اطلاعات تماس:

.۴۴۳۷۶۸۱۹ .۰۹۱۲۴۲۵۰۱۴۲

من یکی از دوست‌های عسل، یعنی همان بچه خرسه هستم. من هم دیگر بچه آدم نیستم، من تازگی یک بچه گربه شده...
آموختن روش‌های محافظت از خود، شاید مهمترین کاری باشد که والدین برای فرزندانشان انجام می‌دهند؛ حتی...
داستان کوتاه کودکانه درباره طبیعت - قسمت اول
ترنج دختری ۷ ساله است که با پدر و مادرش در شمال ایران و در شهر انزلی زندگی میکند. ترنج خیلی شهرش را...
کتاب های قصه کودکی ای که در این مطلب معرفی می شوند همگی یا چندجلدی هستند یا شامل چندین داستان در یک...

۱۰۰ قصه و داستان کوتاه کودکانه صوتی برای پیش دبستانی و دبستانی ها

در حال حاضر شما به کامل ترین مرجع قصه و داستان صوتی کودکان از ۲ تا ۱۲ سال دسترسی پیدا کردید.

داستان های صوتی در این صفحه بدون دسته بندی آورده شده اند اما اگر شما به دنبال داستان صوتی با محوریت خاصی مثل مسائل محیط زیستی یا تربیتی هستید می توانید از گزینه فیلتر استفاده کنید یا روی کلمات کلیدی زیر هر فایل صوتی کلیک کنید. 

اگر به دنبال داستان های کودکانه برای فرزند پیش دبستانی یا دبستانی خود هستید. می توانید در این صفحه آن ها را پیدا کنید.

  • داستان برای دبستانی ها
  • داستان کوتاه کودکانه
  • کتاب داستان کودکان
پیرمرد خارکنی بود که توی یه ده کوچیک زندگی میکرد. روزا میرفت توی بیابون و خار میکَند و عصرها هم خاراشو میبرد شهر میفروخت. یه شب که از شهر داشت برمیگشت خونه هوا طوفانی شد...
توی روستای ده ماه خیلی ها زندگی می کردند مثل مشد رجب ، عمو تقی ، کدخدا ولی ، بابا رمضون و خیلی های دیگه بچه های زیادی هم توی ده بودند مثل حسن ، قلی ، تقی ولی و خیلی های دیگه .بچه ها از وقتی که خورشید صبح طلوع میکرد تا غروب آفتاب توی مزرعه به بزرگتر...
در زمانهای های خیلی خیلی قدیم ، توی دهکده ای که نه خیلی دور بود و خیلی نزدیک پادشاهی زندگی می کرد که سه تا دختر داشت . یک روز رو کرد به سه تا دختر هاش و پرسید : ببینم بنظر شما این رویه است که آستر رو نگه میداره یا آستره که رویه رو نگه میداره ؟ دختر...
یک دختر بود که توی یک روستا همراه با پدر و مادرش زندگی می کردند . مادر اون دختر به دلیل بیماری که داشت مجبور بود بره به شهر تا مداوا بشه اما توی اون سفر پدر و دختر همراه با مادرش نرفتند . دایی اون دختر با مادرش رفت . همه روستا پشت واسه اونا حرف در...
یک روز از رو زهای آخر پاییز بود که آقا فیله پیش خیاط جنگل رفت و گفت : دیگه زمستون نزدیکه و هوا هم داره سرد میشه برام یک لباس گرم بدوز . خیاط گفت : اقا فیله این هیکل بزرگ که تو داری به یک لباس خیلی بزرگ نیاز داری که لباس شما دست کم یک سال طول میکشه...
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود . خیلی خیلی سالهای پیش توی یک مزرعه ای کوچیک یک مادری با ۱۲ تا پسر خودش زندگی می کرد . بچه ها این پسرها خیلی پر انرژی بودند بیشتر وقتها از درختها بالا میرفتند  ، از شاخه ها شون می افتادند...
یک پسری بود بچه ها بنام پاتریک ، پاتریک مدرسه میرفت اما از این خیلی بدش می اومد که وقتی بیاد خونه تکلیف مدرسه اش رو انجام بده ، میدونید چرا ؟ چون اون عاشق  بدمینتون بازی کردن و فیلم نگاه کردن بود . دوست داشت وقتی از مدرسه میاد بازی کنه ، فیلم نگاه...
توی زمانهای خیلی دور و توی یک بیشه زاری که خیلی قشنگ بود و سرسبز یک آهویی با یک کلاغ ، موش و لاک پشت زندگی می کردند . اونها خیلی باهم دوست بودند خیلی باهم صمیمی بودند و همیشه هر مشکلی براشون پیش می اومد همه شون به همدیگه کمک می کردند . یک روزی کلاغ...
دو تا مرد بودند که در همسایگی همدیگه زندگی می کردند . اسم یکیشون دانا و اسم یکی دیگه نادان بود . اونا رابطه های خیلی خوبه باهم داشتند . خیلی موقع ها در طول روز باهم می نشستند و از آرزو هاشون برای همدیگه می گفتند . یکروز همینجور که داشتند باهم صحبت...
سارا خواهر نوزاد احمد است که تازه به دنیا آمده، احمد در تفکرات کودکی خود غوطه ور است و تصور می کند که با به دنیا آمدن خواهرش می تواند از ابتدایی ترین روزها با او ارتباط بگیرد. قبل از به دنیا آمدن سارا، خیلی خوشحال است ولی بلافاصله بعد از ورود او و...
پیرمردی در این داستان مزرعه ای داشته که هر روز در اون مزرعه می دیده که مقداری از بوته هایی که کاشته همگی کنده و خراب شده اند، بعد از چند روز که از بررسی می کند می بیند لاک پشتی بزرگ به مرزعه او می آید و از محصولات مزرعه او استفاده می کند. پیرمرد لاک...
یک روزی شاه عباس لباس مردم عادی را می پوشاد و در مسیر به یک پیرمرد چوپان بر می خورد، پیرمرد دختر باهوشی داشته که در مسیر این داستان شاه عباس عاشق او می شود.
در این داستان صوتی دختری به اسم سارا همراه عروسک خودش به اسم گلدونه با مادر و پدرش رفتن باغ وحش که در در این حین عروسک خودش رو توی باغ وحش جا می گذارد و گلدونه با یک ببر در باغ وحش گشت و گذاری می کند که در قالب این گشت و گذار اطلاعاتی از زندگی...
,
شما در این صفحه می توانید داستان صوتی ویلن آوازه خوان را گوش کنید. ما خوشحال می شویم اگر چند خطی برای ما از داستان صوتی ای که گوش کردید بنویسید.
,
شما در این صفحه می توانید داستان صوتی هندوانه شفابخش را گوش کنید. ما خوشحال می شویم اگر چند خطی برای ما از داستان صوتی ای که گوش کردید بنویسید.
, , ,
شما در این صفحه می توانید داستان صوتی نمکی را گوش کنید. ما خوشحال می شویم اگر چند خطی برای ما از داستان صوتی ای که گوش کردید بنویسید.
شما در این صفحه می توانید قصه صوتی کودکانه قصه صوتی کودکانه کی از همه بزرگتره؟ را گوش کنید. ما خوشحال می شویم اگر چند خطی برای ما از داستان صوتی ای که گوش کردید بنویسید.
شما در این صفحه می توانید قصه صوتی کودکانه  سه ‎آدم ‎بد‎‌ و‌ ماتیوی‌ مهربان را گوش کنید. ما خوشحال می شویم اگر چند خطی برای ما از داستان صوتی ای که گوش کردید بنویسید.
شما در این صفحه می توانید قصه صوتی کودکانه تامس‌ و‌ دانیل‌ و‌ کمک‌ به‌ خانواده را گوش کنید. ما خوشحال می شویم اگر چند خطی برای ما از داستان صوتی ای که گوش کردید بنویسید.
شما در این صفحه می توانید داستان صوتی دو هندوانه و یک گاو را گوش کنید. در این داستان از تاثیرات منفی زیاده خواهی و قانع نبودن، کمک به دیگران و مشاوره گرفتن از افراد مناسب صحبت می شود، شما می توانید با طراح سوالاتی به حل این مسئله بپردازید و پاسخ های...
شما در این صفحه می توانید قصه صوتی کودکانه حاج بابا و جیرجیرک را گوش کنید. ما خوشحال می شویم اگر چند خطی برای ما از داستان صوتی ای که گوش کردید بنویسید.
شما در این صفحه می توانید قصه صوتی کودکانه بی‌بی گلاب را گوش کنید. ما خوشحال می شویم اگر چند خطی برای ما از داستان صوتی ای که گوش کردید بنویسید.
شما در این صفحه می توانید قصه صوتی کودکانه آزاده و خط کش جادویی را گوش کنید. ما خوشحال می شویم اگر چند خطی برای ما از داستان صوتی ای که گوش کردید بنویسید.
شما در این صفحه می توانید قصه صوتی کودکانه دهکده مهربانی کی از همه بزرگتره؟ را گوش کنید. ما خوشحال می شویم اگر چند خطی برای ما از داستان صوتی ای که گوش کردید بنویسید.
شما در این صفحه می توانید قصه صوتی کودکانه کتاب داستان را گوش کنید. ما خوشحال می شویم اگر چند خطی برای ما از داستان صوتی ای که گوش کردید بنویسید.
شما در این صفحه می توانید قصه صوتی کودکانه هری و گلدان برنجی را گوش کنید. ما خوشحال می شویم اگر چند خطی برای ما از داستان صوتی ای که گوش کردید بنویسید.
شما می توانید در این صفحه به داستان صوتی شربت دونه دونه گوش کنید.
شما می توانید به قصه صوتی گنج بزرگ در این صفحه گوش کنید.
شما می توانید به داستان صوتی درسی که خرگوش کوچولو گرفت در این صفحه گوش دهید. در این داستان خرگوش تصمیم می گیرد به درخت تاپ ی وصل کند، در این حین پرنده شانه به سر به او می گوید که درخت هم موجودی زنده است و شاخه های آن مثل موهای درخت هستند، اگر خرگوش...
شما می توانید به داستان صوتی میوه عجیب در این صفحه گوش دهید.
شما می توانید قصه صوتی می می نی پشت پرده یه سکه پیدا کرده را از این صفحه گوش کنید.
می توانید از این قسمت قصه صوتی من آرزو دارم را گوش کنید.
شما می توانید در این صفحه به قصه صوتی یاسمن و خروس گوش دهید.
شما می توانید در این صفحه به قصه صوتی دوست خوب آسیاب گوش دهید.
شما می توانید "قصه صوتی گوسفندی که خیلی کوچک بود" از این قسمت گوش کنید.
در این صفحه شما می توانید قصه صوتی خاله خرسه و بزغاله را گوش کنید.
شما می توانید داستان صوتی خرگوش و جیرجیرک از این قسمت گوش کنید.
شما می توانید قصه صوتی خروس دانا را از این قسمت مشاهده کنید.
در این صفحه می توانید به داستان قصه صوتی اردک و کشاورز گوش دهید.
در این صفحه شما داستان صوتی یه آسمان فرشته را مشاهده می کنید و می توانید به آن گوش دهید.
در این صفحه شما می توانید داستان صوتی آدم برفی خندان را بشنوید.
در این صفحه شما می توانید به داستان صوتی بابا بزرگ نجار گوش دهید.
شما در این صفحه می توانید داستان صوتی برادر بزرگ برادر کوچک را گوش دهید.
در این صفحه شما می توانید به داستان صوتی در دیزی بازه گوش دهید.
در این صفحه شما می توانید به داستان صوتی دوستی گوش دهید.
در این صفحه شما داستان صوتی مروارید را گوش خواهید کرد.
داستان میمون و پلنگ را بصورت صوتی می توانید از این صفحه گوش کنید.
این داستان از کانال پگاه قصه گو پرداخت شده است.
این داستان از کانال پگاه قصه گو برداشته شده اند.
این داستان دو همسایه در درخت زاری هست که گنجشک پرنده ای توانا و کلاغ پرنده ای تبنل است.
داستان صوتی کودکانه یاسمن درباره دختری به نام یاسمن است که صبح با صدای خروسی از خواب بیدار می شود.
سلام بچه‌ها. شبتون بخیر. امشبم مثل شبای قبل قصه داریم. اسم قصه‌مون قمری و هیزم‌شکن فقیره. یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ‌کی نبود. یه هیزم‌شکنی بود بچه‌ها که با زن مهربونش توی یه خونه توی یه دهکده‌ای که نه خیلی دور بود و نه...
به‌نام خدا. خدای خوب و مهربونی که شما گل‌گلیا رو خیلی دوست داره. سلام به روی ماهتون. بچه‌ها همۀ شما اسم روباه رو شنیدید. بعضی از شما هم روباه‌ها رو توی باغ‌وحش‌ها یا توی تلویزیون دیدید. روباه هم مثل بقیۀ حیواناته و مثل خیلی از اونا باید شکار بکنه تا...
مامان نهنگ به نَنی کوچولویش گفت: می روم وسط دریا کار دارم. تو کنار خشکی بازی کن تا برگردم. ننی به مامانش پشت کرد و گفت: اگر من را نبری، قهر می کنم. با هیچ کس هم بازی نمی کنم. و یواشکی به مامان نهنگ نگاه کرد که دور می شد. مومو، مرغ دریایی، روی آب...
همستر کوچولو دنبال غذا می گشت. یک شاخه ی گندم پیدا کرد. خوش حال شد و دانه های گندم را گاز گاز کرد. چونکه غذای همسترها دانه های گندم است. همستر کوچولو ناگهان صدای پایی شنید. خوب گوش کرد و بو کشید. بوی راسو بود. همستر کوچولو ترسید و فرار کرد. چونکه...
جناب شاهین گرسنه بود. از آن دورها مواظب یک دسته کبوتر بود؛ اما جلو نمی رفت و حمله نمی کرد. فقط از آن بالاترها آن ها را نگاه می کرد. چون که شاهین ها از آن بالاها حمله می کنند. جناب شاهین بالا و بالاتر رفت. درست بالای سر کبوترها رفت. از آن بالا یکی...
یک اسکلت بود که خیلی استخوان داشت. او نمی دانست با استخوان هایش چه کار بکند. یک روز، سگ کوچولویی را دید که خیلی گرسنه اش بود. دلش سوخت. چند تا از استخوان هایش را به سگ داد. سگ خوش حال شد. رفت و دوست هایش را آورد. آن ها هم خیلی گرسنه شان بود. اسکلت...
آن روز، دلقک ماهی های کوچولو پشت مرجان ها بازی می کردند که بچه مارماهی را دیدند. معلوم بود که راهش را گم کرده. دلقک ماهی های کوچولو دست از بازی کشیدند و با تعجّب نگاهش کردند. یکی آهسته گفت: وای! تا حالا بچّه ای به این زشتی دیده بودید؟ یکی دیگر گفت...
ظهر بود. خانم نهنگ به آقا نهنگ گفت: غذا از دیروز داریم، امروز دنبال غذا نرویم. آقا نهنگ گفت: نه، بیا با بچه ها برویم شکار تا غذای تازه پیدا کنیم! چون که نهنگ ها، خانوادگی به شکار می‏روند.  نهنگ ها از دور سه تا فک دیدند. سرشان را زیر آب قایم کردند....
یک گربه بود، یک دانه سبیل داشت، یک دانه نداشت. موش ها از گربه‏ هه نمی ترسیدند. رفت سبیل فروشی گفت: آقای سبیل فروش! یه دونه سبیل به من بفروش. آقاهه گفت: پولش رو بده، بدم! گربه هه گفت: بده، بهت می دم. آقاهه گفت: تا پول ندی، سبیل بی سبیل! گربه هه رفت...
  جوجه نازی   سمیرا هر شب جوجه نازی را بغل می کرد. بو می کرد و می خوابید. بوی نازی خیلی خوب بود. یک شب آن ها با مامان و بابا از مهمانی برمی گشتند. سمیرا بغل بابا خوابش برد و نازی از دستش افتاد. صبح که بیدار شد، دید نازی نیست. فکر کرد از تخت افتاده...
نم اول: کلاغی که قار نداشت یک کلاغ کوچولو بود که قار نداشت. بی کار بود و کار نداشت. گردو به انبار نداشت. ننه‌ش می گفت: «قار و قار و قار.» باباش می گفت: «تنبلی نکن برو سرِکار!» کلاغ کوچولویی که قار نداشت. بی کار بود و کار نداشت. یک روز رفت سر کار. از...
نم اول: سوراخ فراری یک سوزن بود که یک سوراخ داشت. یک روز نخه آمد بره تو سوراخه، سوراخه خودش را کشید کنار. نخه دوباره نشانه گرفت و دوید به سمت سوراخه. اما سوراخه باز هم فرار کرد. نخه رفت موهایش را خیس کرد، تیز کرد، نشانه گرفت و رفت به سمت سوراخه....
نم اول: تالاپ تالاپ! فیله افتاد تو آب. آبه ترسید. فرار کرد. ماهی های بی آب شدند. ریختن سر فیله که: یالا آبمون رو بده! فیله گریه اش گرفت. چک و چک گریه کرد. ماهی های گریه هایش را دانه دانه گرفتند، یک چشمه درست کردن. پریدند تو آب. تالاپ! نم دوم: چکه و...
نم اول: قطره ی باران یک قطره باران بارید. همه ی چترها دویدند و آمدند. همه جا چتر چتر شد. قطره ی باران شروع کرد به پریدن از روی این چتر به روی آن چتر. قطره ی باران چتر به چتر پرید و پرید تا رسید به چتر رنگین کمان! نم دوم: عکس کره الاغ الاغ کوچولو...
نم اول: کلاغی که قار نداشت یک کلاغ کوچولو بود که قار نداشت. بی کار بود و کار نداشت. گردو به انبار نداشت. ننه ش می گفت: قار و قار و قار. باباش می گفت: تنبلی نکن برو سرِکار! کلاغ کوچولویی که قار نداشت. بی کار بود و کار نداشت. یک روز رفت سر کار. از...
نم اول: یک ماه یک پیاز شب بود. پیاز، آسمان را نگاه کرد، یک پیاز بزرگ توی آسمان دید. خوش حال شد. صدا زد: آهای پیازه! تو چه طوری رفتی آن بالا؟ پیاز توی آسمان خندید و گفت: من همیشه این بالا هستم. پیاز پرسید: بگو من چه طوری بیایم آن بالا؟ پیاز آسمان...
 نم اول: گربه کجه! یه گربه بود کج بود. کج راه می رفت. کجکی میو می کرد. کجکی غذا می خورد. سبیل هایش هم کج و کوله بود. همه مسخره اش می کردند. می گفتند: هو هو.. گربه کجه.. گربه کجه! یک روز آقای اتو، گربه کجه را صدا کرد و گفت: می خوای صافت کنم؟ گربه...
نم اول: آب نباتِ چوب نداشت یک آب نبات بود. اسمش آب نباتِ چوب نداشت بود. راه افتاد رفت برای خودش یک چوب پیدا کند. رسید به یک تیر چرا غ برق که چراغ نداشت. آب نبات به تیرِ چراغ نداشت گفت: چوب من می شی؟ تیرِ چراغ نداشت گفت: نه نمی شم. من اگر چوب تو بشم...
نم اول: بالاتر بازی چند تا بچه زرافه داشتند بالاتر بازی می کردند. می خواستند بدانند که وقتی بزرگ می شوند، گردنشان چه قدر دراز می شود. دوست داشتند بدانند دنیا از بالای درخت ها چه جوری دیده می شود. زرافه ی اولی گردنش را بالا گرفت و گفت: من فقط تنه ی...
نم اول: بادکنک قلبی روزی باد آمد. بادکنک قلبی را بالا برد. بالا و بالاتر. بادکنک، اول از همه رسید به یک کبوتر. به کبوتر گفت: دوست من می شی؟ کبوتر جوابش را نداد و رفت. بادکنک قلبی باز هم بالاتر رفت. رسید به یک هواپیمای پُر سر و صدا. به او گفت: دوست...
نم اول: فرفر... فرفره یک فرفره ی کاغذی بود دور خودش می چرخید. یک دور چرخید. دو دور چرخید. هزار دور چرخید. سرش گیج رفت. حالش بد شد. ولو شد روی زمین. مامانش آمد و گفت: ای وای! ای داد! بچه م مُرد. بَرِش داشت بَردش بادبادک پزشکی. دکتر بادبادکی فوتش کرد...
نم اول: کلاغه و کبکه کلاغه رفت کوه. کوه پُر از برف بود. یک کبک روی برفها قدم می زد. کبکه خیلی قشنگ راه می رفت. کلاغه خوشش آمد. به کبکه گفت: به من هم یاد می دهی مثل تو راه برم؟ کبکه گفت: آره! ولی باید هر کاری من می کنم تو هم بکنی! کلاغه قبول کرد....
کم اول: دام دام دام.. بوم بوم بوم.. پت پت پت.. خرگوش کوچولو رفت خوابید. داشت خوابش می برد که یکهو همه جا لرزید: دام ... دام... دام... خرگوش کوچولو چشم هایش را باز کرد. مادرش ! فیل رفته لب رودخانه آب بخورد. خرگوش کوچولو دوباره خوابید. کمی که گذشت...
کم اول: بفش قرمز سبز مداد رنگی ها می خواستند بروند مدرسه. به جامدادی گفتند: می شود ما را ببری مدرسه؟ جامدادی گفت: ای به چشم! اما هم دیگر را هل ندهید. یکی یکی صدایتان می کنم، بپرید بالا. جامدادی گفت: مداد سبز! مداد سبز فوری قِل خورد رفت جلو. پرید...
شب خسته بود. خوابش می آمد. گفت: من کجا بخوابم؟ کوه گفت: بیا این‏جا بخواب. شب رفت رو نوک کوه، دست و پایش را جمع کرد. گرد شد، گرفت خوابید. خوابش که برد قِل خورد افتاد پایین. گفت: من کجا بخوابم؟ چاه گفت: بیا این‏جا بخواب. شب رفت. چاه تاریک بود. شب...
شب خسته بود. خوابش می آمد. گفت: من کجا بخوابم؟ کوه گفت: بیا این‏جا بخواب. شب رفت رو نوک کوه، دست و پایش را جمع کرد. گرد شد، گرفت خوابید. خوابش که برد قِل خورد افتاد پایین. گفت: من کجا بخوابم؟ چاه گفت: بیا این‏جا بخواب. شب رفت. چاه تاریک بود. شب...
کم اول: گوشواره قرمزی آقا گرگه پشت درخت قایم شده بود. سبد خانم داشت از بازار می آمد. نزدیک که شد، آقا گرگه یواش از پشت درخت گفت: سلام خانم قزی، گوشواره قرمزی.. سبد از ترس جیغ کشید و گفت: برو، من می دانم تو گرگی! نه گوشت دارم، نه خرگوش. من فقط...
کم اول: چُماله خانم چُماله خانم یک دامن بود. چروک پروک افتاده بود گوشه ی کمد. چماله خانوم نوی نو بود. اما گم شده بود. هیچ کس پیدایش نمی کرد. دلش می خواست پیدا شود. صاف شود، اتو شود. پوشیده شود. برود مهمانی. یک روز داد زد: من اینجام! گوشه ی کمد، کمک...
اتل متل عسل! نی نی پسری، عسل می خواست. شیشه ی عسل کجا بود؟ توی کمد، اون بالا بالاها بود. نی نی پسری گفت: دلم می خواد که شیشه، پایین بیاد نمی شه! یک دفعه اجی مجی با یک کلاه کج کجی اومد و گفت: من اومدم. هر چی بخواهی بلدم. با این عصا، از اون بالا، عسل...
اندازه ی اتاق! نی نی پسری از پنجره بیرون را نگاه کرد. پیشی روی دیوار نشسته بود. نی نی پسری گفت: کاشکی من هم پیشی بودم. میومیو می کردم. می شد کنار پیشی ها روی دیوارها بگردم. یکدفعه اجی مجی با یک عصای کج کجی آمد و گفت: من اومدم. هر چه بخواهی بلدم....
کفش های کوچیک! نی نی دختری گفت: کاش کفش های مامان اندازه ی پایم بود. اجی مجی با یک عصای کج کجی آمد و گفت: من اومدم، هر چه بخواهی بلدم. عصا رو نزدیک می کنم. کفش ها رو کوچیک می کنم. اجی مجی عصایش را تکان داد و گفت: اجی مجی، اجی مجی... اما چه شد؟ کفش...
کم اول: خرطومی که فیل نداشت فیل کوچولو داشت بازی می کرد. تشنه اش شد. رفت لب رودخانه آب بخورد. خرطومش را کرد توی رودخانه. هر چی هورت کشید. هر چی میک زد، هیچی آب نیامد توی خرطومش. فهمید خرطومش گیر کرده! دست زد به خرطومش. دید یک سیب تویش گیر کرده. داد...
کم اول: من را می بافی؟ جوراب پشمی سوراخ شده بود. توش برف می رفت. از سرما می لرزید. رفت پیش میل بافتنی. هاپیشته عطسه کرد و گفت: از سرما یخ زدم. سوراخ من را می بافی؟ میل بافتنی گفت: باشه می بافم. اما پشم ندارم. جوراب پشمی رفت پیش آقا شتره و گفت: یه...
ژولی فضایی نی نی خوش زبان، کنار باغچه نشسته بود. یک دفعه چیزی بین گل ها دید. خوشش آمد و خندید. داد زد: پروانه پروانه! ژولی فضایی به او رسید. ژولی فضایی گفت: پلوانه پلوانه! نی نی خوش زبان گفت: پلوانه، نه! بگو پروانه! ژولی فضایی هر کاری کرد نتوانست...
شب بود و روز بود. اهریمن پادشاه سرزمین تاریکی بود و هوشنگ، پادشاه سرزمین روشنایی.  اهریمن شب و روز فکر می کرد چه کند تا سرزمین روشنایی را به چنگ آورد و همه ی جهان را تاریک و سیاه کند. دیوان بسیاری به فرمان او بودند، امّا نمی توانستند بر انسان ها...
بهار پری نی نی دختری یک گلدان داشت. سبز بود اما گل نداشت. نی نی دختری دلش می خواست گل بده گلدانش. هدیه بده به مامانش! چشم ها را بست. دعا کرد. بعد چشم ها را وا کرد. دید پری آمده! پری که آمد. این وری شد، اون وری شد. بهار پری شد. بهار پری ها کرد و هو...
روزی به نام سَده زمستان چون حمله ی هزاران دیو از راه می رسید. اولین برف از آسمان بر قله ی کوه ها نشست. زنان با عجله و نفس زنان کودکان را به غاری در دل کوهستان بردند. لباس آن ها از برگ و پوست درختان بود و سرمای گزنده، تن آن ها را می لرزاند.  هوشنگ...
بق بقو پری نی نی پسری یک بادکنک داشت. بادکنک از دست او در رفت. بالا و بالا و بالاتر رفت. نی نی پسری غصه خورد. پری او را دید. یک کبوتر شد. بق بقو پری شد. پرید و پرید. با نوکش نخ بادکنک را گرفت و کشید. بق بقو پری گفت: باید همین حالا بری پیش نی نی...
بق بقو پری نی نی پسری یک بادکنک داشت. بادکنک از دست او در رفت. بالا و بالا و بالاتر رفت. نی نی پسری غصه خورد. پری او را دید. یک کبوتر شد. بق بقو پری شد. پرید و پرید. با نوکش نخ بادکنک را گرفت و کشید. بق بقو پری گفت: باید همین حالا بری پیش نی نی...
پروانه پری نی نی پسری توی اتاق خواب بود. پشه ویزوزی به اتاق خواب رفت و گفت: به به! الان او را نیش می زنم. پری شنید. شکل یک پروانه شد. پروانه پری شد و گفت: آهای ویزویزی که خیلی نازی، بیا برویم با هم به بازی! پشه ویزویزی خوش حال شد. همراه پروانه پری...
کم اول: آب کواک دانه کواک پسر یک اردک خیرد. پسر می خواست به اردک حرف زدن یاد بدهد. یک کاسه آب آورد. آن را گذاشت جلوی اردک و گفت: آب! بگو آب! اردکه نگفت آب. گفت: کواک! پسر گفت: آااااااب! اردکه یک قلپ آب خورد و گفت: کوااااااک! پسر دانه آورد. دانه ها...
یکی بود یکی نبود. کیومرث در این سوی آسمان بود و اهریمن در آن سو. کیومرث روشنایی را با خودش می آورد و اهریمن تاریکی را. روشنایی و تاریکی با هم جنگ داشتند. آدم ها در جهان روشنایی زندگی می کردند و دیوها در جهان تاریکی. دیوها مانند شب، سیاه بودند....
عسل بابا غوله چند تا زنبور دید. زبانش را دور دهنش چرخاند و گفت: به به عسل! بابا غوله با نی نی غوله دنبال زنبورها رفتند تا لانه شان را پیدا کردند. بابا غوله به نی نی غوله گفت: بشین تا برایت عسل بیارم. بابا غوله خواست عسل بردارد. زنبورها دنبالش...
عسل بابا غوله چند تا زنبور دید. زبانش را دور دهنش چرخاند و گفت: به به عسل! بابا غوله با نی نی غوله دنبال زنبورها رفتند تا لانه شان را پیدا کردند. بابا غوله به نی نی غوله گفت: بشین تا برایت عسل بیارم. بابا غوله خواست عسل بردارد. زنبورها دنبالش...
تیپ تاپ تیپ تاپ نی نی غوله گفت: من گرسنه ام. مامان غوله یک تخم مرغ گنده آورد. آن را شکست: تَرَق. یکهو یک جوجه ی گُنده از توی تخم بیرون افتاد: تالاپ. جوجه نوکش را باز کرد. دنبال نی نی غوله دوید و گفت: مامان، مامان. نی نی غوله داد زد: کمک، کمک! بابا...
کم اول: گاو خلبان یک گاو بود که می خواست خلبان بشود. وقتی دوستانش خبردار شدند، هواپیما می شویم. آن وقت مگس ها جمع شدند و برای دوست شان یک هواپیما شدند. گاو هم کلاه خلبانی را روی سرش گذاشت و سوار هواپیما شد. هواپیما پرواز کرد و به آسمان رفت. گاو...
کم اول: گاو و مورچه یک روز، یک مورچه با یک گاو دوست شد. گاو گفت: حالا که با هم دوست شدیم، یک روز، تو به من غذا بده! یک روز هم من به تو غذا می دهم. مورچه قبول کرد. گاو گفت: غذای امروز با من. بعد هم رفت و یک سطل پر از غذا آورد. مورچه یک ذره خورد و...
کم اول: قطار رنگی رنگی ما یک قابلمه ی قرمز داریم. امروز او ماشین من شد. سوارش شدم. از این سر اتاق تا آن سر اتاق رفتیم. با هیچی تصادف نکردیم. یکدفعه صدای زینگ زینگ زنگ آمد. بچه ی طبقه بالائی بود. گفت: "من هم بازی؟" گفتم: باشد. یک قابلمه ی زرد برایش...
کم اول: پُلِ آشتی یک روز بچه قورباغه با مادرش دعوا کرد. مامان قورباغه گفت: قهر، قهر، قهر! از جلوی چشمم دور شو! بچه قورباغه از مادرش دور شد. خیلی دور شد. یک مرتبه، یک پُل پیدا کرد! پل را برداشت و به خانه برد. بچه قورباغه می خواست با مادرش آشتی کند....
کم اول: دام دام دام.. بوم بوم بوم.. پت پت پت.. خرگوش کوچولو رفت خوابید. داشت خوابش می برد که یکهو همه جا لرزید: «دام ... دام... دام...» خرگوش کوچولو چشم هایش را باز کرد. مادرش ! فیل رفته لب رودخانه آب بخورد.» خرگوش کوچولو دوباره خوابید. کمی که گذشت...
صبح یک روزی در اردیبهشت ماه شاهین که در شهر یزد زندگی می کرد در زنگ تفریح اول به مدرسه رسید، معلم از او علت دیر رسیدنش را پرسید و شاهین با جزئیات داستان را برای معلمش تعریف کرد، پس از زنگ تفریح معلم وارد کلاس شد و از شاهین خواست داستان دیر آمدنش را...
جناب شاهین گرسنه بود. از آن دورها مواظب یک دسته کبوتر بود؛ اما جلو نمی‌رفت و حمله نمی‌کرد. فقط از آن بالاترها آن‌ها را نگاه می‌کرد. چون که شاهین‌ها از آن بالاها حمله می‌کنند. جناب شاهین بالا و بالاتر رفت. درست بالای سر کبوترها رفت. از آن بالا یکی از...
کم اول: گوشواره قرمزی آقا گرگه پشت درخت قایم شده بود. سبد خانم داشت از بازار می آمد. نزدیک که شد، آقا گرگه یواش از پشت درخت گفت: «سلام خانم قزی، گوشواره قرمزی..» سبد از ترس جیغ کشید و گفت: «برو، من می دانم تو گرگی! نه گوشت دارم، نه خرگوش. من فقط...
یکی بود یکی نبود. یک پروانه بود وسواسی. پروانه خانم از صبح تا شب ده بار بال‌هایش را گردگیری می‌کرد. ده بار شاخک‌هایش را برق می‌انداخت. ده بار گلی را که رویش می‌نشست، آب می‌ریخت و می‌شست. شب که می‌شد، باز هم می‌گفت: «هنوز هیچ جا تمیز نیست.» یک شب دست...
همستر کوچولو، زیر زمین، تونل کَند. کَند و کَند تا رسید به خانه­ ی روباه. یواشکی نگاه کرد. یک میز دید که رویش پر از خوراکی بود. خوش‌حال شد. دوباره نگاه کرد، کسی نبود. همستر کوچولو از تونل بیرون دوید و رفت روی میز. سبزی‌ها و دانه‌ها و میوه­ ها را بو...

صفحه‌ها

اطلاعات تماس:

.۴۴۳۷۶۸۱۹ .۰۹۱۲۴۲۵۰۱۴۲