قصه های صوتی شب بخیر کوچولو از مریم نشیبا

شب بخیر کوچولو با صدای مریم نشیبا، قصه های صوتی مریم نشیبا، قصه های جدید شب بخیر کوچولو، دانلود قصه های بانو نشیبا، کانال شب بخیر کوچولو

توضیحات بیشترتوضیحات کمتر

تب‌های اولیه

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۰:۳۱

مینا و شبنم دو دوست بودند که هم کلاسی هم بودند.

مینا نقاشی اش خیلی خوب بود. مینا و مریم هر دو گلدان کشیده بودند. مینا زنگ نقاشی دفتر نقاشی اش را توی کیفش پیدا نکرد. شبنم گفت شاید یکی از بچه ها دفترت را برداشته باشد....

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۰:۳۴

مریم کوچولوی داستان ما نقاشی کشیدن را خیلی دوست داشت و همیشه نقاشی های زیادی با رنگ های شاد می کشید.

مریم کوچولو خیلی دوست داشت پرچم بکشد و توی همه نقاشی ها پرچم می کشید. یک روز مریم با دوستش زهرا نقاشی کشیدند و قرار شد...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۰:۰۸

فاطمه کوچولو همیشه در کارهای خانه به مادرش کمک می کرد. در ایام محرم مامان فاطمه نذر داشت.

فاطمه می خواست که در پختن غذای نذری به مادرش کمک کند. و به مادرش می گفت من خورشت بپزم؟ اما مادرش خندید و گفت تو هنوز خیلی کوچولو...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۰:۱۱

در یک شهر بزرگ و شلوغی خونه ایی بود که پدر و مادر و مادر بزرگ و پدر بزرگ و یک پسر به نام ایمان زندگی می کردند.

ایمان کوچولوی داستان ما پسر خوب و مودبی بود اما فقط یک اشکال داشت و اون هم صدای بازی کردنش بود که خیلی بلند...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۰:۰۴

حسن کوچولو رفته بود خونه مادربزرگش و چون حوصله اش سر رفته بود رفت بیرون و دید که همه همسایه ها پرچم مشکی آویزان کرده اند.

حسن از عمویش در مورد پرچم های سیاه و لباس مشکی و سیاه مردم پرسید و عموی حسن در مورد ماه محرم و...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۰:۱۲

دریک دشت بزرگ حیوانات و پرنده های زیادی زندگی می کردند. و یک روستا کنار دشت بود.

یک روز مادر مریم کوچولو یک سفره بزرگ انداخت و دو تا کله قند گذاشت وسط سفره و شروع کرد به شکستن قند،مادربزرگ قندها را به حبه های کوچک وکوچک...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۰:۲۷

کنار یک دشت بزرگ یک رودخونه پر آب بود و یک عالمه ماهی در این رودخونه زندگی می کردند.

هر سال وقتی که ماهی ها می خواستند به دریا برسند رودخونه برای آنها جشن می گرفت. رودخونه موج برداشت و چون هوا خیلی سرد بود و یخ زده بود...

پرستو و گنجشک کوچولو هر روز روی درخت بید بازی می کردند. اما یک روز گنجشک کوچولو دوست داشت روی درخت دیگری بازی کند اما پرستو دوست نداشت از آنجابرود و با هم قهر کردند.

پرستو کوچولو فردای آن روز با خانواده اش کوچ کردند به...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۰۹:۰۸

توی حرم امام زاده خیلی شلوغ بود این امام زاده همیشه شب های شهادت امامان معصوم شلوغ بود.

مادر بزرگ معمولا دراین جور مواقع نذری می پخت، آن شب هم شب شهادت امام زین العابدین بود و همه خانواده با هم به امام زاده رفته بودند...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۰:۰۰

توی شهری که علی کوچولو زندگی می کرد یک فرودگاه بود. علی با پدر ومادرش برای رفتن به مسافرت به فرودگاه رفتند.

علی کوچولو سوار هواپیما شد و از خانم مهماندار شکلات گرفت و آقای مهماندار به علی کوچولو یک هدیه داد. علی کوچولو...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۰:۰۱

مریم و زهرا دو تا خواهر خوب و مهربون بودند که همیشه به مادرشان کمک می کردند.

مادر به مریم و زهرا خبر داد که قراره به مسافرت بروند. مادربه کمک زهرا ومریم چمدانشان را بستند و عازم سفر به مشهد شدند.این برنامه در شب شهادت...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۴:۴۰

سه بچه میمون شیطون و بازیگوشی در جنگلی زیبا زندگی می کردند. از وسط جنگل رودخونه پرآبی رد می شد.

یک روز که بچه میمون ها مشغول بازی بودند چشمشان افتاد به درخت های میوه و با خودشان فکر کردند چطور به آن طرف رودخانه بروند....

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۲:۲۸

خاله جان سارا همیشه در حال دوخت و دوز بود و توی روستا برای همه لباس می دوخت.

اما یک مشکلی وجود داشت و اون هم این بود که بیشتر مواقعه سوزنش را گم می کرد. یک روز که دوباره سوزنش را گم کرده بود، ننه حسن را دید و پیش اون...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۰۹:۵۰

مادر و مادربزرگ چند روزی بود که حسابی کار می کردند و خانه را تمیز می کردند.

مادرو مادر بزرگ نیما خیلی خسته شده بودند اما نیما اصلا مراقب نبود و دست های چربش را به شیشه ها می مالید. آشغال تراش را روی زمین می ریخت و خلاصه...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۲:۳۶

روی شانه مهتاب کوچولو یک کیف نارنجی بود و توش هم پر از نخودچی کشمش بود.

یک روز مهتاب کوچولو همانطور که داشت توی خیابون را ه می رفت صدایی شنید. کیف از مهتاب پرسید چرا آشغال های خوراکیتو توی من می ریزی؟ چرا این همه نخودچی...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۰:۰۷

نیما توی یک آپارتمان زندگی می کرد و خیلی دوست داشت که توی حیاط آپارتمان گل بکارند.

توی آپارتمان آنها پیرزن مهربانی بود که او هم گل ها را دوست داشت. خانم گل از بقیه ساکنان آپارتمان اجازه گرفت و برای باغچه حیاط گل و بذر...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۰۹:۵۷

ریحانه و نرگس دو دوست خوب ومهربان بودند و همیشه با هم بازی می کردند.

نرگس به خانه ریحانه رفت. مادر بزرگ برای دیدن آنها آمده بود. ریحانه و نرگس از مادر بزرگ خواستند تا داستانی برای آنها بگوید. مادر بزرگ هم داستانی از...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۰۹:۴۹

یک روز سرد و برفی برف شروع به باریدن کرده بود. شب برف باریده بود و صبح یک آدم برفی نشسته بود توی خیابان.

صبح صدای گنجشکی که از سرما می لرزید به گوش آدم برفی خورد. آدم برفی گنجشک وکلاغ و بقیه حیواناتی که سردشون شده بود...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۲:۲۹

یک روز آفتابی و قشنگ سبزه های کنار جاده صدای تلق و تلق مرد کشاورز را شنیدند. گاری پر از کیسه های گندم بود.

اما انگار گوشه یکی از کیسه ها خبری بود و سه گندم بازیگوش می خواستند هر طور شده از کیسه بیرون بیایند. سه گندم با...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۰۹:۳۵

سامان بچه خیلی خوبی بود و مامان خیلی خوبی داشت. مامان سامان بیمار شده بود و چند روز بستری شده بود.

بالاخره قرار شد یک روز سامان به ملاقات مادرش برود. باران شدیدی می بارید و ترافیک و شلوغی خیابان ها باعث شده بود سامان و...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۰۹:۵۱

میلاد کوچولو تازه امسال به کلاس اول رفته، و اصلا دوست نداره به مدرسه بره.

یک روز که مادر بزرگ میلاد به خانه آنها آمده بود، میلاد به مادر بزرگ گفت که من خیلی دوست ندارم به مدرسه بروم و دوست دارم همیشه بازی کنم. میلاد که...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۴:۳۶

موش کوچولویی بود به اسم کپل، که همراه مادرش توی سوراخ یک درخت زندگی می کردند.

یک روز مامان موشی برای برداشتن خوراکی به انبار رفت، اما دید که غذا و خوراکی ها تمام شده و فقط یک گردو برایشان مانده بود. خانم موشی قبل از...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۰۹:۴۸

دختر کوچولوی داستان ما بیدار که شد صبحانه خورد و شروع به بازی کرد.

بعد از ناهار با دوستش فرشته مشغول بازی شدند تا هوا تاریک شد. بعد از مسواک آماده خواب شد. ماه توی آسمان بود. چشم هاش رو که بست فرشته خواب خوشحال شد و...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۴:۱۶

در دشت قشنگی حیوانات کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند.

یک روز صبح که حیوانات بیدار شدند متوجه شدند که باد توی دشت نیست. قاصدک ها تکان نمی خوردند. گل ها با وزش باد تکان نمی خوردند... حیوانات هر کدام نظری دادند و...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۴:۳۳

توی یک مرداب قشنگ یک خانم قورباغه زندگی می کرد، و هر روز صبح که یبدار می شد شروع به آواز خواندن و قور قور کردن می کرد.

خانم قورباغه دوست داشت که همه حیوانات مثل او قور قور کنند و آواز بخوانند. خانم قورباغه به ماهی و...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۳:۳۲

توی یک جنگل زیبا حیوانات با هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند.

از توی جنگل یک رودخانه رد میشد که آب زیادی داشت و حیوانات و جنگل ها از آن استفاده می کردند. سنجاب کوچولو و خرگوش کوچولو هر روز با هم بازی می کردند، در یکی از...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۴:۲۷

توی یک خانه نقلی و قشنگ دختر کوچولویی به نام مریم با پدر و مادرش، زندگی می کرد.

مریم به تازگی متوجه شده بود که نام او نام یک گل است. مریم به سراغ دوستانش رفت تا ببیند که اسم دوست هایش هم اسم گل هست یا نه؟ این برنامه در...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۰۹:۵۷

علی کوچولو با مادرش در حال خرید رفتن بودند و با هم قدم می زدند.

مادر و علی مراقب بودند که توی خیابان نروند و همش تو پیاده رو راه می رفتند تا اینکه به جهار راهی رسیدند. مادر و علی کوچولو به چراغ قرمز عابر پیاده رسیدند و...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۳:۵۳

توی دشت بزرگ و سرسبز چوپانی همیشه گوسفندهایش را برای چرا می آورد.

چوپان، یکی از گوسفندها را به خاطر پشم های نرم و سفیدش، پفی صدا می کرد. فصل تابستان نزدیک می شد و گوسفندها کم کم گرمای تابستان را حس می کردند و کلافه می...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۲:۰۸

یک روز دختر کوچولو یی درجنگل قدم می زد که یک فیل را دید.

فیل به دختر گفت تو چقدر کوچولو هستی. دختر گفت من دختر کوچولو هستم. فیل رفت و دختر به موشی رسید و موش گفت وای تو چقدر بزرگ هستی. مار به او گفت تو چقدر چاق هستی....

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۰:۲۸

گلی کوچولو که همه ماه رمضان را روزه کله گنجشکی گرفته بود تصمیم گرفته بود که روز آخر ماه رمضان را روزه بگیرد.

گلی اما اصرار داشت که روز عید فطر را روزه بگیرد، اما پدر و مادرش برای او توضیح دادند که روز عید فطر یعنی جشن...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۴:۰۹

طلا برای چند روز به خانه ننه بزرگ رفته بود. خانه ننه بزرگ توی شهر دیگری بود. حیاط خانه ننه بزرگ پر از گل بود و تختی که عصرها روی آن می نشستند و ننه بزرگ قلیانی داشت که عروسکی توی آبش بالا و پایین میرفت.

طلا آرزو می کرد...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۳:۴۳

علی کوچولو با پدر و مادرو پدر بزرگش، توی خانه کوچکی و با صفایی زندگی می کردند. علی کوچولو همیشه درحال بازی با پدربزرگش بود و او را خیلی دوست داشت.

یک روز علی کوچولو گل قرمز خوش بویی را کنار باغچه ایی توی کوچه دید و از...

صفحه‌ها

پرسش و پاسخ
اپلیکیشن قصه های صوتی رادیوکودک
به راحتی می توانید با نصب اپلیکیشن قصه های صوتی رادیوکودک به بیش از ۵۰۰ قصه صوتی دسترسی پیدا کنید، به راحتی آن ها را گوش کنید، ذخیره بفرمائید و در نهایت اگر لازم دونستید دانلود نمائید.
لیست کامل بیش از ۷۰ قصه صوتی از پگاه قصه گو
در این صفحه شما می توانید بیش از ۷۰ قصه صوتی از پگاه قصه گو را گوش کرده، ذخیره و دانلود کنید. البته پیشنهاد می کنیم ابتدا اپلیکیشن رادیوکودک را دانلود کنید و از طریق آن به راحتی به قصه های صوتی خود گوش فرا دهید.
لیست کامل قصه های شب با صدای مریم نشیبا
البته که شما می توانید در صفحات دیگر قصه های شب با صدای مریم نشیبا را نیز گوش کنید و از صدای او مثل همیشه لذت ببرید. البته که با نصب اپلیکیشن رادیو کودک کار خود را راحت تر می کنید.