- رادیو کودک
- مهدکودک های تهران
- مهدکودک و پیش دبستانی در نیاوران
- مهدکودک و پیش دبستانی در سعادت آباد
- مهدکودک و پیش دبستانی در شهرک غرب
- مهدکودک و پیش دبستانی در پاسداران
- مهدکودک و پیش دبستانی در تهرانپارس
- مهدکودک و پیش دبستانی در جردن
- مهدکودک و پیش دبستانی در میرداماد
- مهدکودک و پیش دبستانی در تهرانسر
- مهدکودک و پیش دبستانی در قیطریه
- مهدکودک و پیش دبستانی در سهروردی
- مهدکودک و پیش دبستانی در غرب تهران
- مهدکودک و پیش دبستانی در شرق تهران
- مهدکودک و پیش دبستانی در اقدسیه
- مهدکودک و پیش دبستانی در دولت
- مهدکودک و پیش دبستانی در مرزداران
- مهدکودک و پیش دبستانی در جنت آباد
- مهدکودک و پیش دبستانی در یوسف آباد
- مهدکودک و پیش دبستانی در شیخ بهایی
- مهدکودک و پیش دبستانی در میدان شهدا
- مهدکودک و پیش دبستانی در منظریه
- مهدکودک و پیش دبستانی در اختیاریه و منظریه
- مهدکودک و پیش دبستانی در بلوار کشاورز
- مهدکودک و پیش دبستانی در پونک و سردار جنگل
- مهدکودک و پیش دبستانی در پیروزی، نیروی هوایی
- مهدکودک و پیش دبستانی در شهر زیبا، سازمان آب
- مهدکودک و پیش دبستانی در میرزای شیرازی
- مهدکودک و پیش دبستانی در کرج، مهرشهر، منظریه
- مهدکودک و پیش دبستانی در الهیه
- مهدکودک و پیش دبستانی در شهران شمالی و جنوبی
- مهدکودک و پیش دبستانی در میدان توحید، ستارخان
- مهدکودک و پیش دبستانی در آیت اله کاشانی، سازمان برنامه
- مهدکودک و پیش دبستانی در ولنجک
- مهدکودک و پیش دبستانی در تجریش
- مهدکودک و پیش دبستانی در فرمانیه
- مهدکودک و پیش دبستانی در زعفرانیه
- مهدکودک و پیش دبستانی در حسین آباد، پاسداران
- قصه کودکانه
- مشاوره تبلیغ مهدکودک و پیش دبستانی
- مدرسه در نیاوران
- مدرسه در منطقه ۳
سلام من مینا مهدوی هستم
دختری دارم تقریبا ۲ سالش هست و میخوام بفرستمش مهدکودک. ما سمت میدان کاج هستیم. من هرچی بررسی می کنم متوجه نمی شم کدوم مهدکودک مناسب هست.
اگر کسی تجربه ای در مهدکودک داره لطفا با من تماس بگیره شماره تلفن من اینجا هست...
با عرض سلام و روش خوش خدمت مادر و پدرهای مهربان و جویای اوضاع فرزندانشون
من ۲ سال هست که پسرم را در مهدکودک ای در سعادت آباد ثبت نام کردم. خیلی مهدکودک جذابی نبود. سال اول فوق العاده ولی سال دوم نه چندان.
سال دوم برنامه هاشون همه پولی شد. دیگه چیزی...
با سلام خدمت مامان و باباهای عزیز
ما از تبریز به تهران اومدیم و نیاز دارم یه مهدکودک خوب برای فرزندانم پیدا کنم.
چند تا مهدکودک سمت شهرک غرب رو بررسی کردم، به آیشین، شادلین، قند عسل و همین مهدکودک راه سعادت رسیدم.
اولین سوال اینکه راه رشد و راه...
موش کوچولو ایی توی جنگلی با پدر و مادرش زندگی می کرد .موش کوچولو با دوست هاش که خرس کوچولو و سنجاب کوچولو بودند بازی می کرد. یک روز بارانی بچه ها نتوانستند بیرون بروند و منتظر قطع شدن باران شدند.
مادر موش کوچولو به او گفت که بعد از باران رنگین کمان...
مرجان کوچولو چهار ساله بود و یک عالمه اسباب بازی داشت. مرجان کوچولو خواهر و برادر نداشت و خیلی دوست داشت یک همبازی داشته باشه.
مرجان هر وقت حوصله اش سر می رفت از مادرش خواهش می کرد که به خانه خاله برای بازی با دخترش بروند. یک روز خاله به خانه آنها...
توی جنگل زیبای قصه ما حیوانات با هم با خوبی و خوشی زندگی می کردند. این جنگل دریاچه ایی داشت که آب داخل آن هر روز کم و کمتر می شد و همین مسله همه را نگران کرده بود.
دو قورباغه تصمیم گرفتند برای پیدا کردن دلیل کم آبی رودخانه به سرچشمه رودخانه بروند و...
دهقانی توی گاری اش پر از پنبه بود ولی یکدفعه یک تکه از پنبه که به شکل آدمک بود از روی گاری افتاد. آدمک پنبه ایی دنبال گاری دوید، اما به گاری نرسید و از خستگی روی سنگی نشست.
آدمک پنبه ایی موجود عجیبی را دید و از او پرسید تو چه جور حیوانی هستی؟ موجود...
مریم کوچولو قرار بود به مدرسه برود ولی دل توی دلش نبود که مدرسه ها باز بشوند. مریم کوچولو چند روز مانده به مدرسه کیفش را چیده بود و آماده رفتن بود.
مادر مریم قبل از شروع مدرسه او را صدازد و اندازه های او را گرفت و فردا صبحش، مانتو آبی خوشگلی آماده...
توی دل خاک یک کرم کوچک با مادربزرگش زندگی می کرد و همیشه دوست داشت روی زمین و زیر آفتاب زندگی کند و هر چقدر که مادر بزرگ برایش توضیح میداد که دنیای بالا برای ما خطر دارد کرم کوچولو متوجه نمی شد که نمی شد.
مادربزرگ به کرم کوچولو گفت که یک روز که...
توی یک جنگل زیبا و توی یک روز قشنگ روباهی با خانواده اش به جنگل آمدند،اسم بچه خانواده دم کپلی بود و چون تازه به جنگل آمده بودند خجالت می کشید با بچه ها بازی کنند و بیرون برود.
یک روز دم کپلی به اصرار مادرش بیرون رفت و پشت بوته ها قایم شد تا بچه...
در جنگل زیبایی در فصل پاییز حیوانات دور هم جمع شدند تا قبل از سرد شدن هوا با هم بازی کنند. حیوانات جنگل با هم ناهار خوردند و بعد از غذا آماده بازی شدند که رعد و برقی زده شد.
باران پاییزی جنگل را فرا گرفت و بعد از آن هم خط رنگی ایی روی جنگل و در...
نزدیک یک رودخانه قشنگ و توی یک باغ بزرگ، سنجاقکی زندگی می کرد.در یک روز زیبای بهاری گل های باغ مجذوب دیدن رنگ بال های شاپرکی شدند و سنجاقک با دیدن شاپرک به فکر فرو رفت.
سنجاقک به سمت شاپرک رفت و با او دوست شد. آنها به سمت رودخانه رفتند تا لباسهای...
نیلوفر کوچولو گردنبدی داشت که به شکل یک آسیاب کوچک بود و به زنجیری وصل شده بود. نیلوفر نمی دانست آسیاب به چه جایی گفته می شود و دوست داشت بیشتر در این مورد بداند.
مادر نیلوفر در مورد آسیاب و آرد کردن دانه های گندم برای نیلوفر توضیح داد. نیلوفر دوست...
ستاره خانم یه دختر ناز و خوشگل و حرف گوش کن بود که برادری به نام سهیل داشت.
هر وقت سهیل درس می خواند ستاره کوچولو آرام و بی صدا نقاشی می کرد و بعد از تمام شدن درس های سهیل با هم بازی می کردند. اما با نزدیک شدن وقت امتحانات سهیل وقت کمتری برای بازی...
توی یک شهر قشنگ و روی شاخه درختی، گنجشکی لانه می ساخت و برای زندگی جدید جوجه هایش لانه را آماده می کرد. کم کم دو جوجه کوچولو سر از تخم در آوردند.
مامان گنجشکه هر روز برای جوجه ها غذا می آورد و بچه ها کم کم بزرگ شدند. فصل سرما نزدیک شد. برف روی زمین...
در یک جنگل سر سبز و کنار درختی سوراخ کوچولویی بود که سنجابی با پدر و مادرش زندگی می کرد.شب ها که آسمون پر از ستاره می شد سنجاب کوچولو به آسمون نگاه می کرد.
سنجاب کوچولو یکی از ستاره های کوچیک آسمان که مثل خودش بود را انتخاب کرد و اسمش را گذاشت ستاره...
توی یک جنگل موش کوچولوی بازیگوشی بود که هر روز دوست های جدیدی پیدا می کرد.
مادر هر روز صبح برای موش کوچولو پنیر می آورد اما یک روز مادر برای صبحانه به جای پنیر به موش کوچولو گردو داد. اما موش کوچولو دوست داشت فقط پنیر بخورد. موش کوچولو بعد از خوردن...
عمو کفشدوزک برای همه حیوانات کفش می دوخت و همه حیوانات از کفش ها راضی بودند، تا اینکه اتفاق عجیبی افتاد.
مورچه شاخ دار از کفش هایی که عمو کفشدوزک دوخته بود راضی نبود و کم کم ملخ هم از کفش هایش راضی نبود. عمو کفشدوزک برای اینکه بفهمد مشکل کفش ها چیست...
فروغ کوچولوی داستان ما دوست نداشت که لباس های گرم بپوشد و با همان لباس های فصل گرما توی حیاط می رفت و بازی می کرد.
مادر فروغ کوچولو به زور لباس کاموایی تن دخترش کرد اما همین که مامان و بابا از او دور شدند فروغ لباسش را در آورد و کم کم مریض شد و سرما...
خانه مینا کوچولو نزدیک یک جنگل بود و هر روز مینا از پنجره خانه و ازحیاط به جنگل نگاه می کرد و پرنده ها و حیوانات را تماشا می کرد.
یک روز هیزم شکنی که چراغ فانوس دستش بود به نزدیک خانه مینا اینها آمد و کمی آب خواست و پدر مینا هم او را برای خوردن...
صفحهها
تازه ها



















