رادیو کودک

در این سرویس شما می توانید به دریایی از پادکست در زمینه های کودک، تغذیه، خانواده و سلامتی، داستان های صوتی، بازی های رایگان و ... دسترسی داشته باشید.

توضیحات بیشترتوضیحات کمتر

تب‌های اولیه

نکته اول: شما بسیار مادرانی را دیده اید که در اولین جلسه مراجعه حضوری به مهدکودک، ابتدا اقدام به بررسی چشمی، بر انداز بزرگی فضا، مقدار نور، پاکیزگی محیط، امنیت فیزیکی و ... مهدکودک می کنند. نکته دوم: البته که اینستاگرام در سال های اخیر بسیار بر روی...
با عرض سلام و روز خوش بنده بیتا صدیقیان، مدیر موسسه پرورش فرزندان برتر هستم. موسسه ما، با بیش از ۱۷ سال سابقه در استعدادیابی کودکان و همچنین درمان اختلالات کودکان همراه خانواده های عزیز است. در حال حاضر موسسه فرزندان برتر در مرکز استعدادیابی خود...
قصه-صوتی-همسایه-ها-با-صدای-مریم-نشیبا
مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۴:۰۴
توی یک لونه کوچولو گنجشک خانوم روی تخم ها نشسته بود و منتظر تولد بچه هاش بود. یک روز پرستو خانوم کنار لونه گنجشک خانوم اومد و ازش خواست که به او و تخم هاش هم جا بده. گنجشک خانم فکر کرد که لونه اش خیلی کوچیکه و قبول نکرد. اما بعد پشیمون شد. داستان"...
قصه-صوتی-چراغ-قرمز-با-صدای-مریم-نشیبا
مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۰:۲۸
یک شهر شلوغ بود که پر از ماشین بود و مردم به موقع به کارهایشان نمی رسیدند. مردم تصمیم گرفتند یک چراغ درست کنند تا ماشین ها با توجه به رنگ چراغ رانندگی کنند. چراغ راهنمایی و رانندگی سه رنگ داشت، سبز و زرد و قرمز. داستان"چراغ قرمز" با اجرای خانم مریم...
قصه-صوتی-حواست-کجاست-میمون-کوچولو؟-با-صدای-مریم-نشیبا
میمون کوچولو داستان ما خیلی دوست داشتنی بود و با همه دوست بود ولی یک مشکلی داشت و اون هم این بود که کمی حواس پرت بود. یک روز میمون کوچولو از خونه بیرون رفت و یادش رفت برای چه کاری بیرون رفته و مشغول بازی و تفریح شد. اونروز میمون کوچولو یادش رفت به...
قصه-صوتی-کمک-به-همسایه-ها-با-صدای-مریم-نشیبا
مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۰:۳۷
توی محله ای، سعید کوچولو به همراه پدر و مادرش زندگی می کرد. کنار خانه سعید کوچولو همسایه ایی بود به نام بی بی جان که همه اهالی محل دوستش داشتند. بی بی جان به همه همسایه ها کمک می کرد. اما یک روز خبری از بی بی جان نشد. همه همسایه ها نگران شدند و با...
قصه-صوتی-تصمیم-حنانه-کوچولو-با-صدای-مریم-نشیبا
مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۰:۲۴
حنانه کوچولو داشت رادیو گوش میداد و خانم مجری به بچه ها می گفت که دروغ گویی کار خوبی نیست و بچه ها باید همیشه راستگو باشند. برای حنانه کوچولو، یک روز مهمان آمد، خاله و دخترش صبا آمده بودند. وقت بازی پای صبا به بشقابی خورد و شکست، اما به مادرشان...
قصه-صوتی-مهمون-کوچولو-با-صدای-مریم-نشیبا
مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۲:۲۶
علی کوچولو داستان ما حیوانات را خیلی دوست داشت و همیشه دلش می خواست به باغ وحش برود و حیوانات را ببیند. علی کوچولو با کتاب های مختلفی که داشت اسم حیوانات را یاد گرفته بود. علی دوست داشت که یک گنجشک برای خودش توی خانه نگه دارد، اما مادر می گفت...
قصه-صوتی-مهمانی-بزرگ-با-صدای-مریم-نشیبا
مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۴:۱۳
توی دهکده ایی یک پیرزنی به نام گل بانو آمده بود. گل بانو هر روز نان تازه می پخت و بوی خوب نان همه جا پخش می شد. بچه های ده بوی نان تازه را شنیدند. گل بانو سر چشمه رفت و از زن های ده خواست تا شب برای کمک به او بیایند. زن ها تعجب کردند بخصوص اینکه...
قصه-صوتی-نمی-خوام-دوست-ندارم-با-صدای-مریم-نشیبا
مینا کوچولو یه دختر خوب و حرف گوش کن و خانومیه. فقط یه عادت بد داره اونم اینه که وقت غذا خوردن بهانه گیری می کنه. مینا کوچولو مدام به مادرش می گفت چرا این غذا گوشت داره هویج داره پیاز داره و .. و خلاصه خیلی بد غذا می خورد. تا اینکه یک روز دلش خیلی...
قصه-صوتی-مهمونی-بهاری-با-صدای-مریم-نشیبا
مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۲:۲۴
جنگل توی فصل زمستون خلوته. بعضی از حیوانات زمستونها می خوابند و یا کوچ می کنند. گوزن ها و روباه ها و حیواناتی که نمی خوابند بی صبرانه منتظر رسیدن فصل بهار می شوند. حیوانات منتظر رسیدن فصل بهار بودند اما بهار کمی دیر کرده بود. خانوم گوزنه و خانوم آهو...
قصه-صوتی-یک-راز-برفی-با-صدای-مریم-نشیبا
مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۰:۱۱
یک روز خرس کوچولو که بیدار شد دید حسابی همه جا برف باریده و سفید شده. پدر و مادر خرس کوچولو مشغول تمیز کردن پنجره بودند. خرس کوچولو از خانه بیرون رفت و دید همه حیوانات مشغول تمیز کردن شیشه های خانه‌هایشان هستند. اما نمی دانستند چرا باید شیشه ها را...
قصه-صوتی-آماده-کردن-غذا-با-صدای-مریم-نشیبا
مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۰:۱۶
مادر توی آشپزخانه مشغول آماده کردن ناهار بود و قرار بود که قورمه سبزی درست کند. مریم کوچولو توی آشپزخانه کنار مادر رفت و به مادرش گفت ممکنه لطفا قورمه سبزی را توی ظرف دیگه ای بپزید؟ و یک تابه از توی کابینت در آورد و گفت توی این درست کن مامان.این...
قصه-صوتی-ماجرای-خونه-بی-بی-با-صدای-مریم-نشیبا
مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۸:۲۵
مامان با بقیه همسایه ها توی خانه بی بی جمع شده بودند، تا با کمک هم آش بپزند. نرگس کنار بچه های همسایه ها آمد و گفت بیایید از درخت بالا بریم. بچه‌ها به حرف او گوش ندادند اما نرگس خودش از درخت بالا رفت و ناگهان شاخه درخت شکست و مریم افتاد توی باغچه....
قصه-صوتی-قلی-پسر-بازیگوش-با-صدای-مریم-نشیبا
مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۰:۰۲
قلی کوچولو یه پسری بود که هر روز صبح دست و صورتش رو نمی شست و زباله ها را توی سطل نمی انداخت. کسی دوست نداشت با قلی بازی کند. قلی هم تصمیم گرفت که شهر را کثیف کند تا دیگه کسی به او نگوید بوی بد می دهی. اما هیچ کس به حرف های او گوش نمی داد و همه د...
قصه-صوتی-کی-دلش-یک-توپ-قرمز-و-قشنگ-می-خواهد؟-با-صدای-مریم-نشیبا
توپی بود که گوشه مغازه ای افتاده بود و هیچ کس برای بازی با او نمی آمد. توپ کوچولو تصمیم گرفت خودش راه بیفتد و کسی را برای بازی پیدا کند. توپ کوچولو پیرزنی را دید و جلو رفت و گفت خانم شما توپ نمی خواهید؟ پیرزن گفت نه. توپ دوباره راه افتاد و رفت و رفت...
قصه-صوتی-ننه-موشی-و-دخترش-با-صدای-مریم-نشیبا
مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۵:۴۸
ننه موشی مثل هرروز می رفت لب جوب دست و صورتش رو می شست و برمی گشت تا صبحونه رو آماده کنه. ننه موشی و دخترش با کمک هم صبحونه رو آماده کردند و خوردند و بعد به کارهای خونه رسیدند.اما... داستان"ننه موشی و دخترش" با اجرای خانم مریم نشیبا در صدا و سیمای...
قصه-صوتی-اتفاق-عجیب-با-صدای-مریم-نشیبا
مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۵:۵۴
در یک جنگل سبز و قشنگ، در یک صبح زود صدای جار و جنجال سنجاب خانوم همه جا پیچید. سنجاب خانوم، روسرس آبی خودش رو گم کرده بود و پرنده ها فکر کردند باد روسری آبی را برداشته. کلاه آبی خرگوش هم گم شده بود. گردنبند آبی آهو خانم هم گم شده بود. اما کسی نمی...
قصه-صوتی-کی-اول-سلام-می-کنه؟-با-صدای-مریم-نشیبا
مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۲:۴۴
علی و ناصر و سعید سه دوست و همسایه ایی بودند که توی یک کوچه زندگی می کردند و همیشه با هم بازی می کردند. یک روز که سه دوست با هم برای خرید رفته بودن یک پسر هم سن خودشان توی مغازه دیدند. ناصر و علی و سعید منتظر شدند تا پسر جدید به آنها سلام کند و با...
قصه-صوتی-عیدی-مخصوص-با-صدای-مریم-نشیبا
مریم نشیبا (جدید)
۰۰:۰۰
۱۰:۲۰
علی کوچولو می دونست که روز اول عید قراره به خونه پدربزرگ و مادربزرگ بروند. مادر بزرگ بعد از ناهار ،علی و فاطمه و محسن که بچه های خاله و دایی بودند رو جمع کرد و سه هدیه به اونها داد. مادر بزرگ برای بچه ها کتاب داستان خریده بود. در این داستان که خانم...

صفحه‌ها

پرسش و پاسخ