رادیو کودک

در این سرویس شما می توانید به دریایی از پادکست در زمینه های کودک، تغذیه، خانواده و سلامتی، داستان های صوتی، بازی های رایگان و ... دسترسی داشته باشید.

در این صفحه شما می توانید لیست قدیمی ترین ترانه های کودک را گوش داده و آن ها را برای کودک خود پخش کنید. این ترانه های قدیمی به همت کانال هنر کودک آموزش جمع آوری شده اند. https://t.me/HonarKodakAmozesh
در این صفحه شما می توانید لیست قدیمی ترین ترانه های کودک را گوش داده و آن ها را برای کودک خود پخش کنید. این ترانه های قدیمی به همت کانال هنر کودک آموزش جمع آوری شده اند. https://t.me/HonarKodakAmozesh
موزه مجازی هنر کودک در پیشبرد اهداف پژوهشی خود به بررسی تاریخچه آموزش هنر کودک در ایران پرداخته است. درگام اول شناسایی اساتید آموزش هنر کودک در ایران تا قبل از دهه پنجاه را در دستور کار خود دارد. در این راه و در دومین نشست تخصصی خود، گفتگویی با...
یکی از باحال ترین هدیه ها به خودتان، فرزندتان و دوستانتان میتونه تصویرسازی ازتون باشه. چند نمونه از این تصویرسازی ها در قسمت پائین وجود دارند. در حال حاضر این تصویر سازی ها با تخفیف ویژه ۳۰ درصد برای شما عزیزان آماده سفارش می باشد. تا پایان جشنواره...
در این صفحه چند شعر درباره اول مهر و آغاز سال تحصیلی آورده شده است. شعر اول درباره اول مهر و آغاز سال تحصیلی ای مدرسه سلام خورشید مهربان تابیده روی بام صبحی دگر شده ای مدرسه سلام صف بسته ایم همه آماده در حیاط شاداب و خنده رو با شور و با نشاط نام...
یه گل دارم تو گلدون گذاشتمش تو ایوون گلم می خواست بخوابه آفتاب به روش بتابه شاپرکه از راه رسید برگای اونو بوسید گلم از خواب بیدار شد بعدش چی شد؟ بهار شد
یه شب که من خوابیدم خواب عجیبی دیدم خواب می دیدم یه مورچه ام یه مورچه سیاهم کوچولو ریزه میزه یه خورده قد کوتاهم خواب می دیدم بار می برم دونه به انبار می برم همراه چند تا مورچه رد شدم از یه کوچه اون کوچه خیلی تنگ بود میون راه یه سنگ بود جلوی پامو...
یک روز توی جنگل، بعد از اینکه خرگوش و دوستانش با هم بازی کردند، تصمیم گرفتند که فردا جای بازی کردنشان را عوض کنند. اما روز بعد، همه حیوانات به موقع رسیدند به جز خرگوش کوچولو که خیلی دیر کرده بود. بعضی از دوستان خرگوش خیلی عصبانی شدند و پشت سر خرگوش...
علی کوچولو یک روز که از خواب بیدار شد حس کرد حالش خوب نیست و به مادرش گفت حالم خوب نیست. علی با مادرش به دکتر رفت و دکتر با مهربانی علی را معاینه کرد و به او دارو داد. علی توی فصل تابستان سرما خورده بود. این برنامه در روز پزشک پخش شده است. داستان"...
مهدی کوچولو پسر خیلی خوب و مودبیه که با همه به خوبی و خوشرویی رفتار می کنه و همه دوستش دارند. یک روز صبح که مهدی از خواب بیدار شد متوجه شد خونه خیلی تغییر کرده و توی آشپزخونه پر از میوه ها و خوراکی های خوشمزه است. مهدی کوچولو ازمادرش پرسید و فهمید...
توی شهر قصه ها ایستگاه قطاری بود که به شهر نقاشی می رفت. مسافرهای قطار نقاشی مداد رنگی ها بودند. قطار به ایستگاه تابستان رسید و مدادها پیاده شدند و نقاشی تابستان را کشیدند. قطار توی ایستگاه های مختلف ایستاد و مداد رنگی ها نقاشی های مختلف و رنگارنگی...
توی شهر قصه ها یک پسر بچه ایی بود به نام امیر، که قصه شنیدن را خیلی دوست داشت به همین خاطر پدر ومادرش همیشه کتاب های زیادی برایش می خریدند. امیر کوچولو یه عادت بد داشت، اونم این بود که بعد از اینکه داستان را برایش می خواندند توی کتاب های قصه نقاشی...
هومن کوچولو، چهارسالش بود و همیشه به حرف های پدر ومادرش گوش می داد و پسر خوبی بود. فقط یه عادت بدی داشت و اونم این بود که یه کم خجالتی بود. هومن دایی رضا را خیلی دوست داشت. یک روز دایی رضا مریض شد و هومن تصمیم گرفت هدیه ایی به دایی‌اش بده. و به همین...
توی یک جنگل بزرگ حیوانات در کنار هم با آرامش و در صلح و صفا زندگی می کردند. خانوم خرگوشه یک روز تصمیم گرفت مهمانی بگیرد. اما حیوانات وقتی دیدند خاله خرگوشه نمی تونه برای همه غذا درست کنه تصمیم گرفتند که به او کمک کنند و برای تهیه غذا و پیدا کردن جای...
روزهای آخر فصل زمستان بود و باد قصد داشت ننه سرما را با خود ببرد. ننه سرما اما دوست داشت که بهار را ببیند به همین خاطر به باد گفت تو برو من این بار تا بهار را نبینم نمی روم. این برنامه درفصل زمستان و روزهای پایانی سال پخش شده است. داستان"برف در بهار...
سعید کوچولو پسر خوب و مهربانی بود فقط همیشه یادش می رفت اسباب بازی هایش را جمع کند. یک روز که سعید نقاشی کشیده و با اسباب بازی هایش بازی کرده بود طبق معمول همه چیز را وسط اتاق پخش کرد. مادر سعید از او خواست تا اتاقش را جمع کند اما سعید بی توجه به...
کنار برکه ایی پشه طلایی زیبایی زندگی می کرد. یک روز پشه، شیشه درخشانی را دید و کنارش پشه طلایی ای را تشخیص داد که عین خودش بود.پشه سریع به سراغ سنجاقک رفت و ماجرا را برایش تعریف کرد و گفت حتما این برادر من است که ایتقدر به من شیبه است. سنجاقک و کفش...
در جنگلی برکه ایی بود که که مثل طلا برق می زد و می درخشید. کنار برکه درخت صنوبری بود که همیشه روی شاخه هایش پر از پرنده بود. برکه مدتی بود که ناراحت بود چون هر روز آب برکه کمتر وکمتر می شد.برکه ساکت بود و با کسی حرف نمی زد. تا اینکه درخت صنوبر دلیل...
اون دور دورها یک جنگل سر سبز قشنگی بود که حیوانات با آرامش کنار هم زندگی می کردند. خاکستری سنجاب کوچکی بود که هر روز بعد از خوردن صبحانه مشغول بازی و گردش در جنگل می شود. یک روز خاکستری دو پرنده ای را دید که به تازگی به جنگل آمده بودند. اما پرنده...
نزدیک یک جنگل، یک دشت بزرگ بود که روستای قشنگی توی این دشت قرار گرفته بود. چوپان دهکده گوسفندها را جمع کرد تا به صحرا ببرد و گوسفندها به دنبال چوپان به راه افتادند. چوپان که خسته شد خوابید و یک بره کوچیک بازیگوش از گله جدا شد و به سمت جنگل رفت....

صفحه‌ها

-