رادیو کودک

در این سرویس شما می توانید به دریایی از پادکست در زمینه های کودک، تغذیه، خانواده و سلامتی، داستان های صوتی، بازی های رایگان و ... دسترسی داشته باشید.

توضیحات بیشترتوضیحات کمتر
قصه-صوتی-موش-کوچولو-توی-جنگل-گم-شده-با-صدای-مریم-نشیبا
موش کوچولو داستان ما خیلی دوست داشت که حیوانات جنگل را از نزدیک ببیند. اما چون خیلی کوچک بود پدر و ماردش به او اجازه نمی دادند. اما یک روز موش کوچولو بدون اجازه پدر و مادرش بیرون رفت و در جنگل گم شد. موش کوچولو محو تماشای جنگل شد و راه افتاد در راه...
قصه-صوتی-صبوری-با-صدای-مریم-نشیبا
مریم نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
پسر کوچولویی بود به نام امیرعلی که خیلی مودب و خوب بود. فقط یه عادت بدی داشت و اونهم این بود که صبر نداشت. امیرعلی هر وقت کاری می خواست انجام بده عجله داشت و همش می گفت حوصله ام سر رفته. یک روز که مادر بزرگ برای پختن عدس پلو نذری آمده بود در مورد...
قصه-صوتی-سعید-و-ملوس-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
سعید خواهر و برادری نداشت و با پدر و مادرش زندگی می کرد البته مادر بزرگش هم با آنها بازی می کرد. یک روزسعید کوچولو، گربه ایی را توی حیاط دید و از مادر بزرگش اجازه گرفت و برای بازی به حیاط رفت. گربه کوچولو پاهاش زخمی شده بود و سعید از پدرش اجازه گرفت...
قصه-صوتی-همسایه-های-خوب-آقا-مورچه-با-صدای-مریم-نشیبا
زمستان به جنگل رسیده بود. خانواده مورچه توی خونه گرم و نرمشون بودند و خیالشون از آذوقه زمستان راحت بود. شب هوا ابری بود و بارون بارید و آقا ملخه به آقا مورچه خبر داد و خانواده مورچه را به خانه خودش برد. اما خانه آنها پر از آب بود وآذوقه آنها را آب...
قصه-صوتی-یاسمن-و-فانوس-قدیمی-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
یاسمن تنها بچه خانواده بود و دوستی هم نداشت. اونها توی یک مزرعه زندگی می کردند. یاسمن با حیوانات مزرعه بازی می کرد. اما یک روز حوصله نداشت ،لبه پله ها نشست و با جوجه ها هم بازی نکرد. خانم مرغه پیش او رفت و گفت چرا امروز اینقدر ناراحتی؟ چرا با جوجه...
قصه-صوتی-قویترین-کیه؟-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
کنار برکه ایی چهار تا دوست با هم بازی می کردند. قورباغه، مورچه، زنبور و موش کوچولو. قورباغه یک روز به همه گفت من از همه شما قویتر هستم چون هم توی آب و هم توی خشکی زندگی می کنم. زنبور گفت من عسل درست می کنم و پرواز می کنم پس من قوی تر هستم. موش گفت...
قصه-صوتی-سفر-پنگوئن-کوچولو-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
پنگوئن کوچولویی با پدر ومادرش در یک جای سرد زندگی می کرد. پنگوئن کوچولو هر روز روی یخ ها حسابی بازی می کرد. یک روز پنگوئن کوچولو در حالی که روی یک تکه یخ نشسته بود تکه یخ از بقیه یخ ها جدا شد و روی آب به راه افتاد. تکه یخ روی آب رفت و رفت تا رسید به...
قصه-صوتی-سفر-به-مشهد-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
رضا کوچولو قرار بود با پدر ومادر و مادربزرگش برای میلاد امام رضا به مشهد بروند و رضا خیلی خوشحال بود که به مسافرت می روند. رضا کوچولو که نمی دانست مشهد کجاست، بنابراین از مادر بزرگش پرسید چرا به مشهد می رویم، و مادر بزرگ مهربان هم در مورد پیامبر...
قصه-صوتی-قورباغه-ایی-که-سلام-نمی-کرد-با-صدای-مریم-نشیبا
کنار برکه ایی قورباغه ایی به نام قورک زندگی می کرد که خیلی خوب و مهربون بود و فقط یه ایراد داشت اونم اینکه سلام نمی کرد. قورک سلام نمی کرد چون خجالت می کشید و همیشه سرش را پایین می انداخت. حیوون ها هر کدام سعی می کردند که خجالت کشیدن قورک را برطرف...
قصه-صوتی-قورباغه-ایی-که-زنبور-دوست-داشت-با-صدای-مریم-نشیبا
توی گودال آبی سه تا قورباغه زندگی می کردند. از این سه دوست، دو قورباغه هر روز دنبال مگس می گشتندو می خوردند. اما قورباغه سوم دوست داشت زنبور بخورد. قورباغه داستان ما هنوز زنبور ندیده بود، ولی یک روز که قورباغه، توی جنگل می خواست گل بچیند، یک زنبور...
قصه-صوتی-قورباغه-بد-اخلاق-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
چند قورباغه کنار برکه ایی زندگی می کردند و خیلی خوش اخلاق و مهربان با هم بازی می کردند. اما قورباغه ایی به نام قورقوری بود که بد اخلاق بود وبا دوستانش بازی نمی کرد. دوستان قور قوری هر بار برای بازی و یا پیدا کردن غذا دنبال او می رفتند، قور قوری...
قصه-صوتی-ماجرای-قورباغه-سبز-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
قورباغه سبزی کنار برکه ایی با دوستانش زندگی می کرد. یک روز وقتی قورباغه کوچولو داشت توی جنگل راه می رفت بلوطی توی سرش خورد وقورباغه که سرش کمی درد گرفته بود داد زد فرار کنید که یک حیوان خطرناک به جنگل آمده است. حیوانات که حرف او را باور کرده بودند...
قصه-صوتی-قورباغه-گودال-بزرگ-دهکده-با-صدای-مریم-نشیبا
زیر آسمان آبی رنگ قشنگ دهکده ایی بود که همه حیوانات نقشی در انجام کارهای دهکده داشتند. در این دهکده یک گودال بزرگ بود که چند قورباغه در آن زندگی می کردند.یک روز گوشه ایی از دهکده دود سیاهی بلند شد، قورباغه های داخل گودال که آتش را دیدند گفتند به ما...
قصه-صوتی-قویترین-قورباغه-برکه-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
یک روز که آقا قورباغه توی آینه خودش را دید با خودش گفت من باید قویترین حیوان جنگل بشم. به همین خاطر راه افتاد به سمت جنگل. قورباغه در جنگل پیش خرگوش و سنجاب و فیل و آهو و حیوانات دیگر رفت و از همه آنها پرسید که چه غذایی می خورند که آنقدر بزرگ شده...
قصه-صوتی-ماجرای-شتر-کوچولو-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
شتر کوچولو و مادرش توی ظهر بیرون آمده بودند و شتر کوچولو سایه خودش را روی زمین دید تعجب کرد که دوتا کلاه بزرگ روی پشتش برای چیست. شتر کوچولو دیگه خجالت می کشید که از خانه بیرون برود و حیوانات دیگر او را مسخره کنند. شتر کوچولو یک روز آرام و بی سرو...
قصه-صوتی-مشکل-چراغ-راهنما-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
توی یک شهر شلوغ که پر از ماشین بود، یک چراغ راهنمایی بود که کارشو دوست نداشت و دلش می خواست یک ماشین بشه. چراغ راهنمایی سر چهارراه با حسرت تاکسی ها رو نگاه می کرد و همیشه وقتی تاکسی ها به چهاراه می رسیدند چراغ را برایش سبز می کرد. یک شب چراغ...
قصه-صوتی-هر-کاری-وقتی-داره-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
میمون کوچولویی بود که هر کس کاری به او می سپرد، پشت گوش می انداخت و فراموش می کرد. آهو خانم یکبار از میمون کوچولو خواست که سبد میوه برای آهو خانوم بچیند. اما به دنبال بازی رفت و فراموش کرد. داستان"هر کاری وقتی داره" با اجرای خانم مریم نشیبا در صدا و...
قصه-صوتی-آرزوی-ستاره-کوچولو-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
شب بود و همه مردم در خواب بودند. ماه آسمان به ستاره ها گفت همه چشم هایتان را ببندید تا یک قصه خوب از خورشید خانوم برایتان بگویم. ستاره کوچولو اما خوابش نمی برد. بیدار ماند و منتظر شد تا خورشید را ببیند. ماه به ستاره کوچولو گفت که با خیال راحت بخواب...
قصه-صوتی-گوساله-شکمو-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
گوساله شکمویی بود که هر چه می خورد سیر نمی شد و گوساله دائم در مزرعه می چرخید و دنبال غذا می گشت. گوساله پیش سگ مزرعه رفت و به زور از او تکه ایی استخوان گرفت، اما استخوان دندان هایش را به درد آورد. پیش قورباغه رفت و مثل او زبانش را درآورد تا پشه...
قصه-صوتی-همسایه-گلها-با-صدای-مریم-نشیبا
۰۰:۰۰
۰۰:۰۰
مینو کوچولو یه دختر خوب و مودب بود و گل ها رو خیلی دوست داشت و هرروز به گل ها آب می داد. یک روز بهاری از صبح تا بعد از ظهر باران بارید و عصر که مینو برای دیدن گل ها رفت دید که چند تا کرم کوچولو کنار باغچه افتادند. مینو ترسید که کرم ها توی باغچه...

صفحه‌ها

تازه ها