داستان کوتاه کودکانه دوستی مورچه کوچولو و خرگوش پشمالو

روزی از روزهای گرم تابستان،
مورچه کوچولویی زندگی می‌کرد که همیشه برای پیدا کردن غذا به روستای کوچک پایینی میرفت.
در یکی از روزها، خرگوش سفید پشمالویی رو در مزرعه دید که در حال کندن هویچ های خوشمزه بود.
مورچه کوچولو پیش خرگوش رفت و گفت: "من  تاحالا تو رو هیچ وقت اینجا ندیدم!." خرگوش کوچولو گفت: "من که تو رو نمیبینم! این صدا داره از کجا میاد؟"
مورچه کوچولو گفت: "منم مورچه ی مزرعه، اگه به پایین نگاه کنی منو میبینی."

خرگوش پشمالو به پایین نگاه کرد، مورچه کوچولو رو دید که بار سنگینی به دوش داره. خیلی ناراحت شد و گفت: "مورچه تو چطوری میتونی انقد بار سنگین رو به خونت ببری؟"

مورچه کوچولو گفت: "من همیشه برای خودم و خانوادم غذا میبرم."

خرگوش پشمالو گفت: "من دیگه برای همیشه میخوام به اینجا بیام و برای خودم غذا جمع کنم. میتونم به تو هم کمک کنم تا دیگه خسته نشی."
مورچه کوچولو خوشحال شد و از اون به بعد با هم به مزرعه ی پایین میرفتند و هم خودشون غذا میخوردند و هم برای خانوادشون هویج و گندم میبردند.
از این به بعد اونا تصمیم گرفتن به هم کمک کنند و دوستای خوبی برای هم باشند.

.
من نیکی هستم و ۸ سالم هست من قصه های شما را از تمام قصه ها بیشتر دوست دارم و صدای زیبای شما را
نیکی
.
خیلی عالی بو به من کمک کرد
دلسا
نمایش بازخورد های بیشتر

افزودن دیدگاه جدید

کاربر گرامی شماره تماس، ایمیل شما به هیچ عنوان روی وب سایت رادیوکودک نمایش داده نخواهد شد. اگر می خواهید نام شما نیز بصورت عمومی نمایش داده نشود از عبارت "ناشناس" استفاده نمائید. برای مشاهده بازخوردهای بیشتر در این قسمت کلیک کنید.
پرسش و پاسخ

 

معرفی کتاب با نیوشا

نیوشا باز هم مثل همیشه یه کتاب کودک به نام المر رو معرفی می کنه. المر از بهترین کتاب های ادبیات کلاسیک در حوزه خودشناسی هست.

مشاوره آنلاین با

ایشان با ۱۵ سال سابقه درمان کودکان بدون دارو از طریق مشاوره آنلاین کنار خانواده های عزیز هستند.