رادیو کودک

در این سرویس شما می توانید به دریایی از پادکست در زمینه های کودک، تغذیه، خانواده و سلامتی، داستان های صوتی، بازی های رایگان و ... دسترسی داشته باشید.

توضیحات بیشترتوضیحات کمتر
قصه-صوتی-پرواز-برگ-و-پرنده-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
توی یک باغ خیلی قشنگ، زیر آسمان آبی و آفتابی حیوانات با خوبی و خوشی در کنار هم زندگی می کردند. برگ های چنار آرزوی پرواز داشتند و دلشان می خواست مثل پرنده ها پرواز کنند. باد که صدای برگ ها را شنید به آنها مژده داد که به زودی برگ ها هم پرواز خواهند...
قصه-صوتی-برادران-دو-قلو-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
پویا و نیما دو برادر دو قلو هستند که شش سالشونه و هنوز به مدرسه نرفته اند. یک روز خاله بچه ها با پسرش به اسم امید به دیدن آنها آمدند و چند روزی پیش آنها ماندند. پویا ونیما همیشه خودشان کارهای خودشان را انجام می دادند. نظافت اتاق ها،شستن دست و صورت،...
قصه-صوتی-ستاره-ایی-برای-پیراهن-سارا-با-صدای-مریم-نشیبا
سارا کوچولو قرار بود که به خانه خاله اش برود و مادرش هم قرار بود یک پیراهن زرد قشنگ برای او بدوزد. مادر سارا پیراهن را دوخت و یک ستاره نقره ایی روی پیراهن او بود. ستاره کوچولو که از آسمان آمده بود چند روزی، روی لباس سارا بود اما بعد ستاره به سارا...
قصه-صوتی-صدف-حلزون-کوچولو-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
کنار رودخانه ایی حلزون کوچکی در گلبرگ گلی زندگی می کرد. هر روز صبح حلزون بعد از بیدار شدن و دست و رو شستن صدف خودش را در می آورد و به گردش می رفت. همه حیوانات بجز حلزون با هم دوست بودند و فقط حلزون با کسی دوست نبود. یکی از روزها که حلزون صدفش را در...
قصه-صوتی-آرزوی-جغد-کوچولو-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
توی جنگل بزرگی خاله جغده زندگی می کرد که همه حیوانات او را خیلی دوست داشتند. خاله جغده به تازگی صاحب یه جغد کوچولو شده بود و مثل همه جغدها روزها می خوابیدو شبها بیدار بود. جغد کوچولو برای همین هم خورشید خانوم رو دوست نداشت، و وقتی خرگوش کوچولو در...
قصه-صوتی-پیراهن-چین-دار-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
نسترن کوچولو پیراهن چین داری داشت که سوغاتی مکه بود و خاله اش آن را برای او آورده بود و نسترن پیراهن را خیلی دوست داشت. نسترن همیشه خودش پیراهن چین دارش را می شست و اتو می کرد. یک روز که نسترن پیراهنش را شسته بود و برای خشک شدن روی طناب انداخته بود...
قصه-صوتی-آرزوی-مورچه-کوچولو-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
مورچه کوچولویی بود که دوست نداشت کار کند و فقط دوست داشت استراحت کند هر چقدر هم که پدر و مادر مورچه کوچولو به اومی گفتند در فصل بهار ما باید کار کنیم تا در زمستان مشکلی نداشته باشم مورچه کوچولو گوش نمی داد که نمی داد. مسابقه ایی برگزار شد و قرار شد...
قصه-صوتی-آرزوی-کرم-ابریشم-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
کرم ابریشمی بود که هر شب توی ایوان با ستاره ها حرف می زد و بعد می خوابید و هر شب خواب های عجیب و غریب می دید. دوستان کرم ابریشم به او می گفتند که بهتر است توی اتاق بخوابد تا خواب های عجیب و غریب نبیند. یک روز صبح که کرم ابریشم از خواب بلند شد یادش...
قصه-صوتی-آرزوی-گل-سرخ-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
گل سرخ زیبایی روی تپه ایی کنار نهری قرار داشت. گل با همه مهربان بود و حیوانات و افراد دهکده او را خیلی دوست داشتند. گل سرخ چند روزی ناراحت به نظر می رسید. دختر کوچکی به نام سارا دوست گل سرخ بود و همیشه با هم صحبت می کردند. سارا از گل سرخ دلیل...
قصه-صوتی-آرزوی-پرده-حصیری-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
پرده ایی حصیری روی پنجره خانه قدیمی روی دیوار بود پرده حصیری آرزو داشت که از آنجا برود. روزی صاحبخانه پرده جدیدی گرفت و پرده حصیری را از روی دیوار برداشت. پسر بچه ایی بعد از مدتها سراغ حصیر رفت و چند تا از چوب های حصیر را جدا کرد. پرده با نگرانی به...
قصه-صوتی-یادگرفتن-همیشه-خوبه-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
توی جنگل داستان ما حیوانات به خوبی و خوشی زندگی می کردند. از میان این جنگل رودخانه ایی می گذشت. توی جنگل خرگوشی بود که همه حیوانات دوستش داشتند. خانم خرگوشه صاحب دوتا بچه به اسم خال خالی و تپلی شده یود. تپلی هرچی که مادرش میگفت باید درس هایی رو یاد...
قصه-صوتی-آرزوی-برفی-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
علیرضا و امیر حسین دو برادر بودند. روزی مادر، آنها را برای رفتن به خانه عمو یشان آماده کرد. آنها پسر عمویی داشتند که هم سن آنها بود و همبازی خوبی برای هم بودند. بچه ها آرزو داشتند که برف ببارد و با هم بتوانند آدم برفی درست کنند. داستان"آرزوی برفی"...
قصه-صوتی-آرزوی-مینا-کوچولو-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
مینا کوچولو آرزو داشت که به آسمان برود و به یک ستاره تبدیل بشود و از آنجا بتواند همه جا را ببیند. مینا کوچولو هر شب با ستاره ها حرف می زد تا خوابش ببرد. یک شب که مینا با ستاره ها حرف می زد دو ستاره از پنجره داخل آمدند. ستاره هابه مینا گفتند که برای...
قصه-صوتی-آرزو-دارم-مامان-باشم-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
بیتا کوچولو یک دختر خوب و مهربان و کمک رسان بود . همه از دست کارهای خوب او راضی بودند. فقط یک عادت بد داشت. بیتا کوچولو از جلو ی هر مغازه ایی که رد می شد دلش می خواست خرید کند و آنقدر جلوی مغازه اصرار می کرد که مادرش مجبور می شد برای او خرید کند....
قصه-صوتی-من-می-خوام-برم-به-مدرسه-با-صدای-مریم-نشیبا
توی خونه رضا کوچولو خیلی خبرها بود. جواد، برادر رضا کوچولو می خواست به کلاس پنجم بره و خانواده برای خرید لوازم مدرسه به بازار رفتند. مادر و پدر برای جواد و رضا وسایل مدرسه خریدند .رضا کوچولو دوست داشت که به مدرسه برود اما هنوز دو سال مانده بود تا...
قصه-صوتی-یه-بازی-خیلی-شاد-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
یکی از صبح های پاییزی که خورشید وسط آسمون رسید، یک تکه ابر اومد و جلوی خورشید رو گرفت. خورشید خانم صبر کرد تا ابر حرکت کند، اما ابر حرکت نمی کرد. خورشید خانوم به ابر گفت بیا با هم بازی کنیم.ابر قبول کرد و به ابر گفت بیا با هم گرگم ب هوا بازی کنیم....
قصه-صوتی-کبوتر-و-گنجشک-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
کنجشک و کبوتر دو دوست بودند که نزدیک یکدیگر زندگی می کردند، تا این‌که کبوتر قرار شد، مثل پرنده مهاجر سفر کنه و کبوتر قول داد که به زودی پیش اون برگردد. در این برنامه، خانم نشیبا داستانی می گویند که به دورشدن دوستان از همدیگر اشاره می کنند و هم چنین...
قصه-صوتی-داداش-کوچیکه-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
حنانه کوچولو توی یک خانه با پدر و مادر و مادربزرگ و برادر کوچکش زندگی می کرد. داداش حنانه آنقدر کوچک بود که فقط شیر می خورد و می خوابید. یک روز که خانم همسایه حالش خیلی بد بود و مادر بزرگ هم خانه نبود. مادر مجبور شد که خانم همسایه را به دکتر ببرد و...
قصه-صوتی-روز-طبیعت-با-صدای-مریم-نشیبا
مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
صبح یک روز خوب بهاری، خرگوش کوچولو با صدای در بیدار شد و دید که سنجاب کوچولو آماده گردش رفتنه و منتظر او ایستاده است. خرگوش حسابی تعجب کرد و به دنبال مادرش رفت تا دلیل این همه سر و صدای آن روز را بفهمد. خرگوش کوچولو فهمید که همه مادرها با هم جمع...
قصه-صوتی-آسمون-غمگین-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
آسمون غمگین بود و دوست داشت گریه کند .آسمون آنقدر دلش گرفته بود که بالاخره گریه کرد و باران همه جا را خیس کرد. پیرمرد مهربان کشاورز از آسمون پرسید که چرا ناراحتی و بغض داری ؟ چرا توی این فصل گرما داری می باری؟ آسمون همونجور که داشت گریه می کرد گفت...

صفحه‌ها

تازه ها