- رادیو کودک
- مهدکودک های تهران
- مهدکودک و پیش دبستانی در نیاوران
- مهدکودک و پیش دبستانی در سعادت آباد
- مهدکودک و پیش دبستانی در شهرک غرب
- مهدکودک و پیش دبستانی در پاسداران
- مهدکودک و پیش دبستانی در تهرانپارس
- مهدکودک و پیش دبستانی در جردن
- مهدکودک و پیش دبستانی در میرداماد
- مهدکودک و پیش دبستانی در تهرانسر
- مهدکودک و پیش دبستانی در قیطریه
- مهدکودک و پیش دبستانی در سهروردی
- مهدکودک و پیش دبستانی در غرب تهران
- مهدکودک و پیش دبستانی در شرق تهران
- مهدکودک و پیش دبستانی در اقدسیه
- مهدکودک و پیش دبستانی در دولت
- مهدکودک و پیش دبستانی در مرزداران
- مهدکودک و پیش دبستانی در جنت آباد
- مهدکودک و پیش دبستانی در یوسف آباد
- مهدکودک و پیش دبستانی در شیخ بهایی
- مهدکودک و پیش دبستانی در میدان شهدا
- مهدکودک و پیش دبستانی در منظریه
- مهدکودک و پیش دبستانی در اختیاریه و منظریه
- مهدکودک و پیش دبستانی در بلوار کشاورز
- مهدکودک و پیش دبستانی در پونک و سردار جنگل
- مهدکودک و پیش دبستانی در پیروزی، نیروی هوایی
- مهدکودک و پیش دبستانی در شهر زیبا، سازمان آب
- مهدکودک و پیش دبستانی در میرزای شیرازی
- مهدکودک و پیش دبستانی در کرج، مهرشهر، منظریه
- مهدکودک و پیش دبستانی در الهیه
- مهدکودک و پیش دبستانی در شهران شمالی و جنوبی
- مهدکودک و پیش دبستانی در میدان توحید، ستارخان
- مهدکودک و پیش دبستانی در آیت اله کاشانی، سازمان برنامه
- مهدکودک و پیش دبستانی در ولنجک
- مهدکودک و پیش دبستانی در تجریش
- مهدکودک و پیش دبستانی در فرمانیه
- مهدکودک و پیش دبستانی در زعفرانیه
- مهدکودک و پیش دبستانی در حسین آباد، پاسداران
- قصه کودکانه
- مشاوره تبلیغ مهدکودک و پیش دبستانی
- مدرسه در نیاوران
- مدرسه در منطقه ۳
تبهای اولیه
در یک شهر بزرگ و شلوغی خونه ایی بود که پدر و مادر و مادر بزرگ و پدر بزرگ و یک پسر به نام ایمان زندگی می کردند.
ایمان کوچولوی داستان ما پسر خوب و مودبی بود اما فقط یک اشکال داشت و اون هم صدای بازی کردنش بود که خیلی بلند بود.
داستان"بچه پر سر و صدا"...
حسن کوچولو رفته بود خونه مادربزرگش و چون حوصله اش سر رفته بود رفت بیرون و دید که همه همسایه ها پرچم مشکی آویزان کرده اند.
حسن از عمویش در مورد پرچم های سیاه و لباس مشکی و سیاه مردم پرسید و عموی حسن در مورد ماه محرم و شهادت امام حسین علیه السلام...
دریک دشت بزرگ حیوانات و پرنده های زیادی زندگی می کردند. و یک روستا کنار دشت بود.
یک روز مادر مریم کوچولو یک سفره بزرگ انداخت و دو تا کله قند گذاشت وسط سفره و شروع کرد به شکستن قند،مادربزرگ قندها را به حبه های کوچک وکوچک خرد می کرد اما...
این برنامه...
کنار یک دشت بزرگ یک رودخونه پر آب بود و یک عالمه ماهی در این رودخونه زندگی می کردند.
هر سال وقتی که ماهی ها می خواستند به دریا برسند رودخونه برای آنها جشن می گرفت. رودخونه موج برداشت و چون هوا خیلی سرد بود و یخ زده بود یخ ها را شکست و یک عالمه آب یخ...
پرستو و گنجشک کوچولو هر روز روی درخت بید بازی می کردند. اما یک روز گنجشک کوچولو دوست داشت روی درخت دیگری بازی کند اما پرستو دوست نداشت از آنجابرود و با هم قهر کردند.
پرستو کوچولو فردای آن روز با خانواده اش کوچ کردند به مناطق گرم جنوب و گنجشک کوچولو...
توی حرم امام زاده خیلی شلوغ بود این امام زاده همیشه شب های شهادت امامان معصوم شلوغ بود.
مادر بزرگ معمولا دراین جور مواقع نذری می پخت، آن شب هم شب شهادت امام زین العابدین بود و همه خانواده با هم به امام زاده رفته بودند تا با هم سوگواری کنند. این...
توی شهری که علی کوچولو زندگی می کرد یک فرودگاه بود. علی با پدر ومادرش برای رفتن به مسافرت به فرودگاه رفتند.
علی کوچولو سوار هواپیما شد و از خانم مهماندار شکلات گرفت و آقای مهماندار به علی کوچولو یک هدیه داد. علی کوچولو دوست داشت خلبان بشه و مهماندار...
مریم و زهرا دو تا خواهر خوب و مهربون بودند که همیشه به مادرشان کمک می کردند.
مادر به مریم و زهرا خبر داد که قراره به مسافرت بروند. مادربه کمک زهرا ومریم چمدانشان را بستند و عازم سفر به مشهد شدند.این برنامه در شب شهادت امام رضا علیه السلام پخش شده...
سه بچه میمون شیطون و بازیگوشی در جنگلی زیبا زندگی می کردند. از وسط جنگل رودخونه پرآبی رد می شد.
یک روز که بچه میمون ها مشغول بازی بودند چشمشان افتاد به درخت های میوه و با خودشان فکر کردند چطور به آن طرف رودخانه بروند. رودخانه پر از تمساح بود و بچه...
خاله جان سارا همیشه در حال دوخت و دوز بود و توی روستا برای همه لباس می دوخت.
اما یک مشکلی وجود داشت و اون هم این بود که بیشتر مواقعه سوزنش را گم می کرد. یک روز که دوباره سوزنش را گم کرده بود، ننه حسن را دید و پیش اون رفت تا راه حلی برای مشکلش پیدا...
مادر و مادربزرگ چند روزی بود که حسابی کار می کردند و خانه را تمیز می کردند.
مادرو مادر بزرگ نیما خیلی خسته شده بودند اما نیما اصلا مراقب نبود و دست های چربش را به شیشه ها می مالید. آشغال تراش را روی زمین می ریخت و خلاصه خانه را تمیز نگه نمی داشت.این...
روی شانه مهتاب کوچولو یک کیف نارنجی بود و توش هم پر از نخودچی کشمش بود.
یک روز مهتاب کوچولو همانطور که داشت توی خیابون را ه می رفت صدایی شنید. کیف از مهتاب پرسید چرا آشغال های خوراکیتو توی من می ریزی؟ چرا این همه نخودچی کشمش توی من ریختی؟ مهتاب خیلی...
نیما توی یک آپارتمان زندگی می کرد و خیلی دوست داشت که توی حیاط آپارتمان گل بکارند.
توی آپارتمان آنها پیرزن مهربانی بود که او هم گل ها را دوست داشت. خانم گل از بقیه ساکنان آپارتمان اجازه گرفت و برای باغچه حیاط گل و بذر گل و چند تا درخت خرید. این...
ریحانه و نرگس دو دوست خوب ومهربان بودند و همیشه با هم بازی می کردند.
نرگس به خانه ریحانه رفت. مادر بزرگ برای دیدن آنها آمده بود. ریحانه و نرگس از مادر بزرگ خواستند تا داستانی برای آنها بگوید. مادر بزرگ هم داستانی از شجاعت ومهربانی پدر بزرگ نرگس...
یک روز سرد و برفی برف شروع به باریدن کرده بود. شب برف باریده بود و صبح یک آدم برفی نشسته بود توی خیابان.
صبح صدای گنجشکی که از سرما می لرزید به گوش آدم برفی خورد. آدم برفی گنجشک وکلاغ و بقیه حیواناتی که سردشون شده بود را پیش خودش آورد.این داستان در...
یک روز آفتابی و قشنگ سبزه های کنار جاده صدای تلق و تلق مرد کشاورز را شنیدند. گاری پر از کیسه های گندم بود.
اما انگار گوشه یکی از کیسه ها خبری بود و سه گندم بازیگوش می خواستند هر طور شده از کیسه بیرون بیایند. سه گندم با خوشحالی از گاری پایین پریدند و...
میلاد کوچولو تازه امسال به کلاس اول رفته، و اصلا دوست نداره به مدرسه بره.
یک روز که مادر بزرگ میلاد به خانه آنها آمده بود، میلاد به مادر بزرگ گفت که من خیلی دوست ندارم به مدرسه بروم و دوست دارم همیشه بازی کنم. میلاد که دوست داشت خلبان بشود،...
سامان بچه خیلی خوبی بود و مامان خیلی خوبی داشت. مامان سامان بیمار شده بود و چند روز بستری شده بود.
بالاخره قرار شد یک روز سامان به ملاقات مادرش برود. باران شدیدی می بارید و ترافیک و شلوغی خیابان ها باعث شده بود سامان و پدرش خیلی توی ترافیک معطل...
موش کوچولویی بود به اسم کپل، که همراه مادرش توی سوراخ یک درخت زندگی می کردند.
یک روز مامان موشی برای برداشتن خوراکی به انبار رفت، اما دید که غذا و خوراکی ها تمام شده و فقط یک گردو برایشان مانده بود. خانم موشی قبل از بیرون رفتن از خونه کپل رو بوسید و...
دختر کوچولوی داستان ما بیدار که شد صبحانه خورد و شروع به بازی کرد.
بعد از ناهار با دوستش فرشته مشغول بازی شدند تا هوا تاریک شد. بعد از مسواک آماده خواب شد. ماه توی آسمان بود. چشم هاش رو که بست فرشته خواب خوشحال شد و دختر کوچولوی ما مشغول دیدن خواب...
صفحهها
تازه ها






















