من یکی از دوست‌های عسل، یعنی همان بچه خرسه هستم. من هم دیگر بچه آدم نیستم، من تازگی یک بچه گربه شده...
آموختن روش‌های محافظت از خود، شاید مهمترین کاری باشد که والدین برای فرزندانشان انجام می‌دهند؛ حتی...
داستان کوتاه کودکانه درباره طبیعت - قسمت اول
ترنج دختری ۷ ساله است که با پدر و مادرش در شمال ایران و در شهر انزلی زندگی میکند. ترنج خیلی شهرش را...
لیست کتاب هایی که در این مطلب معرفی می شوند: قصه‌هایی برای ۱ تا ۶ ساله‌ها لنگه جوراب گمشده و ۱۰...

داستان صوتی اندازه دنیا

یکی بود یکی نبود. سارا کوچلو توی حیاط نشسته بود، روی پله­های جلوی ایوون- چشماشو بسته بود، انگشتاشو می­شمرد. یک ، دو ، سه تا؛ مورچه کوچلویی زیر پله­ها لونه داشت. سرشو از لونه بیرون اُورد، سارا را دید، پرسید:

دینگ... دینگ، خانم کوچولو چی رو می­شماری.

خب دنیار رو دیگه...

اِ برای چی.

برای اینکه بفهمم مامانم چقدر دوستم دارهو آخه گفته که منو اندازه­ی دنیا دوست داره. تو می­دونی دنیا چقدر؟

هه هه معلومه که می­دونم دنیا اندازه­ی لونه­ی منه، می­بینی چقدر بزرگ.

لونه بزرگ نبود، خیلی هم کوچیک بود.

سارا غمگین شد.

پس پس مامانم منو خیلی کم دوست داره، حالا که اینطور شد. منم لج می­کنم میرم؛ گل بازی می­کنم تا لباسم کثیف بشه اِم.

اونوقت از جاش بلند شد و رفت و کنار باغچه نشست، دستشو توی باغچه کرد یک مشت گل در اورد. بله بچه­ها کرم کوچلویی سرشو از تو گلها در اورد به سارا گفت:

چه شده خانم کوچلو چرا ناراحتی.

مامانم گفته منو اندازه دنیا دوست داره. اما دنیا که خیلی کوچیلو، کرم سرشو تکون داد. کی گفته: دنیا کوچیکه، دنیا خیلی هم بزرگه دنیا خیلی خیلی بزرگه اندازه این باغچه.

سارا به باغچه نگاه کرد، از لونه­ی مورچه بزرگتر بود اما زیادم بزرگ نبود.

باز غمگین شد خودش گفت: این خیلی کمه.

حالا که اینطوری منم میرم لب حوض می­شینم.

آب بازی می­کنم تا لباسام خیس بشه. اونوقت از جاش بلند شد و رفت کنار حوض آب دستشو کرد توی آب ، ماهی سرخ کوچلو دمش تکون داد گفت: وا چه بداخلاق.

آخه مامانم گفته منو اندازه دنیا دوست داره . اما دنیا خیلی خیلی کوچلوی اندازه­ی باغچه است، همش اندازه­ی باغچه است. ماهی قلوپ قلوپ خندید گفت: نه بابا، هر کی گفته اشتباه کرد دنیا اندازه­ی این حوضه ببین چقدر قشنگ و بزرگه... سارا حوض را نگاه کرد از باغچه بزرگتر بود، خوشحال شد. بعدم از این طرف حوض راه افتاد. رفت اون طرف حوض، اما خیلی زود رسید. تازه اونوقت فهمیدم که حوضم خیلی بزرگ نیست. دوباره غمگین شد با خودش گفت: مامانم منو خیلی زیاد دوست نداره، حالا که اینطوریه منم میرم گوشه دیوار زیر آفتاب می­شینم تا سیاه بشم.

دویید رفت گوشه­ی دیوار نشست، گربه­ی سیاه پشمالویی از روی دیوار رد می­شد، سارا و دید میو میو کرد گفت: آهای خانم کوچلو چی شده چرا توی آفتاب نشستی، میو...

با مامانم قهر کردم آخه اون منو اندازه­ی دنیا دوست داره، اما دنیا خیلی کوچیکه اندازه­ی این حوضه گربه سیاهه دمشو تکونی داد گفت:

نه نه اندازه­ی حوض نیست، اندازه­ی کوچه است خیلی بزرگه. میو... سارا با خوشحالی گفت: اندازه­ی کوچه راست می­گی....

معلومه که راست می­گم. اگر حرف منو باور نمی­کنی برو از گربه­ها دیگه محله بپرس میو... چرا باور می­کنم، بعدم دویید رفت به طرف در ... در  باز کرد رفت تی کوچه تا ته کوچه رفت‌ و برگشت، اما وقتی به خونه رسید. اصلا خسته نبود،‌چون راه زیادی نرفته بود کوچه خیلی کوتاه بود سارا باز گریه­اش گرفت همونجا دم در خونه نشست با خودش گفت: دنیا کوچیکه هر کاری هم که بکنم کوچیکه مامان منو کم دوست داره بعدم از لجش برای دنیا شکلک درآورد.

پرنده­ی بزرگی کنار سارا روی زمین نشست پرنده بزرگی کنار سارا روی زمین نشست، خانم کوچلو می­دونی وقتی شکلک در میاری چقدر زشت می­شی، حالا بگو ببینیم برای کی شکلک درمیاری، برای دنیا، چونکه خیلی کوچیکه اگر انقدر کوچیک نبود مامانم منو خیلی دوست داشت، دنیا که کوچیک نیست  خیلی هم بزرگه وا... مثلا چقدر... یعنی اونقدر بزرگه که نمی­تونم بهت بگم... زودباش زود باش، اشکاتو پاک کن، پاک کن، پاک کن، بعدهم روی دوش من سوار شو تا باهم به تماشای دنیا بریم. سارا اشکاشو پاک کردبا خوشحالی روی دوش پرنده­ی بزرگ نشست. پرنده بالاش باز کرد، پرواز کرد.

بالا رفت، بالاتر...از روی خونه­ها گذشت، از روی دشتای جنگل­ها گذشت... از روی رودها و دریاها گذاشت، .... از روی کوه­ها و دره­ها گذشت....

سارا همه جا رو با تعجب نگاه می­کرد می­پرسید... اَه همه­ی اینها دنیاست... بله همه­ی اینها خیلی چیزای دیگه دنیاست...

چقدر زیاد. وای چقدر بزرگه... پرنده رفت. رفت... گشت ....گشت دنیا رو دور زد بعد به جای اولش برگشت سارا جلوی در خونه روی زمین گذاشت بعدم خداحافظی کرد و رفت. سارا خوشحال بود چون حالا می­دونست دنیا خیلی بزرگه و مادرش اونو خیلی خیلی دوست داره ناگهان صدای مادر بلند شد:

سارا کجایی عزیزم سارا... با خوشحالی دویید تو خونه داد زد. من اینجام مامان جون الان میم بعدم به طرف مامانش رفت و اونو بغل کرد.

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید...

افزودن دیدگاه جدید