستگاه قطاری بود که به شهر نقاشی می رفت. مسافرهای قطار نقاشی مداد رنگی ها بودند.

    قطار به ایستگاه تابستان رسید و مدادها پیاده شدند و نقاشی تابستان را کشیدند. قطار توی ایستگاه های مختلف ایستاد و مداد رنگی...

    توی شهر قصه ها یک پسر بچه ایی بود به نام امیر، که قصه شنیدن را خیلی دوست داشت به همین خاطر پدر ومادرش همیشه کتاب های زیادی برایش می خریدند.

    امیر کوچولو یه عادت بد داشت، اونم این بود که بعد از اینکه داستان را برایش می...

    هومن کوچولو، چهارسالش بود و همیشه به حرف های پدر ومادرش گوش می داد و پسر خوبی بود. فقط یه عادت بدی داشت و اونم این بود که یه کم خجالتی بود.

    هومن دایی رضا را خیلی دوست داشت. یک روز دایی رضا مریض شد و هومن تصمیم گرفت هدیه...

    صفحه‌ها