من یکی از دوست‌های عسل، یعنی همان بچه خرسه هستم. من هم دیگر بچه آدم نیستم، من تازگی یک بچه گربه شده...
آموختن روش‌های محافظت از خود، شاید مهمترین کاری باشد که والدین برای فرزندانشان انجام می‌دهند؛ حتی...
داستان کوتاه کودکانه درباره طبیعت - قسمت اول
ترنج دختری ۷ ساله است که با پدر و مادرش در شمال ایران و در شهر انزلی زندگی میکند. ترنج خیلی شهرش را...
لیست کتاب هایی که در این مطلب معرفی می شوند: قصه‌هایی برای ۱ تا ۶ ساله‌ها لنگه جوراب گمشده و ۱۰ قصه...

داستان هایی درباره حیوانات ۲ - بچه میمون‏ ها در مزرعه

توی مزرعه همیشه کار زیاد بود. اِریک و اّندی داشتند کاه‏ های انبار را مرتب می‌کردند.

ناگهان متوجه شدند که چیزهایی توی هوا وول می‌خورند؛ چیزهایی شبیه توپ‏ های گرد زرد روشن مثل خورشید.

اریک گفت: «این‌ها حباب‌اند!»

پسرها به حباب‏ ها خیره شدند. بعد صدای خش‌خش چیزی را گوشه‌ی انبار شنیدند.

ناگهان یک دست و دو تا گوش و یک دماغ از پشت کاه‌ها بیرون آمد.

و همه جا پر از حباب شد. اندی گفت: «اون چیه؟»

اریک گفت: «نگاه کن! یکی دیگه هم اونجاست! شبیه بچه میمون‏ هایی‏ اند که مادربزرگ توی قصه‏ هاش تعریف می‌کرد!»

اندی گفت: «مگه ممکنه. بچه میمون‏ ها که وجود ندارند!»

یک بچه میمون پرید پشت خرگوش مزرعه؛ لوپی. 

لوپی فکر کرد بچه میمون‏ ها خیلی بامزه‌اند. یک بچه میمون دیگر هم تخم‌مرغ‌ها را برداشت و شروع کرد به شعبده‌بازی. جوجه‌ها با تعجب به بچه میمون نگاه می‌کردند.

اریک که باورش نمی‌شد، گفت: «وااای! پس بچه میمونا وجود دارند و واقعاً هم شیطون هستند.»

اندی خندید و گفت: «و همیشه هم حباب درست می‌کنند!»

حباب‏های بچه میمون‌ها به آسمان پرواز می‌کرد. 

اندی گفت: «بیرون را نگاه کن، پدر اونجاست! اگه بچه میمون‌ها را ببیند، نمی‌گذارد نگه‌شان داریم.»

اریک و اندی بچه میمون‌ها را بغل کردند. اندی گفت: «بیا پشت تراکتور قایم بشیم!»

اریک و اندی و بچه میمون‏ها ساکت ماندند و صدای پدر را شنیدند.

-«پسرها! شما اونجایید؟ این حباب‌ها از کجا اومده؟»

پدر که دید خبری از پسرها نیست، رفت؛ اما بچه میمون‌ها انگار ناراحت بودند.

اندی گفت: «فکر می‌کنی دلشان برای مادرشان تنگ شده؟»

اریک آه کشید و گفت: «شاید؛ اما ما که نمی‏ دونیم مادرشان کجاست. بیا حمام ‏شان کنیم. آن‌ها آب بازی را دوست دارند!»

بچه میمون‌ها با خوش‌حالی پریدند توی آب. 

اندی چند تا شکلات از جیبش در آورد و گفت: «گرسنه‌اید؟ می‌خواهید یه چیزی بخورید؟»

بچه میمونی شکلک درآورد و شکلات را پس زد. اریک صابون را برداشت و گفت: «بیا، می‏خوام تمیزت کنم!»

ناگهان بچه میمون صابون را گاز زد.

اریک گفت: «وای، صابون بی‌مزه است، حالت را به هم می‏زند!»

بعد از اینکه بچه میمون‌ها حسابی بازی کردند و همه جا را به هم ریختند، وقت استراحت رسید. بچه میمون‌ها باید به رختخواب می‌رفتند.

اریک و اندی یک جعبه‌ی مقوایی را پر از کاه کردند. اریک چند تا تکه صابون برید و توی جعبه گذاشت تا بچه میمون‌ها گاز بزنند و گفت: «این صابون‌ها مال شماست، چون شما صابون خیلی دوست دارید. بچه میمون‌های کوچولو، خوب بخوابید!»

ناگهان... وووهووو!

پسرها از طرف جنگل صدای جیغ وحشتناکی را شنیدند.

اریک حس کرد قلبش مثل طبل می‏زند.

بچه میمون‌ها از جعبه بیرون پریدند و فرار کردند.

اندی فریاد زد: «برگردید، خطرناکه!»

اما بچه میمون‏ها گوش ندادند. با سرعت هر چه تمام ‏تر با پاهای کوچولویشان به سمت جنگل دویدند. 

پسرها دنبال بچه میمون‌ها دویدند.

ناگهان بچه میمون‌ها ایستادند.

چی دیده بودند؟ صدای وحشتناک دوباره همه جا پخش شد: ووووهوووو!

اندی گفت: «صدا از اون درخت میاد!»

بچه میمون‌ها از شاخه‌های یک درخت بلند بالا رفتند و میان برگ‏ها ناپدید شدند.

اندی فریاد زد: «اوه، نه!»

یک حباب بزرگ از میان شاخه‌ها بیرون آمد.

اریک گفت: «فکر می‌کنم خانه‌شان را پیدا کردند، مادرشان را هم همین طور...»

دو بچه میمون با هیجان به بالا خیره شده بودند. درحالی‌که مادرشان آرام و با دقت از درخت پایین می‌آمد. بچه میمون‏ ها به مادر چسبیده بودند.

مادر دستش را به طرف اریک برد. اریک هم آرام دست مادر را گرفت و به اندی گفت: «فکر کنم می‌خواهد تشکر کند.»

اما اندی نگران بود و گفت: «باز هم می‏تونیم با آن‌ها بازی کنیم؟»

انگار بچه میمون‌ها منظور اندی را فهمیده بودند. نفس عمیق کشیدند و لپ‏هایشان را پر از باد کردند و پالاپ، پالاپ، پالاپ... به طرف پسرها حباب فرستادند. حباب‏ها شکل قلب بودند.

اریک خوش‌حال شد و گفت: «پس شما هم موافقید؟ ما می‏تونیم برگردیم و با شما بازی کنیم!»

اندی گفت: « قول می‌دهیم یک عالمه صابون هم بیاریم!»

نویسنده: سی. کِلِر

تصویر گر: الف. جیولِرِی

مترجم: شیرین سلیمانی

افزودن دیدگاه جدید