اطلاعات تماس:

.۴۴۳۷۶۸۱۹ .۰۹۱۲۴۲۵۰۱۴۲

من یکی از دوست‌های عسل، یعنی همان بچه خرسه هستم. من هم دیگر بچه آدم نیستم، من تازگی یک بچه گربه شده...
آموختن روش‌های محافظت از خود، شاید مهمترین کاری باشد که والدین برای فرزندانشان انجام می‌دهند؛ حتی...
داستان کوتاه کودکانه درباره طبیعت - قسمت اول
ترنج دختری ۷ ساله است که با پدر و مادرش در شمال ایران و در شهر انزلی زندگی میکند. ترنج خیلی شهرش را...
لیست کتاب هایی که در این مطلب معرفی می شوند: قصه‌هایی برای ۱ تا ۶ ساله‌ها لنگه جوراب گمشده و ۱۰...

۱۰۰ قصه و داستان کوتاه کودکانه صوتی برای پیش دبستانی و دبستانی ها

اگر به دنبال داستان های کودکانه برای فرزند پیش دبستانی یا دبستانی خود هستید. می توانید در این صفحه آن ها را پیدا کنید.

  • داستان برای دبستانی ها
  • داستان کوتاه کودکانه
  • کتاب داستان کودکان
این داستان از کانال پگاه قصه گو پرداخت شده است.
این داستان از کانال پگاه قصه گو برداشته شده اند.
این داستان دو همسایه در درخت زاری هست که گنجشک پرنده ای توانا و کلاغ پرنده ای تبنل است.
داستان صوتی کودکانه یاسمن درباره دختری به نام یاسمن است که صبح با صدای خروسی از خواب بیدار می شود.
سلام بچه‌ها. شبتون بخیر. امشبم مثل شبای قبل قصه داریم. اسم قصه‌مون قمری و هیزم‌شکن فقیره. یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ‌کی نبود. یه هیزم‌شکنی بود بچه‌ها که با زن مهربونش توی یه خونه توی یه دهکده‌ای که نه خیلی دور بود و نه...
به‌نام خدا. خدای خوب و مهربونی که شما گل‌گلیا رو خیلی دوست داره. سلام به روی ماهتون. بچه‌ها همۀ شما اسم روباه رو شنیدید. بعضی از شما هم روباه‌ها رو توی باغ‌وحش‌ها یا توی تلویزیون دیدید. روباه هم مثل بقیۀ حیواناته و مثل خیلی از اونا باید شکار بکنه تا...
قصه-کودکانه-یک-روز-بدون-بازی
مامان نهنگ به نَنی کوچولویش گفت: می روم وسط دریا کار دارم. تو کنار خشکی بازی کن تا برگردم. ننی به مامانش پشت کرد و گفت: اگر من را نبری، قهر می کنم. با هیچ کس هم بازی نمی کنم. و یواشکی به مامان نهنگ نگاه کرد که دور می شد. مومو، مرغ دریایی، روی آب...
قصه-کودکانه-یکی-بود،-یکی-نبود-همستر
همستر کوچولو دنبال غذا می گشت. یک شاخه ی گندم پیدا کرد. خوش حال شد و دانه های گندم را گاز گاز کرد. چونکه غذای همسترها دانه های گندم است. همستر کوچولو ناگهان صدای پایی شنید. خوب گوش کرد و بو کشید. بوی راسو بود. همستر کوچولو ترسید و فرار کرد. چونکه...
قصه-کودکانه-یکی-بود-یکی-نبود-شاهین
جناب شاهین گرسنه بود. از آن دورها مواظب یک دسته کبوتر بود؛ اما جلو نمی رفت و حمله نمی کرد. فقط از آن بالاترها آن ها را نگاه می کرد. چون که شاهین ها از آن بالاها حمله می کنند. جناب شاهین بالا و بالاتر رفت. درست بالای سر کبوترها رفت. از آن بالا یکی...
قصه-کودکانه-اسکلت-بخشنده
یک اسکلت بود که خیلی استخوان داشت. او نمی دانست با استخوان هایش چه کار بکند. یک روز، سگ کوچولویی را دید که خیلی گرسنه اش بود. دلش سوخت. چند تا از استخوان هایش را به سگ داد. سگ خوش حال شد. رفت و دوست هایش را آورد. آن ها هم خیلی گرسنه شان بود. اسکلت...
قصه-کودکانه-دوست-عجیب
آن روز، دلقک ماهی های کوچولو پشت مرجان ها بازی می کردند که بچه مارماهی را دیدند. معلوم بود که راهش را گم کرده. دلقک ماهی های کوچولو دست از بازی کشیدند و با تعجّب نگاهش کردند. یکی آهسته گفت: وای! تا حالا بچّه ای به این زشتی دیده بودید؟ یکی دیگر گفت...
قصه-کودکانه-یکی-بود-یکی-نبود-نهنگ
ظهر بود. خانم نهنگ به آقا نهنگ گفت: غذا از دیروز داریم، امروز دنبال غذا نرویم. آقا نهنگ گفت: نه، بیا با بچه ها برویم شکار تا غذای تازه پیدا کنیم! چون که نهنگ ها، خانوادگی به شکار می‏روند.  نهنگ ها از دور سه تا فک دیدند. سرشان را زیر آب قایم کردند....
قصه-کودکانه-دردسرهای-یک-بی‌سبیل
یک گربه بود، یک دانه سبیل داشت، یک دانه نداشت. موش ها از گربه‏ هه نمی ترسیدند. رفت سبیل فروشی گفت: آقای سبیل فروش! یه دونه سبیل به من بفروش. آقاهه گفت: پولش رو بده، بدم! گربه هه گفت: بده، بهت می دم. آقاهه گفت: تا پول ندی، سبیل بی سبیل! گربه هه رفت...
قصه-کودکانه-جوجه-نازی
  جوجه نازی   سمیرا هر شب جوجه نازی را بغل می کرد. بو می کرد و می خوابید. بوی نازی خیلی خوب بود. یک شب آن ها با مامان و بابا از مهمانی برمی گشتند. سمیرا بغل بابا خوابش برد و نازی از دستش افتاد. صبح که بیدار شد، دید نازی نیست. فکر کرد از تخت افتاده...
نم اول: کلاغی که قار نداشت یک کلاغ کوچولو بود که قار نداشت. بی کار بود و کار نداشت. گردو به انبار نداشت. ننه‌ش می گفت: «قار و قار و قار.» باباش می گفت: «تنبلی نکن برو سرِکار!» کلاغ کوچولویی که قار نداشت. بی کار بود و کار نداشت. یک روز رفت سر کار. از...
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
نم اول: سوراخ فراری یک سوزن بود که یک سوراخ داشت. یک روز نخه آمد بره تو سوراخه، سوراخه خودش را کشید کنار. نخه دوباره نشانه گرفت و دوید به سمت سوراخه. اما سوراخه باز هم فرار کرد. نخه رفت موهایش را خیس کرد، تیز کرد، نشانه گرفت و رفت به سمت سوراخه....
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
نم اول: تالاپ تالاپ! فیله افتاد تو آب. آبه ترسید. فرار کرد. ماهی های بی آب شدند. ریختن سر فیله که: یالا آبمون رو بده! فیله گریه اش گرفت. چک و چک گریه کرد. ماهی های گریه هایش را دانه دانه گرفتند، یک چشمه درست کردن. پریدند تو آب. تالاپ! نم دوم: چکه و...
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
نم اول: قطره ی باران یک قطره باران بارید. همه ی چترها دویدند و آمدند. همه جا چتر چتر شد. قطره ی باران شروع کرد به پریدن از روی این چتر به روی آن چتر. قطره ی باران چتر به چتر پرید و پرید تا رسید به چتر رنگین کمان! نم دوم: عکس کره الاغ الاغ کوچولو...
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
نم اول: کلاغی که قار نداشت یک کلاغ کوچولو بود که قار نداشت. بی کار بود و کار نداشت. گردو به انبار نداشت. ننه ش می گفت: قار و قار و قار. باباش می گفت: تنبلی نکن برو سرِکار! کلاغ کوچولویی که قار نداشت. بی کار بود و کار نداشت. یک روز رفت سر کار. از...
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
نم اول: یک ماه یک پیاز شب بود. پیاز، آسمان را نگاه کرد، یک پیاز بزرگ توی آسمان دید. خوش حال شد. صدا زد: آهای پیازه! تو چه طوری رفتی آن بالا؟ پیاز توی آسمان خندید و گفت: من همیشه این بالا هستم. پیاز پرسید: بگو من چه طوری بیایم آن بالا؟ پیاز آسمان...
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
 نم اول: گربه کجه! یه گربه بود کج بود. کج راه می رفت. کجکی میو می کرد. کجکی غذا می خورد. سبیل هایش هم کج و کوله بود. همه مسخره اش می کردند. می گفتند: هو هو.. گربه کجه.. گربه کجه! یک روز آقای اتو، گربه کجه را صدا کرد و گفت: می خوای صافت کنم؟ گربه...
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
نم اول: آب نباتِ چوب نداشت یک آب نبات بود. اسمش آب نباتِ چوب نداشت بود. راه افتاد رفت برای خودش یک چوب پیدا کند. رسید به یک تیر چرا غ برق که چراغ نداشت. آب نبات به تیرِ چراغ نداشت گفت: چوب من می شی؟ تیرِ چراغ نداشت گفت: نه نمی شم. من اگر چوب تو بشم...
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
نم اول: بالاتر بازی چند تا بچه زرافه داشتند بالاتر بازی می کردند. می خواستند بدانند که وقتی بزرگ می شوند، گردنشان چه قدر دراز می شود. دوست داشتند بدانند دنیا از بالای درخت ها چه جوری دیده می شود. زرافه ی اولی گردنش را بالا گرفت و گفت: من فقط تنه ی...
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
نم اول: بادکنک قلبی روزی باد آمد. بادکنک قلبی را بالا برد. بالا و بالاتر. بادکنک، اول از همه رسید به یک کبوتر. به کبوتر گفت: دوست من می شی؟ کبوتر جوابش را نداد و رفت. بادکنک قلبی باز هم بالاتر رفت. رسید به یک هواپیمای پُر سر و صدا. به او گفت: دوست...
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
نم اول: فرفر... فرفره یک فرفره ی کاغذی بود دور خودش می چرخید. یک دور چرخید. دو دور چرخید. هزار دور چرخید. سرش گیج رفت. حالش بد شد. ولو شد روی زمین. مامانش آمد و گفت: ای وای! ای داد! بچه م مُرد. بَرِش داشت بَردش بادبادک پزشکی. دکتر بادبادکی فوتش کرد...
قصه-کودکانه-قصه-های-نم-نم
نم اول: کلاغه و کبکه کلاغه رفت کوه. کوه پُر از برف بود. یک کبک روی برفها قدم می زد. کبکه خیلی قشنگ راه می رفت. کلاغه خوشش آمد. به کبکه گفت: به من هم یاد می دهی مثل تو راه برم؟ کبکه گفت: آره! ولی باید هر کاری من می کنم تو هم بکنی! کلاغه قبول کرد....
قصه-کودکانه-قصه-های-کم-کم
کم اول: دام دام دام.. بوم بوم بوم.. پت پت پت.. خرگوش کوچولو رفت خوابید. داشت خوابش می برد که یکهو همه جا لرزید: دام ... دام... دام... خرگوش کوچولو چشم هایش را باز کرد. مادرش ! فیل رفته لب رودخانه آب بخورد. خرگوش کوچولو دوباره خوابید. کمی که گذشت...
قصه-کودکانه-قصه-های-کم-کم
کم اول: بفش قرمز سبز مداد رنگی ها می خواستند بروند مدرسه. به جامدادی گفتند: می شود ما را ببری مدرسه؟ جامدادی گفت: ای به چشم! اما هم دیگر را هل ندهید. یکی یکی صدایتان می کنم، بپرید بالا. جامدادی گفت: مداد سبز! مداد سبز فوری قِل خورد رفت جلو. پرید...
قصه-کودکانه-کجا-بخوابم؟
شب خسته بود. خوابش می آمد. گفت: من کجا بخوابم؟ کوه گفت: بیا این‏جا بخواب. شب رفت رو نوک کوه، دست و پایش را جمع کرد. گرد شد، گرفت خوابید. خوابش که برد قِل خورد افتاد پایین. گفت: من کجا بخوابم؟ چاه گفت: بیا این‏جا بخواب. شب رفت. چاه تاریک بود. شب...
قصه-کودکانه-کجا-بخوابم؟
شب خسته بود. خوابش می آمد. گفت: من کجا بخوابم؟ کوه گفت: بیا این‏جا بخواب. شب رفت رو نوک کوه، دست و پایش را جمع کرد. گرد شد، گرفت خوابید. خوابش که برد قِل خورد افتاد پایین. گفت: من کجا بخوابم؟ چاه گفت: بیا این‏جا بخواب. شب رفت. چاه تاریک بود. شب...
قصه-کودکانه-قصه-های-کم-کم
کم اول: گوشواره قرمزی آقا گرگه پشت درخت قایم شده بود. سبد خانم داشت از بازار می آمد. نزدیک که شد، آقا گرگه یواش از پشت درخت گفت: سلام خانم قزی، گوشواره قرمزی.. سبد از ترس جیغ کشید و گفت: برو، من می دانم تو گرگی! نه گوشت دارم، نه خرگوش. من فقط...

صفحه‌ها

اطلاعات تماس:

.۴۴۳۷۶۸۱۹ .۰۹۱۲۴۲۵۰۱۴۲