قصه های صوتی شب بخیر کوچولو از مریم نشیبا

شب بخیر کوچولو با صدای مریم نشیبا، قصه های صوتی مریم نشیبا، قصه های جدید شب بخیر کوچولو، دانلود قصه های بانو نشیبا، کانال شب بخیر کوچولو

توضیحات بیشترتوضیحات کمتر

تب‌های اولیه

مهدی کوچولو پسر خیلی خوب و مودبیه که با همه به خوبی و خوشرویی رفتار می کنه و همه دوستش دارند.

یک روز صبح که مهدی از خواب بیدار شد متوجه شد خونه خیلی تغییر کرده و توی آشپزخونه پر از میوه ها و خوراکی های خوشمزه است. مهدی...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۳:۰۲

توی شهر قصه ها ایستگاه قطاری بود که به شهر نقاشی می رفت. مسافرهای قطار نقاشی مداد رنگی ها بودند.

قطار به ایستگاه تابستان رسید و مدادها پیاده شدند و نقاشی تابستان را کشیدند. قطار توی ایستگاه های مختلف ایستاد و مداد رنگی...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۲:۰۳

توی شهر قصه ها یک پسر بچه ایی بود به نام امیر، که قصه شنیدن را خیلی دوست داشت به همین خاطر پدر ومادرش همیشه کتاب های زیادی برایش می خریدند.

امیر کوچولو یه عادت بد داشت، اونم این بود که بعد از اینکه داستان را برایش می...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۳:۱۲

هومن کوچولو، چهارسالش بود و همیشه به حرف های پدر ومادرش گوش می داد و پسر خوبی بود. فقط یه عادت بدی داشت و اونم این بود که یه کم خجالتی بود.

هومن دایی رضا را خیلی دوست داشت. یک روز دایی رضا مریض شد و هومن تصمیم گرفت هدیه...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۳:۰۸

توی یک جنگل بزرگ حیوانات در کنار هم با آرامش و در صلح و صفا زندگی می کردند.

خانوم خرگوشه یک روز تصمیم گرفت مهمانی بگیرد. اما حیوانات وقتی دیدند خاله خرگوشه نمی تونه برای همه غذا درست کنه تصمیم گرفتند که به او کمک کنند و...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۲:۳۸

روزهای آخر فصل زمستان بود و باد قصد داشت ننه سرما را با خود ببرد.

ننه سرما اما دوست داشت که بهار را ببیند به همین خاطر به باد گفت تو برو من این بار تا بهار را نبینم نمی روم. این برنامه درفصل زمستان و روزهای پایانی سال...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۱:۵۶

سعید کوچولو پسر خوب و مهربانی بود فقط همیشه یادش می رفت اسباب بازی هایش را جمع کند.

یک روز که سعید نقاشی کشیده و با اسباب بازی هایش بازی کرده بود طبق معمول همه چیز را وسط اتاق پخش کرد. مادر سعید از او خواست تا اتاقش را...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۲:۲۷

کنار برکه ایی پشه طلایی زیبایی زندگی می کرد.

یک روز پشه، شیشه درخشانی را دید و کنارش پشه طلایی ای را تشخیص داد که عین خودش بود.پشه سریع به سراغ سنجاقک رفت و ماجرا را برایش تعریف کرد و گفت حتما این برادر من است که ایتقدر...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۴:۳۴

در جنگلی برکه ایی بود که که مثل طلا برق می زد و می درخشید.

کنار برکه درخت صنوبری بود که همیشه روی شاخه هایش پر از پرنده بود. برکه مدتی بود که ناراحت بود چون هر روز آب برکه کمتر وکمتر می شد.برکه ساکت بود و با کسی حرف نمی...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۲:۱۷

اون دور دورها یک جنگل سر سبز قشنگی بود که حیوانات با آرامش کنار هم زندگی می کردند.

خاکستری سنجاب کوچکی بود که هر روز بعد از خوردن صبحانه مشغول بازی و گردش در جنگل می شود. یک روز خاکستری دو پرنده ای را دید که به تازگی به...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۱:۴۹

نزدیک یک جنگل، یک دشت بزرگ بود که روستای قشنگی توی این دشت قرار گرفته بود.

چوپان دهکده گوسفندها را جمع کرد تا به صحرا ببرد و گوسفندها به دنبال چوپان به راه افتادند. چوپان که خسته شد خوابید و یک بره کوچیک بازیگوش از گله...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۰۹:۳۲

دختری بود به نام عسل که با دوستش سحر هر روز صبح به مدرسه می رفت.

اما بعد از مدتی سحر مریض شد و در بیمارستان بستری شد. بعد از اینکه سحر از بیمارستان به خانه آمد، عسل به دیدنش رفت و قرار شد در درس ها به دوستش کمک کند. این...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۴:۴۲

توی یک جنگل بزرگ و سر سبز رودخونه زیبا و آرامی بود که از بین گل ها و درخت ها می گذشت.

یک روز سنگ بزرگی جلوی مسیر آب را گرفته بود و همه حیوانات از این اتفاق ناراحت بودند. بنابراین جلسه ایی گذاشتند تا مشکل را حل کنند. اول...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۳:۴۰

دو برادر به نام های علی و محمد، با پدر و مادرشان در روستایی زندگی می کردند.

علی و محمد هر دو به پدرشان در گندم زار کمک می کردند. این دو برادر همیشه با هم بودند و به همه کمک می کردند. علی و محمد یک روز در گندم زار دو کبک...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۰۹:۴۱

اولین سالهای ازدواج حضرت علی و حضرت زهرا بود. این دو بزرگوار دو تا پسر داشتند امام حسن علیه السلام و امام حسین علیه السلام.

پیامبر بزرگ اسلام با نوه هایشان خیلی بازی می کردند. یک روز پیامبر (ص) وقتی در حال نماز خواندن...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۱:۰۷

برگی روی درختی خودش را محکم به شاخه چشبانده بود و هر چه دوست هاش به او می گفتند روی باد سوار شو و پایین بیا.

دوست های برگ سرخ که روی درخت افرا بودند همه به دست باد همه جا پخش شده بودند. اما فقط برگ سرخ روی شاخه محکم...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۰۹:۵۷

احسان کوچولو پسر خوبی بود فقط یه عادت بدی داشت و اونم این بود که لج بازی می کرد.

احسان کوچولو هر چیزی که پدر و مادرش به او می گفتند لج می کرد و برعکسش را انجام می داد. احسان کوچولو یک بار که با مادرش لج بازی کرد توی...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۲:۰۱

مرجان کوچولو قرار بود برای ناهار به خانه مادربزرگ برود و مادربزگ هم گفته بود که یک غذای خوشمزه برای او خواهد پخت. دل توی دل مریم نبود تا ببیند مادربزرگ چه غذایی برای او پخته است.

غذای مادر بزرگ آبگوشت بود و مرجان آبگوشت...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۴:۱۸

سعید پسر خوب و با ادبی بود، سعید با مادرش در کلبه ایی کوچک زندگی می کردند و فیل کوچکی داشت.

سعید برای فیلش زنگوله ایی تهیه کرده بود تا هیچ وقت گم نشود. اما فیل کوچولو زنگوله دوست نداشت چون هر وقت و هر جا می رفت همه...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۳:۰۵

بالای درختی بلند دو تا کبوتر با هم زندگی می کردند. اسم مادر ،کبوتر خانم بود و دخترش به اسم سپید پر بود.

یک روز کبوتر خانوم به دختر کوچولوش گفت من باید دنبال غذا برم و تو باید تنها توی لانه بمانی و مراقب خودت باشی و کار...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۳:۱۸

باغ زیبا و قشنگی بود که باغبان پیر و مهربانی داشت که خیلی به گل ها رسیدگی می کرد.

توی شاخه های درختان این باغ پرنده ها لانه کرده بودند. بین یکی ازشاخه ها گنجشک کوچولویی بود که روی یک تخم سفید و کوچولو نشسته بود. بعد از...

توی یک جنگل زیبا، حیوانات دور هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند.

یک روز صبح که حیوانات دور برکه جمع شده بودند، حیوان جدیدی به جنگل آمد. این حیوان جدید لاک پشت بود. روز های بعد وقتی لاک پشت برای گردش رفت خاله خرگوشه و...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۰۹:۱۹

پرستو کوچولو داستان ما در دسته بزرگ پرستو ها زندگی می کرد. پرستو ها دو بار در سال مهاجرت می کنند.

مرتضی کوچولو برای پرستو ها توی ایوان، لانه درست کرده بود. پاییز از راه رسیده بود و هوا داشت کم کم سرد می شد و پرستو ها...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۲:۳۲

اسب سفید مهربونی بود که توی دشتی زندگی می کرد و به همه کمک می کرد.

روزی اسب توی راه پیر مردی خسته را دید که باری را حمل می کرد. اسب جلوی پیرمرد زانو زد و پیرمرد سوار شد و اسب او را به خانه اش رساند.

داستان"اسب...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۳:۴۲

مادر بزرگ برای بهار قصه ایی می گفت به اسم بچه های آسمان.

مادر یزرگ از دو فرشته ای گفت که همه اسمشان را گذاشته بودند بچه های آسمان. گیس طلا و نقره نشان دو فرشته مهربان بودند که یکی فرشته شب و دیگری فرشته روز بودو این...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۲:۵۵

درخت سپیداری در کنار خیابانی زندگی می کرد. برگهای درخت سپیدار کم کم قرار بود که به خواب زمستانی بروند و برگ ها در حال تغییر رنگ بودند.

اما برگی بود که برگ آیینه نام داشت دلش نمی خواست رنگش زرد بشود و سوار بر باد روی...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۲:۰۴

پگاه دختر خوبی بود ولی یک عادت زشت داشت و آن هم این بود که دلش نمی خواست صبح ها صورتش را بشوید.

پگاه کوچولو یک روز صبح صدای چند بچه گربه را شنید و وقتی به زیر زمین رسید، دید چند بچه گربه کوچولو بدون مادرشان در حال بازی...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۲:۲۳

بهار نزدیک شده بود، اما پرنده بهاری هنوز مژده آمدن بهار را به حیوانات جنگل نداده بود.

حیوانات جنگل نگران پرنده بهاری بودند و قصد داشتند به دنبال پرنده بروند. سنجاب و خرگوش و آهو و جوجه تیغی و لاکپشت کوچولو و ... با هم...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۲:۱۶

در روستای قشنگی دختری به نام نرگس با خانواده اش زندگی می کرد.

یک روز پدر نرگس کوچولو،یک بره کوچولو برای او آورد. بره کوچولو پشم های سفید قشنگی داشت به همین خاطر نرگس کوچولو اسم بره اش را برفی گذاشت. چند روز بعد پدر پشم...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۲:۵۶

کبوتری بود که چهار جوجه داشت سه تا جوجه با طوق قهوه ای و و یک جوجه عجیب و غریب.

سه جوجه طوق قهوه ایی داشتند و جوجه آخر گردنش سفید و بدون طوق بود. همه جوجه ها برای گردش و تفریح و بازی می رفتند و فقط جوجه آخری توی لانه می...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۳:۵۲

توی یه باغ بزرگ گل های رنگارنگی با هم زندگی می کردند، هر روز صبح خورشید خانم روی سر گل ها دست می کشید و اونها رو بیدار می کرد.

تا اینکه یک روز علفی توی باغ در آمد و گل ها با دیدن علف خیلی ناراحت شدند و می خواستند که...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۳:۳۶

توی یک مزرعه سر سبز و قشنگ خانم مرغه دنبال یک آشیونه می گشت.

سحر و سپهر که با پدرشون توی انبار رفته بودند، خانم مرغه را دیدند که روی چند تخم نشسته بود. سپهر و سحر از آن روز به بعد هر روز چند بار برای دیدن خانم مرغه می...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۰:۰۵

مادر یک روز به سینا گفت من چند روز مرخصی گرفتم تا خانه تکانی عید را انجام بدهیم.

مادربزرگ و خاله ناهید برای کمک به آنها آمدند. سینا دوست داشت که کمک کند. و دوست داشت که ظرف ها را خشک کند اما یکی از ظرف ها را شکست و دست...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۰:۰۳

علی کوچولو با پدر و مادر و مادر بزرگش زندگی می کرد و هر روز بعد از رفتن مادر و پدر به سر کار، با مادر بزرگش می ماند.

ماه رمضان بود و علی هر روز به مادر بزرگ کمک می کرد. علی همچنین هر روز با مادر بزرگ قرآن می خواند و...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۳:۰۲

در مزرعه ای زیبا اسبی با پدر و مادرش زندگی می کرد. دراین مزرعه بره ای هم زندگی می کرد.

یک روز که مادر بره کوچولو قصد داشت که بره اش را به بیرون مزرعه ببرد، اسب کوچولو از خانم گوسفند خواست تا بره را پیش او بگذارد تا با...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۴:۵۰

توی شهری دور آقای موافق یک اسباب بازی فروشی داشت و دوست داشت که همه بچه های شهر اسباب بازی هایی را که دوست دارند داشته باشند.

یک روز پدری پیش او آمد و برای پسرش سفارش مزرعه حیوانات را داد. آقای موافق شروع به ساخت مزرعه...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۳:۲۰

توی یه دشت بزرگ چند تا مزرعه بود که کشاورزها با حیواناتشون اونجا زندگی می کردند.

هر کدام از حیوانات مسئولیت و کاری داشتند. توی یکی از مزرعه ها خانم مرغه صاحب چند جوجه شده شده بودند. بین جوجه ها جوجه ایی بود با دم بلند...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۳:۳۴

توی یه جنگل قشنگی حیوانات زیادی زندگی می کرد و از بین جنگل رودخانه ایی می گذشت.

یک روز طوفانی آمد و فردا صبح همه حیوانات با تعجب دیدند که آب رودخانه در حال قطع شدن است. قرار شد آقا کلاغه برای پیدا کردن دلیل قطعی آب...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۳:۳۹

میمون کوچولو هر وقت با اسباب بازی هاش بازی می کرد آنها را جمع نمی کرد و مادرش از این موضوع ناراحت بود.

یک روز در جنگل قرار شد که مسابقه نقاشی گذاشته شود و میمون کوچولو هم خیلی خوشحال شد و چون نقاشی اش خوب بود فکر می کرد...

مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۱۰:۰۲

روز تولد پرستو بود و دوست های پرستو برای او هدیه های قشنگی آورده بودند.

زهرا کوچولو برای پرستو یک دفتر نقاشی هدیه آورده بود. پرستو خیلی خوشحال شد چون پرستو عاشق نقاشی کشیدن بود. پدر پرستو برای او یک جعبه مداد رنگی خریده...

صفحه‌ها

پرسش و پاسخ
اپلیکیشن قصه های صوتی رادیوکودک
به راحتی می توانید با نصب اپلیکیشن قصه های صوتی رادیوکودک به بیش از ۵۰۰ قصه صوتی دسترسی پیدا کنید، به راحتی آن ها را گوش کنید، ذخیره بفرمائید و در نهایت اگر لازم دونستید دانلود نمائید.
لیست کامل بیش از ۷۰ قصه صوتی از پگاه قصه گو
در این صفحه شما می توانید بیش از ۷۰ قصه صوتی از پگاه قصه گو را گوش کرده، ذخیره و دانلود کنید. البته پیشنهاد می کنیم ابتدا اپلیکیشن رادیوکودک را دانلود کنید و از طریق آن به راحتی به قصه های صوتی خود گوش فرا دهید.
لیست کامل قصه های شب با صدای مریم نشیبا
البته که شما می توانید در صفحات دیگر قصه های شب با صدای مریم نشیبا را نیز گوش کنید و از صدای او مثل همیشه لذت ببرید. البته که با نصب اپلیکیشن رادیو کودک کار خود را راحت تر می کنید.