- رادیو کودک
- مهدکودک های تهران
- مهدکودک و پیش دبستانی در نیاوران
- مهدکودک و پیش دبستانی در سعادت آباد
- مهدکودک و پیش دبستانی در شهرک غرب
- مهدکودک و پیش دبستانی در پاسداران
- مهدکودک و پیش دبستانی در تهرانپارس
- مهدکودک و پیش دبستانی در جردن
- مهدکودک و پیش دبستانی در میرداماد
- مهدکودک و پیش دبستانی در تهرانسر
- مهدکودک و پیش دبستانی در قیطریه
- مهدکودک و پیش دبستانی در سهروردی
- مهدکودک و پیش دبستانی در غرب تهران
- مهدکودک و پیش دبستانی در شرق تهران
- مهدکودک و پیش دبستانی در اقدسیه
- مهدکودک و پیش دبستانی در دولت
- مهدکودک و پیش دبستانی در مرزداران
- مهدکودک و پیش دبستانی در جنت آباد
- مهدکودک و پیش دبستانی در یوسف آباد
- مهدکودک و پیش دبستانی در شیخ بهایی
- مهدکودک و پیش دبستانی در میدان شهدا
- مهدکودک و پیش دبستانی در منظریه
- مهدکودک و پیش دبستانی در اختیاریه و منظریه
- مهدکودک و پیش دبستانی در بلوار کشاورز
- مهدکودک و پیش دبستانی در پونک و سردار جنگل
- مهدکودک و پیش دبستانی در پیروزی، نیروی هوایی
- مهدکودک و پیش دبستانی در شهر زیبا، سازمان آب
- مهدکودک و پیش دبستانی در میرزای شیرازی
- مهدکودک و پیش دبستانی در کرج، مهرشهر، منظریه
- مهدکودک و پیش دبستانی در الهیه
- مهدکودک و پیش دبستانی در شهران شمالی و جنوبی
- مهدکودک و پیش دبستانی در میدان توحید، ستارخان
- مهدکودک و پیش دبستانی در آیت اله کاشانی، سازمان برنامه
- مهدکودک و پیش دبستانی در ولنجک
- مهدکودک و پیش دبستانی در تجریش
- مهدکودک و پیش دبستانی در فرمانیه
- مهدکودک و پیش دبستانی در زعفرانیه
- مهدکودک و پیش دبستانی در حسین آباد، پاسداران
- قصه کودکانه
- مشاوره تبلیغ مهدکودک و پیش دبستانی
- مدرسه در نیاوران
- مدرسه در منطقه ۳
تبهای اولیه
سپیده کوچولو به همراه خوانواده اش با قطار به اصفهان رفتند.
در این برنامه خانم نشیبا داستانی در مورد مسافرت و استفاده ار قطار بعنوان وسیله حمل و نقل عمومی تعریف می کنند. توجه به صله رحم و ضرورت مسافرت در تعطیلات و دیدن جاهای دیدنی ایران در این برنامه...
یک دریای بزرگ بود که ماهی های قشنگ و رنگارنگ داشت.
توی دریا خونه ایی بود، که از صدف ساخته شده بود و ماهی ایی طلایی و نقره ای زیبایی توی خونه زندگی می کرد. ماهی کوچولو همیشه زیر نور ماه می درخشید به همین خاطر ماهی های دیگه به اون مهتاب ماهی می گفتند...
مهربون و نامهربون دو پرنده بودند که خیلی شبیه هم بودند و هر دو به زیبایی آواز می خواندند.این دوتا پرنده با هم برادر بودند
اما تنها تفاوت این دو در مهربانی و خوش اخلاقی و اخمو بودن و بد اخلاقی آنها بود. یک روز سر چشمه نامهربون خودش رو توی آب دید و از...
در زمان های خیلی قدیم پیرمردی بود که کنار رودخانه ایی زندگی می کرد و هر روز از صبح تا شب کنار رودخونه می نشست تا چندتا ماهی بگیرد.
روزی مرغ ماهیگیری کنار پیرمرد نشست و به پیرمرد گفت: این ماهی را برای چه می خواهی؟ مرد گفت این ماهی را می فروشم و با...
ننه پینه دوز توی یه باغچه زندگی می کرد و هر روز توی باغچه می نشست و کفش می دوخت. کفش های رنگارنگ و زیبا.
ننه پینه دوز یک شب زیر کرسی مشغول دوختن کفش بود که ملخک محکم به در زد و گفت ننه پینه دوز بیا بیرون من می خواهم توی لانه تو زندگی کنم.
داستان"کفش...
خرگوش ها هر وقت دور هم جمع می شدند با هم یک مسابقه می دادند.
آن روز هم خرگوش ها برای مسابقه دو آماده می شدند. برفی و قندی از همه خرگوش ها زرنگ تر و فرزتر بودند و از همه بیشتر هم برای مسابقه هیجان زده بودند. همینطور که خرگوش ها می دویدند برفی صدای...
توی یک روستا پسر شیطون و با نمکی بود به نام نمکی. که گاهی همسایه ها از دست کارهایش کلافه و عصبانی می شدند.
یک روز که یکی از همسایه ها در حال پختن رب گوجه بود، توپ توی حیاط خاله مروارید افتاد...
اما خدا رو شکر توپ توی ظرف رب نیفتاد. خاله مروارید با...
توی داستان ما خونه ایی هست که همه مشغول تمیز کردن و نظافتش هستند. اگه گفتید چرا؟ چون خانوم بهار داره میاد.
علی کوچولو تصمیم گرفت امسال خودش اتاقش رو مرتب و تمیز کنه که یک جفت کفش زیبا و نو زیر تختش پیدا کرد. این برنامه در روزهای آخرین سال تهیه و پخش...
توی روستایی زیبا، پسری با پدر ومادرش زندگی می کرد.
هادی یک توپ خوب داشت که گاهی با خودش یا گاهی با دوست هاش بازی می کرد. یک بار که هادی برای بازی به کنار رودخونه رفته بود توپش توی آب افتاد و آب توپ را با خودش برد.
داستان"هادی و توپ بازی" با اجرای...
دختر خوبی به نام اکرم بود که همیشه کارهای خوبی انجام میداد و همیشه مرتب و منظم بود.
یک روز صبح اکرم کوچولو صدای حرف زدن مادرش با تلفن را شنید و متوجه شد که آنها برای ناهار مهمان دارند و دختر خاله و هم بازیش بزودی به خانه آنها خواهد آمد. این برنامه...
خرگوش کوچولو خیلی دوست داشت برای مادرش هدیه ایی تهیه کند.
مادر خرگوش کوچولو هر روز به مزرعه می رفت و چون سبد نداشت به سختی محصولات مزرعه را با خودش بر می گرداند. به همین خاطر خرگوش کوچولو تصمیم گرفت برای مادرش یه سبد ببافه و به مادر هدیه بدهد....
ریحانه مادر بزرگ مهربانی داشت که هفته ایی یکبار با مادر و پدرش، برای دیدن مادر بزرگ به خانه او می رفتند.
ریحانه و پدر ومادر و مادربزرگش در شب شهادت حضرت علی برای پخش کردن نذر مادر بزرگ به مسجد رفتند و ریحانه به مادر بزرگ برای پخش کردن نذری کمک کرد...
حسن کوچولو یک روز توی مدرسه شنید که قراره مسابقه خواندن قرآن و حفظ کردن قرآن برگزار بشود.
پدر حسن اسم او را در کلاس حفظ قرآن مسجد نوشت و حسن شروع به حفظ قرآن کردند. این برنامه در ایام ماه مبارک رمضان تهیه و تولید شده است.
داستان"تلاش برای انجام کار...
علی کوچولو با پدر و مادرش برای دیدن مادر بزرگ رفتند. مادر بزرگ یک دیگ بزرگ روی اجاق گذاشته و در حال پختن غذای نذری بود.
علی از مادر بزرگ پرسید چرا غذای نذری درست می کنیم؟ و به چه کسانی باید نذری بدهیم؟ مادر بزرگ با مهربانی در مورد کمک به انسان های...
در یک روستای زیبا خونه های قشنگی در کنار یک دشت سرسبز قرار داشت. .گوسفندهای ده برای چرا باید به دشت می رفتند و علف می خوردند.
اهالی روستا تصمیم گرفتند برای گوسفندها و بزها یک چوپان انتخاب کنند. حسن هر روز حیوانات را به چرا می برد و برایشان نی می زد...
مینا و نرگس دو دختر خاله بودند که همدیگرو خیلی دوست داشتند و با هم بازی می کردند.
هر سال بعد از ماه رمضان همه فامیل توی خانه دایی جان جمع می شدند و نرگس و مینا بسته های نقل و آجیل مشگل گشا درست می کردند و به مهمانها می دادند. این برنامه در شب عید...
سگ کوچولویی در بیشه ایی زندگی می کرد، که دوست داشت صاحب همه خوراکی ها و وسایل بازی ها باشد.
هاپو کوچولو داستان ما، یک روز برای پیدا کردن خوراکی رفت. توی راه خرگوشی دید که هویج با خودش داشت و از خرگوش خواست که هویجش را برای خوردن به او بدهد. اما...
چند وقتی بود که هوا سرد شده بود. و مردم لباس گرم می پوشیدند. و برگ درخت ها ریخته بود.
حتی صدا ها هم عوض شده بود، به جای بلبل ها کلاغها می خواندند. یک روز سرد پاییزی آقا کلاغه خیلی قار قار می کرد،مینا دنبال کلاغه گشت تا بفهمه چرا اینقدر آقا کلاغه قار...
مجید کوچولو عاشق تابستون بود چون می تونست با پدرو مادرش بارها به دیدن مادر بزرگش به شهر دیگری بروند.
یک بار که با پدر و مادرش داشتند به دیدن مادربزرگ می رفتند از کنار رودخانه ایی گذشتند و مجید از پدرش خواست که برای بازی کمی آنجا بایستند. پدر قبول...
در یک مزرعه چندین درخت با هم زندگی می کردند. یکی از این درخت ها درخت سیب بود. هر روز یکی از میوه های درخت سیب به نام سیب لپ قرمزی با نسیم بازی می کرد.
یک روز بعد از رفتن نسیم سر و کله کرمی کنار درخت پیدا شد و با دیدن سیب لپ قرمزی حسابی گرسنه شد و یک...
صفحهها
تازه ها






















