من یکی از دوست‌های عسل، یعنی همان بچه خرسه هستم. من هم دیگر بچه آدم نیستم، من تازگی یک بچه گربه شده...
آموختن روش‌های محافظت از خود، شاید مهمترین کاری باشد که والدین برای فرزندانشان انجام می‌دهند؛ حتی...
داستان کوتاه کودکانه درباره طبیعت - قسمت اول
ترنج دختری ۷ ساله است که با پدر و مادرش در شمال ایران و در شهر انزلی زندگی میکند. ترنج خیلی شهرش را...
لیست کتاب هایی که در این مطلب معرفی می شوند: قصه‌هایی برای ۱ تا ۶ ساله‌ها لنگه جوراب گمشده و ۱۰...

داستان صوتی عمه قزی

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. اتاق عمه قزی خیلی گرم بود، عمه قزی پاش زیر پشتی دراز کرده بود و پشتشم به متکا تکیه داده بود. ببری، گربه عمه قزی این گوشه اتاق خوابیده بود خرخر می­کرد. قد قدا خانم که مرغه عمه قزی بود، اون گوشه اتاق چرت می­زد. عمه قزی حوصلش سر رفته بود دلش می­خواست با یک کسی حرف بزنه و در دو دل کن. کسی اونجا نبود. عمه قزی به پسرش عروسش و نوه­هاش فکر می­کرد. قبل از اینکه زمستون بیاد و اونا به خونه عم قزی می­اومد بودند. پسرش نوه­هاش براش هیزم جمع کردن، عروسش براش نون پخت تازه اونا کرسی عمه قزی هم آماده کرده بودند، بعد وقتی که خیالشون راحت شده بود به در خونه خودشون رفته بودند. حالا عمه قزی دلش برای اونا خیلی تنگ شده بود، عمه قزی با خودش گفت:

نمی­دونم نوه­هام لباس گرم دارند یا نه.

اونوقت فکر کرد بهتره برای نوه­هاش لباس ببافه بعدم به دیدن اونها بره لباساشون به اونا بده. عمه قزی از توی صندوقچه چندتا گلوله نخ برداشت پاشو زیر کرسی دراز کرد. شروع کرد به بافتن، اون دلش می­خواست هرچی زودتر تموم بشه. اونا رو با ببری و قدقدا خانم به خونه پسرش ببره.

عمه قزی چند روز بافت و بافت تا لباسا تمو شد. عمه قزی با خوشحالی نفسی کشید و لباسها رو گوشه­ای گذاشت کفت: ببری خان، قدقدا خانم که مثل همیش چرت می­زدن یکی از چشماشون باز کردن بعد دوباره خُرخُر کنان خوابیدن. همون شب برف بارید ، همه جا شد سفید سفید، صبح روز بعد عمه قزی خیلی زود ز خواب بیدار شد. رفت کنار پنجره بیرون نگاه کرد. همه جا از برف سفید شده بود، دلش گرفت و گفت:

وای وای چه برفی چه سرمایی حالا چکار کنم برم... نرم...

دل مهربون عمه قزی به اون گفت: تو با هیزم انها گرم شدی با نون اونها سیر شدی تازه شاید نوه­هات توی این سرما به لباس گرم نیاز داشته باشند پس باید راه بیفتی با این حرفا. عمه قزی آماده شد...

چارقدشو محکم دو سرش بست و بقچه­اش رو آماده کرد، بعد با صدای بلند گفت:

 آهای ببری خان، آهای آهای قد قدا خانم. خواب بسه چقدر می­خوابین وقت رفتنه...

ببری و قدقدا خانم از خواب پریدن، عمه رو دیدن که شال کمر چارقد به سر کنار در ایستاده و آماده رفتن شد.

ببری از جاش بلند شد. خمیازه­ای کشید، قدقدا خانم، قدقد می­کرد و یکمی بال­هاشون تگون داد. بعد هر دو پشت سر عمه قزی راه افتادن. عمه قزی با ببری و قدقدا خانم رفتن از این تپه به اون تپه ، از این راه به اون راه، همه جا برف بود سرما ولی عمه قزی رفت، رفت:... ببری و قد قدا خانم هم به هر سختی که بود دنبالش رفتن.

ناگهان عمه قزی صدای گریه­ای شنید و ایستاد گفت:

چی شده... چی شده... این کیه گریه می­کنه دل عمه رو پر از غم و غصه می­کنه.

ببری میو میو کنان گریه کرد گفت:

میو ...میو... منم عمه جون ، منم عمه جون، هوا سرده بیا برگردیم خونه.

عمه قزی به ببری گفت:

عمه قزی قربونن تو به من بگو چه کسی توی خونه کرسی ما رو گرم کرد. خب معلومه که هیزمی که پسرم و نوه­هام با زحمت جمع کردن...

اونوقت ببری ناز کر گفت:

ببری من ناز من، گربه­ی دم دراز من، مگه میشه با هیزمشون گرم بشیم ولی براش لباس گرم ببندیم، ببری حرف عمه قزی رو گوش کرد و راه افتاد...

رفتن رفتن از این تپه به اون تپه از این راه به اون راه همونطور که می­رفتن بازم صدای گریه بلند شد عمه قزی ایستاد گفت:

ای بابا، ای بابا... باز کیه گریه می­کنه دل عمه رو پر از غم و غصه می­کنه.

قد قدا خانم گریه کرد گفت:

عمه جون مهربون من خسته­ام و گرسنه­ام... بیا به خونه برگردیم...

 عمه قزی قدقدا خانم بغل کرد نازش کرد و گفت:

 عمه جون به قربون تو، می­دونم خسته­ای می­دونم گرسنه­ای، ولی به من بگو وقتی که خونه بودی چه چیزی شکم ما رو سیر کرد، خب معلومه نونی که عروسم پخته بود. حالا باید بریم براشون لباس گرم ببریم.

عمه قزی هم خودش خسته بود و هم گرسنه، اما دلش می­خواست لباس به تن نوه­هاش بکنه اونا رو گرم و خوشحال ببینه. عمه قزی، ببری و قد قدا خانم بازم رفتن از این تپه به اون تپه. تا اینکه روی یک تپه عمه قزی ایستاد و با خوشحالی خندید. چی دید: خونه­ی پسرشو دید. عمه قزی از اون بالا داد زد گفت:....

آهای من اومدم لباس گرم اُوردم . در خونه باز شده

پسر ، عروس و نوه­های عمه قزی از خونه بیرون اومدن، عمه قزی بردن تو خونه ببری، قدقدا خانم هم دنبالش رفتن، عمه قزی لباس­ها رو به نوه­هاش داد اونا لباس­ها رو پوشیدن مثل یک دسته گل شدن بعدم خندیدن.

پسر عمه قزی گفت:

امروز و هر روز زمستون اینجا بمون.

 عمه قزی نگاهی به قد قدا خانم کرد اونا روی کرسی خوابیده بودن و خُرخُر می­کردن، بعد نگاهی به نوه­هاش انداخت اونا دور ورش دید.

عمه قزی به پسرش گفت:

بمونم... باشه ننه می­مونم. منم از خدامه هم از تنهایی در بیام هم می­تونم بچه­هامو نوه­هامو ببینم براشون قصه بگم، و عمه قزی اون سال زمستون پیش پسرش و نوه­هاش موند...

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید...

افزودن دیدگاه جدید