- رادیو کودک
- مهدکودک های تهران
- مهدکودک و پیش دبستانی در نیاوران
- مهدکودک و پیش دبستانی در سعادت آباد
- مهدکودک و پیش دبستانی در شهرک غرب
- مهدکودک و پیش دبستانی در پاسداران
- مهدکودک و پیش دبستانی در تهرانپارس
- مهدکودک و پیش دبستانی در جردن
- مهدکودک و پیش دبستانی در میرداماد
- مهدکودک و پیش دبستانی در تهرانسر
- مهدکودک و پیش دبستانی در قیطریه
- مهدکودک و پیش دبستانی در سهروردی
- مهدکودک و پیش دبستانی در غرب تهران
- مهدکودک و پیش دبستانی در شرق تهران
- مهدکودک و پیش دبستانی در اقدسیه
- مهدکودک و پیش دبستانی در دولت
- مهدکودک و پیش دبستانی در مرزداران
- مهدکودک و پیش دبستانی در جنت آباد
- مهدکودک و پیش دبستانی در یوسف آباد
- مهدکودک و پیش دبستانی در شیخ بهایی
- مهدکودک و پیش دبستانی در میدان شهدا
- مهدکودک و پیش دبستانی در منظریه
- مهدکودک و پیش دبستانی در اختیاریه و منظریه
- مهدکودک و پیش دبستانی در بلوار کشاورز
- مهدکودک و پیش دبستانی در پونک و سردار جنگل
- مهدکودک و پیش دبستانی در پیروزی، نیروی هوایی
- مهدکودک و پیش دبستانی در شهر زیبا، سازمان آب
- مهدکودک و پیش دبستانی در میرزای شیرازی
- مهدکودک و پیش دبستانی در کرج، مهرشهر، منظریه
- مهدکودک و پیش دبستانی در الهیه
- مهدکودک و پیش دبستانی در شهران شمالی و جنوبی
- مهدکودک و پیش دبستانی در میدان توحید، ستارخان
- مهدکودک و پیش دبستانی در آیت اله کاشانی، سازمان برنامه
- مهدکودک و پیش دبستانی در ولنجک
- مهدکودک و پیش دبستانی در تجریش
- مهدکودک و پیش دبستانی در فرمانیه
- مهدکودک و پیش دبستانی در زعفرانیه
- مهدکودک و پیش دبستانی در حسین آباد، پاسداران
- قصه کودکانه
- مشاوره تبلیغ مهدکودک و پیش دبستانی
- مدرسه در نیاوران
- مدرسه در منطقه ۳
تبهای اولیه
توی یک جنگل بزرگ، حیوانات کنار هم در صلح و صفا زندگی می کردند. فقط گوزنی بود که خیلی با بقیه حیوانات نمی جوشید و همیشه تنها بود.
حیوانات فکر می کردند که شاخ بلند خیلی دوست ندارد با آنها بازی کند. بنابراین کسی به سراغش نمی رفت. در یک روز سرد زمستانی...
توی یک جنگل بزرگ، حیوانات به خوبی و خوشی با هم زندگی می کردند و هر موقع کسی به کمک احتیاج داشت به او کمک می کردند.
روزی خانم مرغه دور لونه اش می دوید و هی شعر می خوند و می گفت" قدقد قدا یه بچه دارم سفید و قشنگ بی سر و صدا". آقا میمونه از اون پرسید...
لک لکی بود که برای حیوانات جنگل داستان تعریف می کرد و هر روز حیوانات زیادی برای شنیدن داستان هایش جمع می شدند.
در بین این حیوانات گنجشکی بود که هر روز برای شنیدن داستان می آمد ولی تا خاله لک لک شروع می کرد به تعریف داستان، گنجشک کوچولو می خوابید تا...
قورباغه کوچولویی کنار برکه ایی زندگی می کرد و هوای گرم را خیلی دوست داشت.
پرستو های کنار برکه که کم کم متوجه آمدن فصل پاییز شده بودند، قصد داشتند به جنوب بروند، لک لک ها هم قصد داشتند به جنوب بروند. قورباغه کوچولو از آنها خواهش کرد که او را با...
سروش و نیما دوتا برادر بازیگوش و مهربون بودند. یک روز که قرار بود برای دیدن مادربزرگ بروند خیلی خوشحال شدند، چون بچه های فامیل همه قرار بود بیایند.
مادر به بچه ها گفت مراقب تمیزی لباسهایتان باشید که قرار است چند جای دیگر هم برای دید و بازدید برویم....
سگ گله صاحب سه توله خوشگل شد و حیوانات مزرعه و بیش از همه پدر و مادرتوله ها بسیار خوشحال شدند. اسم توله ها را پشمی و ببری و خاکستری گذاشتند.
توله ها که کمی بزرگ شدند، قرار شد که خاکستری و پشمی از گاو و گوسفندها مراقبت کنند و ببری هم از مرغ و خروس ها...
خانم خرسه در یک روز خوب آفتابی به همه حیوانات گفت بیایید با هم کنار رودخانه غذا بخوریم.
خانم خرسه به حیوانات گفت ناهار خودتان را بیاورید تا کنار رودخانه با هم غذا بخوریم و حیوانات یکی یکی آمدند ولی ناهار نیاورده بودند. خانم خرسه فکر کرد کاش حیوانات...
یک دختر خوب و مودب و مهربانی به نام سارا بود. سارا کوچولو صاحب یک برادر کوچولو شده بود.
سارا از وقتی برادر کوچولوش به دنیا آمده بود ناراحت بود و همیشه اخم می کرد و توی اتاقش می رفت و دوست نداشت که کسی داداش کوچولو را بغل کند.این برنامه در فصل زمستان...
آپارتمان سینا کوچولو توی یک شهر بود و سینا با پدر ومادرش زندگی می کرد.
یک روز خانم همسایه زنگ خانه سینا را زد و گفت که من پشت در مانده ام و کلید ندارم. خانم همسایه میوه و شیرینی ایی که خریده بود را خانه آنها گذاشت تا کلیدساز بیاورد. سینا خیلی دوست...
مهسا دختر کوچولوی خیلی خوبی بود که فقط یه عادت بد داشت.
مهسا مراقب کارهاش بود و فقط گاهی اسراف می کرد. مهسا برای هر مهمانی لباس جدید می خواست و لباس های تکراری نمی پوشید.
داستان"پیراهن زیبا" با اجرای خانم مریم نشیبا د رصدا و سیمای جمهوری اسلامی...
در زمانهای قدیم کنار یک رودخونه پیرمرد مهربونی با پسر چوبی اش زندگی می کرد. پیرمردهمیشه دوست داشت که یک پسر داشته باشد.
یک روز پیرمرد، عروسک چوبی ایی درست کرد و اسمشو گذاشت پینوکیو.پیرمرد پینوکیو رو به جای پسرش قبول کرد. پینوکیو خیلی شیطون بود و...
هفت جوجه اردک در کنار یک مزرعه زندگی می کردند. رو به روی مزرعه دشتی بود که رودخونه ایی در آن جریان داشت.
یک روز یکی از جوجه ها به بقیه گفت بیایید با هم به رودخانه برویم و همه جوجه ها قبول کردند. بچه ها روی تخته ایی رفتند و شروع به بالا و پایین پریدن...
علی کنار مادر ش نشسته بود و مادر در حال پاک کردن برنج بود.
مادر به سراغ کارهای خانه که رفت علی خواست به او کمک کند. مادر به او گفت که باید کمی بزرگتر بشود. مادر در مورد نخود هر آش و دخالت کردن در کارها برای علی کوچولو توضیح داد.
داستان"نخود همه آش...
جیر جیرک کوچولو غروب از لونه اش بیرون اومد و از دیدن ماه و ستاره ها خیلی خوشحال شد.
جیرجیرک برای ماه آواز خوند، اما از صدای اون گنجشک کوچولو بیدار شد و با ناراحتی از سر و صدای جیرجیرک کوچولو شکایت کرد. گنجشک و جیرجیرک با هم کلی بحث کردند که جیرجیرک...
توی یک جنگل سبز حیوانات مختلفی با خوبی و خوشی زندگی می کردند. بین این حیوانات فیل مهربانی بود که بقیه حیوانات او را خیلی دوست داشتند.
یک روز فیل مهربان کنار رودخانه رفت و به ماهی ها نگاه کرد وهمان موقع تصمیم گرفت که یک خانه جدید برای خودش بسازد. اما...
در یک روستای قشنگ و با صفا، مبینا با پدر و مادرش زندگی می کرد.
مادر بزرگ مبینا در هر مولودی مراسم جشنی به پا می کرد و همسایه ها را دعوت می کرد. میبنا برای همسایه ها شعر و حدیث هایی که مادرش برای جشن به او یاد داده بود را خواند. این برنامه در شب یلدا...
حسن پسر خوب و نازنینی بود و توی محل زندگیشان هیاتی بود که در مناسبت های مختلف مراسم مذهبی را آنجا انجام می دادند.
یک روز همسایه جدیدی آمد که پسری هم سن حسن داشت به نام علی. علی کمی خجالتی بود و وقتی مادر علی به مادر حسن موضوع خجالتی بودن علی را گفت...
مینا و شبنم دو دوست بودند که هم کلاسی هم بودند.
مینا نقاشی اش خیلی خوب بود. مینا و مریم هر دو گلدان کشیده بودند. مینا زنگ نقاشی دفتر نقاشی اش را توی کیفش پیدا نکرد. شبنم گفت شاید یکی از بچه ها دفترت را برداشته باشد. مینا گفت که این کار تهمت زدن است...
مریم کوچولوی داستان ما نقاشی کشیدن را خیلی دوست داشت و همیشه نقاشی های زیادی با رنگ های شاد می کشید.
مریم کوچولو خیلی دوست داشت پرچم بکشد و توی همه نقاشی ها پرچم می کشید. یک روز مریم با دوستش زهرا نقاشی کشیدند و قرار شد که نقاشی های کشیده شده را به...
فاطمه کوچولو همیشه در کارهای خانه به مادرش کمک می کرد. در ایام محرم مامان فاطمه نذر داشت.
فاطمه می خواست که در پختن غذای نذری به مادرش کمک کند. و به مادرش می گفت من خورشت بپزم؟ اما مادرش خندید و گفت تو هنوز خیلی کوچولو هستی و نمی توانی خورشت درست...
صفحهها
تازه ها






















