آموختن روش‌های محافظت از خود، شاید مهمترین کاری باشد که والدین برای فرزندانشان انجام می‌دهند؛ حتی...
در این مطلب بصورت خاص منظوره فقط عکس و تصاویر کودک و نوزاد بصورت سیاه و سفید بارگذاری شده اند...
ویدئو کاردستی کتاب با مقوا برای کودکان پیش دبستانی 3
برای درست کردن کاردستی کتاب یا این کتاب های مینیاتوری دوست داشتنی به یک برگه ی آچار، یک ورق رنگی یا...
عکاسی از نوراد در منزل
در این صفحه شما لیستی از تصاویر مرتبط با عکاسی از نوزاد در منزل به همراه مادر، پدر و خانواده را...

داستان صوتی آهو و یوزپلنگ

روزی آهویی کنار رودخونه قدم می­زد از اونجا خیلی خوشش اومد، با خودش گفت: تا کی سرگردون باشم بهتر همین­جا خونه­ای بسازم و راحت زندگی کنم.

اون رفت که وسایل بیاره و خونشو بسازه. یوز پلنگ هم که از همون اطزاف می­گذشت دنبال جایی می­گشت که واسه خودش خونه­ای بسازه چشمش به همون زمین افتاد. با خودش گفت: به به از این بهتر نمی­شه، خونه­مو همینجا می­سازم. اونم مشغول شد و با چنگالش بوته­های خار کند و زمین صاف کرد. روز بعد وقتی آهو اومد ،‌ دید زمینش از خار و خاشاک پاک شده، پس خودش از خداوند شکر کرد و گفت: چه بهتر حالا دیوار خانه­ام را می­سازم.

فردای آن روز وقتی یوزپلنگ اومد دید یک دیوار خونش ساخته شده با خودش گفت:

خدایا متشکرم که کمکم کردی و با خوشحالی دیوار بعدی رو ساخت. روزها گذشت یوزپلنگ و آهو بی­خبر از هم خونه ساختن و تمام کردن. شب که شد توی اتاق آهو و توی اتاق دیگه یوزپلنگ خوابید، فردا صبح یک دفعه چشمشون بهم افتاد، با تعجب همدیگر رو نگاه کردن یوزپلنگ پرسید: توی خونه­ی من چکار می­کنی، آهو با ناراحتی گفت:

خونه­ی تو

وا چه حرفا ، چند روزه که زحمت کشیدم که این خونه رو ساختم.

یوزپلنگ گفت: خب منم همینطور.

آهو گفت: آها، پس تو بودی که به من کمک کردی، درسته، پس تو زمین صاف کرده بودی، یعنی این همه مدت ما باهم داشتیم این خونه رو می­ساختیم!!!

بعد هردو خندیدن و باهم دوست شدن، تو اون خونه باهم شریک باشند و کنار هم زندگی کنند.

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید...

افزودن دیدگاه جدید