۱۰۰ قصه و داستان کوتاه کودکانه صوتی برای پیش دبستانی و دبستانی ها

کامل ترین مرجع قصه و داستان صوتی کودکانه شب از سن ۲ تا ۱۲ سال در اختیار شماست، در صورت علاقمندی به یک داستان صوتی لطفا بازخورد خود را نیز از آن داستان برای ما بنویسید تا خانواده های دیگر نیز بتوانند از آن داستان ها استفاده کنند. حالا اگر به دنبال داستان و کتاب کودک هستید می توانید به صفحات سری داستان های کودکانه، کتاب قصه برای کودکان دبستانی و دسته بندی کتاب های کودک براساس سن و سلیقه کودک خود رجوع کنید.

داستان های صوتی در این صفحه بدون دسته بندی آورده شده اند اما اگر شما به دنبال داستان صوتی با محوریت خاصی مثل مسائل محیط زیستی یا تربیتی هستید می توانید از گزینه فیلتر استفاده کنید یا بر روی برچسب هر داستان صوتی کلیک کنید.

اگر به دنبال داستان های کودکانه برای فرزند پیش دبستانی یا دبستانی خود هستید. می توانید در این صفحه آن ها را پیدا کنید.

  • داستان برای دبستانی ها
  • داستان کوتاه کودکانه
  • کتاب داستان کودکان
  • داستان کودکانه شب
  • قصه کودکانه شب
قصه صوتی بهترین دوست من
قصه صوتی چتر جادویی
توضیح
۴۹۸ شنیده شده
۱ بازخورد
قصه صوتی جوجه اردک
توضیح
۱۰۷۴ شنیده شده
۰ بازخورد
قصه-کودکانه-یک-روز-بدون-بازی
مامان نهنگ به نَنی کوچولویش گفت: می روم وسط دریا کار دارم. تو کنار خشکی بازی کن تا برگردم. ننی به مامانش پشت کرد و گفت: اگر من را نبری، قهر می کنم. با هیچ کس هم بازی نمی کنم. و یواشکی به مامان نهنگ نگاه کرد که دور می شد. مومو، مرغ دریایی، روی آب...
قصه-کودکانه-یکی-بود،-یکی-نبود-همستر
همستر کوچولو دنبال غذا می گشت. یک شاخه ی گندم پیدا کرد. خوش حال شد و دانه های گندم را گاز گاز کرد. چونکه غذای همسترها دانه های گندم است. همستر کوچولو ناگهان صدای پایی شنید. خوب گوش کرد و بو کشید. بوی راسو بود. همستر کوچولو ترسید و فرار کرد. چونکه...
جناب شاهین گرسنه بود. از آن دورها مواظب یک دسته کبوتر بود؛ اما جلو نمی رفت و حمله نمی کرد. فقط از آن بالاترها آن ها را نگاه می کرد. چون که شاهین ها از آن بالاها حمله می کنند. جناب شاهین بالا و بالاتر رفت. درست بالای سر کبوترها رفت. از آن بالا یکی...
قصه-کودکانه-اسکلت-بخشنده
یک اسکلت بود که خیلی استخوان داشت. او نمی دانست با استخوان هایش چه کار بکند. یک روز، سگ کوچولویی را دید که خیلی گرسنه اش بود. دلش سوخت. چند تا از استخوان هایش را به سگ داد. سگ خوش حال شد. رفت و دوست هایش را آورد. آن ها هم خیلی گرسنه شان بود. اسکلت...
آن روز، دلقک ماهی های کوچولو پشت مرجان ها بازی می کردند که بچه مارماهی را دیدند. معلوم بود که راهش را گم کرده. دلقک ماهی های کوچولو دست از بازی کشیدند و با تعجّب نگاهش کردند. یکی آهسته گفت: وای! تا حالا بچّه ای به این زشتی دیده بودید؟ یکی دیگر گفت...
قصه-کودکانه-یکی-بود-یکی-نبود-نهنگ
ظهر بود. خانم نهنگ به آقا نهنگ گفت: غذا از دیروز داریم، امروز دنبال غذا نرویم. آقا نهنگ گفت: نه، بیا با بچه ها برویم شکار تا غذای تازه پیدا کنیم! چون که نهنگ ها، خانوادگی به شکار می‏روند.  نهنگ ها از دور سه تا فک دیدند. سرشان را زیر آب قایم کردند....
قصه-کودکانه-دردسرهای-یک-بی‌سبیل
یک گربه بود، یک دانه سبیل داشت، یک دانه نداشت. موش ها از گربه‏ هه نمی ترسیدند. رفت سبیل فروشی گفت: آقای سبیل فروش! یه دونه سبیل به من بفروش. آقاهه گفت: پولش رو بده، بدم! گربه هه گفت: بده، بهت می دم. آقاهه گفت: تا پول ندی، سبیل بی سبیل! گربه هه رفت...
  جوجه نازی   سمیرا هر شب جوجه نازی را بغل می کرد. بو می کرد و می خوابید. بوی نازی خیلی خوب بود. یک شب آن ها با مامان و بابا از مهمانی برمی گشتند. سمیرا بغل بابا خوابش برد و نازی از دستش افتاد. صبح که بیدار شد، دید نازی نیست. فکر کرد از تخت افتاده...
نم اول: کلاغی که قار نداشت یک کلاغ کوچولو بود که قار نداشت. بی کار بود و کار نداشت. گردو به انبار نداشت. ننه‌ش می گفت: «قار و قار و قار.» باباش می گفت: «تنبلی نکن برو سرِکار!» کلاغ کوچولویی که قار نداشت. بی کار بود و کار نداشت. یک روز رفت سر کار. از...
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
نم اول: سوراخ فراری یک سوزن بود که یک سوراخ داشت. یک روز نخه آمد بره تو سوراخه، سوراخه خودش را کشید کنار. نخه دوباره نشانه گرفت و دوید به سمت سوراخه. اما سوراخه باز هم فرار کرد. نخه رفت موهایش را خیس کرد، تیز کرد، نشانه گرفت و رفت به سمت سوراخه....
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
نم اول: تالاپ تالاپ! فیله افتاد تو آب. آبه ترسید. فرار کرد. ماهی های بی آب شدند. ریختن سر فیله که: یالا آبمون رو بده! فیله گریه اش گرفت. چک و چک گریه کرد. ماهی های گریه هایش را دانه دانه گرفتند، یک چشمه درست کردن. پریدند تو آب. تالاپ! نم دوم: چکه و...
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
نم اول: قطره ی باران یک قطره باران بارید. همه ی چترها دویدند و آمدند. همه جا چتر چتر شد. قطره ی باران شروع کرد به پریدن از روی این چتر به روی آن چتر. قطره ی باران چتر به چتر پرید و پرید تا رسید به چتر رنگین کمان! نم دوم: عکس کره الاغ الاغ کوچولو...
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
نم اول: کلاغی که قار نداشت یک کلاغ کوچولو بود که قار نداشت. بی کار بود و کار نداشت. گردو به انبار نداشت. ننه ش می گفت: قار و قار و قار. باباش می گفت: تنبلی نکن برو سرِکار! کلاغ کوچولویی که قار نداشت. بی کار بود و کار نداشت. یک روز رفت سر کار. از...
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
نم اول: یک ماه یک پیاز شب بود. پیاز، آسمان را نگاه کرد، یک پیاز بزرگ توی آسمان دید. خوش حال شد. صدا زد: آهای پیازه! تو چه طوری رفتی آن بالا؟ پیاز توی آسمان خندید و گفت: من همیشه این بالا هستم. پیاز پرسید: بگو من چه طوری بیایم آن بالا؟ پیاز آسمان...
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
 نم اول: گربه کجه! یه گربه بود کج بود. کج راه می رفت. کجکی میو می کرد. کجکی غذا می خورد. سبیل هایش هم کج و کوله بود. همه مسخره اش می کردند. می گفتند: هو هو.. گربه کجه.. گربه کجه! یک روز آقای اتو، گربه کجه را صدا کرد و گفت: می خوای صافت کنم؟ گربه...
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
نم اول: آب نباتِ چوب نداشت یک آب نبات بود. اسمش آب نباتِ چوب نداشت بود. راه افتاد رفت برای خودش یک چوب پیدا کند. رسید به یک تیر چرا غ برق که چراغ نداشت. آب نبات به تیرِ چراغ نداشت گفت: چوب من می شی؟ تیرِ چراغ نداشت گفت: نه نمی شم. من اگر چوب تو بشم...
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
نم اول: بالاتر بازی چند تا بچه زرافه داشتند بالاتر بازی می کردند. می خواستند بدانند که وقتی بزرگ می شوند، گردنشان چه قدر دراز می شود. دوست داشتند بدانند دنیا از بالای درخت ها چه جوری دیده می شود. زرافه ی اولی گردنش را بالا گرفت و گفت: من فقط تنه ی...
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
نم اول: بادکنک قلبی روزی باد آمد. بادکنک قلبی را بالا برد. بالا و بالاتر. بادکنک، اول از همه رسید به یک کبوتر. به کبوتر گفت: دوست من می شی؟ کبوتر جوابش را نداد و رفت. بادکنک قلبی باز هم بالاتر رفت. رسید به یک هواپیمای پُر سر و صدا. به او گفت: دوست...
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
نم اول: فرفر... فرفره یک فرفره ی کاغذی بود دور خودش می چرخید. یک دور چرخید. دو دور چرخید. هزار دور چرخید. سرش گیج رفت. حالش بد شد. ولو شد روی زمین. مامانش آمد و گفت: ای وای! ای داد! بچه م مُرد. بَرِش داشت بَردش بادبادک پزشکی. دکتر بادبادکی فوتش کرد...
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
نم اول: کلاغه و کبکه کلاغه رفت کوه. کوه پُر از برف بود. یک کبک روی برفها قدم می زد. کبکه خیلی قشنگ راه می رفت. کلاغه خوشش آمد. به کبکه گفت: به من هم یاد می دهی مثل تو راه برم؟ کبکه گفت: آره! ولی باید هر کاری من می کنم تو هم بکنی! کلاغه قبول کرد....
قصه-کودکانه-قصه-های-کم-کم
کم اول: دام دام دام.. بوم بوم بوم.. پت پت پت.. خرگوش کوچولو رفت خوابید. داشت خوابش می برد که یکهو همه جا لرزید: دام ... دام... دام... خرگوش کوچولو چشم هایش را باز کرد. مادرش ! فیل رفته لب رودخانه آب بخورد. خرگوش کوچولو دوباره خوابید. کمی که گذشت...
قصه-کودکانه-قصه-های-کم-کم
کم اول: بفش قرمز سبز مداد رنگی ها می خواستند بروند مدرسه. به جامدادی گفتند: می شود ما را ببری مدرسه؟ جامدادی گفت: ای به چشم! اما هم دیگر را هل ندهید. یکی یکی صدایتان می کنم، بپرید بالا. جامدادی گفت: مداد سبز! مداد سبز فوری قِل خورد رفت جلو. پرید...
شب خسته بود. خوابش می آمد. گفت: من کجا بخوابم؟ کوه گفت: بیا این‏جا بخواب. شب رفت رو نوک کوه، دست و پایش را جمع کرد. گرد شد، گرفت خوابید. خوابش که برد قِل خورد افتاد پایین. گفت: من کجا بخوابم؟ چاه گفت: بیا این‏جا بخواب. شب رفت. چاه تاریک بود. شب...
شب خسته بود. خوابش می آمد. گفت: من کجا بخوابم؟ کوه گفت: بیا این‏جا بخواب. شب رفت رو نوک کوه، دست و پایش را جمع کرد. گرد شد، گرفت خوابید. خوابش که برد قِل خورد افتاد پایین. گفت: من کجا بخوابم؟ چاه گفت: بیا این‏جا بخواب. شب رفت. چاه تاریک بود. شب...
قصه-کودکانه-قصه-های-کم-کم
کم اول: گوشواره قرمزی آقا گرگه پشت درخت قایم شده بود. سبد خانم داشت از بازار می آمد. نزدیک که شد، آقا گرگه یواش از پشت درخت گفت: سلام خانم قزی، گوشواره قرمزی.. سبد از ترس جیغ کشید و گفت: برو، من می دانم تو گرگی! نه گوشت دارم، نه خرگوش. من فقط...
قصه-کودکانه-قصه-های-کم-کم
کم اول: چُماله خانم چُماله خانم یک دامن بود. چروک پروک افتاده بود گوشه ی کمد. چماله خانوم نوی نو بود. اما گم شده بود. هیچ کس پیدایش نمی کرد. دلش می خواست پیدا شود. صاف شود، اتو شود. پوشیده شود. برود مهمانی. یک روز داد زد: من اینجام! گوشه ی کمد، کمک...
قصه-کودکانه-نی-نی-ها-و-اجی-مجی
اتل متل عسل! نی نی پسری، عسل می خواست. شیشه ی عسل کجا بود؟ توی کمد، اون بالا بالاها بود. نی نی پسری گفت: دلم می خواد که شیشه، پایین بیاد نمی شه! یک دفعه اجی مجی با یک کلاه کج کجی اومد و گفت: من اومدم. هر چی بخواهی بلدم. با این عصا، از اون بالا، عسل...
قصه-کودکانه-نی-نی-ها-و-اجی-مجی
اندازه ی اتاق! نی نی پسری از پنجره بیرون را نگاه کرد. پیشی روی دیوار نشسته بود. نی نی پسری گفت: کاشکی من هم پیشی بودم. میومیو می کردم. می شد کنار پیشی ها روی دیوارها بگردم. یکدفعه اجی مجی با یک عصای کج کجی آمد و گفت: من اومدم. هر چه بخواهی بلدم....
قصه-کودکانه-نی-نی-ها-و-اجی-مجی
کفش های کوچیک! نی نی دختری گفت: کاش کفش های مامان اندازه ی پایم بود. اجی مجی با یک عصای کج کجی آمد و گفت: من اومدم، هر چه بخواهی بلدم. عصا رو نزدیک می کنم. کفش ها رو کوچیک می کنم. اجی مجی عصایش را تکان داد و گفت: اجی مجی، اجی مجی... اما چه شد؟ کفش...
قصه-کودکانه-قصه-های-کم-کم
کم اول: خرطومی که فیل نداشت فیل کوچولو داشت بازی می کرد. تشنه اش شد. رفت لب رودخانه آب بخورد. خرطومش را کرد توی رودخانه. هر چی هورت کشید. هر چی میک زد، هیچی آب نیامد توی خرطومش. فهمید خرطومش گیر کرده! دست زد به خرطومش. دید یک سیب تویش گیر کرده. داد...
قصه-کودکانه-قصه-های-کم-کم
کم اول: من را می بافی؟ جوراب پشمی سوراخ شده بود. توش برف می رفت. از سرما می لرزید. رفت پیش میل بافتنی. هاپیشته عطسه کرد و گفت: از سرما یخ زدم. سوراخ من را می بافی؟ میل بافتنی گفت: باشه می بافم. اما پشم ندارم. جوراب پشمی رفت پیش آقا شتره و گفت: یه...
قصه-کودکانه-نی-نی-ها-و-فضایی‌ها
ژولی فضایی نی نی خوش زبان، کنار باغچه نشسته بود. یک دفعه چیزی بین گل ها دید. خوشش آمد و خندید. داد زد: پروانه پروانه! ژولی فضایی به او رسید. ژولی فضایی گفت: پلوانه پلوانه! نی نی خوش زبان گفت: پلوانه، نه! بگو پروانه! ژولی فضایی هر کاری کرد نتوانست...
قصه-کودکانه-داستان‌های-شاهنامه:-گرم‌تر-از-آتش
شب بود و روز بود. اهریمن پادشاه سرزمین تاریکی بود و هوشنگ، پادشاه سرزمین روشنایی.  اهریمن شب و روز فکر می کرد چه کند تا سرزمین روشنایی را به چنگ آورد و همه ی جهان را تاریک و سیاه کند. دیوان بسیاری به فرمان او بودند، امّا نمی توانستند بر انسان ها...
قصه-کودکانه-نی-نی-ها-و-پری-ها
بهار پری نی نی دختری یک گلدان داشت. سبز بود اما گل نداشت. نی نی دختری دلش می خواست گل بده گلدانش. هدیه بده به مامانش! چشم ها را بست. دعا کرد. بعد چشم ها را وا کرد. دید پری آمده! پری که آمد. این وری شد، اون وری شد. بهار پری شد. بهار پری ها کرد و هو...
قصه-کودکانه-داستان-های-شاهنامه:-روزی-به-نام-«سَده»
روزی به نام سَده زمستان چون حمله ی هزاران دیو از راه می رسید. اولین برف از آسمان بر قله ی کوه ها نشست. زنان با عجله و نفس زنان کودکان را به غاری در دل کوهستان بردند. لباس آن ها از برگ و پوست درختان بود و سرمای گزنده، تن آن ها را می لرزاند.  هوشنگ...
قصه-کودکانه-نی-نی-ها-و-پری-ها
بق بقو پری نی نی پسری یک بادکنک داشت. بادکنک از دست او در رفت. بالا و بالا و بالاتر رفت. نی نی پسری غصه خورد. پری او را دید. یک کبوتر شد. بق بقو پری شد. پرید و پرید. با نوکش نخ بادکنک را گرفت و کشید. بق بقو پری گفت: باید همین حالا بری پیش نی نی...
قصه-کودکانه-نی-نی-ها-و-پری-ها
بق بقو پری نی نی پسری یک بادکنک داشت. بادکنک از دست او در رفت. بالا و بالا و بالاتر رفت. نی نی پسری غصه خورد. پری او را دید. یک کبوتر شد. بق بقو پری شد. پرید و پرید. با نوکش نخ بادکنک را گرفت و کشید. بق بقو پری گفت: باید همین حالا بری پیش نی نی...
قصه-کودکانه-نی-نی-ها-و-پری-ها
پروانه پری نی نی پسری توی اتاق خواب بود. پشه ویزوزی به اتاق خواب رفت و گفت: به به! الان او را نیش می زنم. پری شنید. شکل یک پروانه شد. پروانه پری شد و گفت: آهای ویزویزی که خیلی نازی، بیا برویم با هم به بازی! پشه ویزویزی خوش حال شد. همراه پروانه پری...
قصه-کودکانه-قصه-های-کم-کم
کم اول: آب کواک دانه کواک پسر یک اردک خیرد. پسر می خواست به اردک حرف زدن یاد بدهد. یک کاسه آب آورد. آن را گذاشت جلوی اردک و گفت: آب! بگو آب! اردکه نگفت آب. گفت: کواک! پسر گفت: آااااااب! اردکه یک قلپ آب خورد و گفت: کوااااااک! پسر دانه آورد. دانه ها...
قصه-کودکانه-شاهنامه-فردوسی:-کیومرث-و-اهریمن
یکی بود یکی نبود. کیومرث در این سوی آسمان بود و اهریمن در آن سو. کیومرث روشنایی را با خودش می آورد و اهریمن تاریکی را. روشنایی و تاریکی با هم جنگ داشتند. آدم ها در جهان روشنایی زندگی می کردند و دیوها در جهان تاریکی. دیوها مانند شب، سیاه بودند....
قصه-کودکانه-نی-نی-غوله
عسل بابا غوله چند تا زنبور دید. زبانش را دور دهنش چرخاند و گفت: به به عسل! بابا غوله با نی نی غوله دنبال زنبورها رفتند تا لانه شان را پیدا کردند. بابا غوله به نی نی غوله گفت: بشین تا برایت عسل بیارم. بابا غوله خواست عسل بردارد. زنبورها دنبالش...

صفحه‌ها

اطلاعات تماس:

.۴۴۳۷۶۸۱۹ .۰۹۱۲۴۲۵۰۱۴۲